دستهایم نهایت کفر است
جای دل توی سینه ام حفره ست
نان تنهایی ام در این سفره ست
من خرابم چنانکه بم نشود
رفته دودش به چشم من اسفند
تو بیا و به گریه هام بخند
با بهاری که می رسد، هرچند
هیچ کس با تو همقدم نشود
از خودم، گرچه من خودم سیرم
از تو و وعده هات دلگیرم
انتقام از خودم نمی گیرم
تا به تو مثل من ستم نشود
بره ی من، نزن به گله ی گرگ
کرده چوپان تو را اگرچه بزرگ
حال، پشت حصارهای سترگ
تا به عشق تو متهم نشود
از یکی بود تا یکی که نبود
زیر این گنبد همیشه کبود
می کند عشق عالمی نابود
.ختم این قصه جز به غم نشود
هر چه بید است و خم شده در باد
می زند از جنون خود فریاد
ای خوشا سرو عاشقی که نداد
تن به باد و شکست، خم نشود
رفته از شهر من بریز و بپاش
ای بهار نیامده، شاباش
مثل نوروزهای من ای کاش
روزهای تو مثل هم نشود
احسن الحال من همین حالاست
که دعایم دعای عاشق هاست
باش بر جا تو تا جهان برجاست
بیش از این سایه ی تو کم نشود
مژگان عباسلو
