تبليغاتX
سلول شماره...

سلول شماره...

...

دستهایم نهایت کفر است
جای دل توی سینه ام حفره ست
نان تنهایی ام در این سفره ست

من خرابم چنانکه بم نشود

رفته دودش به چشم من اسفند
تو بیا و به گریه هام بخند
با بهاری که می رسد، هرچند
هیچ کس با تو همقدم نشود

از خودم، گرچه من خودم سیرم
از تو و وعده هات دلگیرم
انتقام از خودم نمی گیرم
تا به تو مثل من ستم نشود

بره ی من، نزن به گله ی گرگ
کرده چوپان تو را اگرچه بزرگ
حال، پشت حصارهای سترگ
تا به عشق تو متهم نشود

از یکی بود تا یکی که نبود
زیر این گنبد همیشه کبود
می کند عشق عالمی نابود
.
ختم این قصه جز به غم نشود

هر چه بید است و خم شده در باد
می زند از جنون خود فریاد
ای خوشا سرو عاشقی که نداد
تن به باد و شکست، خم نشود

رفته از شهر من بریز و بپاش

ای بهار نیامده، شاباش
مثل نوروزهای من ای کاش
روزهای تو مثل هم نشود

احسن الحال من همین حالاست
که دعایم دعای عاشق هاست
باش بر جا تو تا جهان برجاست

بیش از این سایه ی تو کم نشود

 

مژگان عباسلو

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 اسفند1390ساعت 5:15 بعد از ظهر  توسط صراحي  | 

اینجا کسی نام مرا نمی داند

لازم است گاهی

"تو" صدایم بزنی

تا فراموشم نشوم ....

+ نوشته شده در  پنجشنبه 13 بهمن1390ساعت 9:40 بعد از ظهر  توسط صراحي  | 

زخم هایم به هق هق می افتند

آوازی می شوند دشتی

می شوند شور

می شوند چهارپاره

زخمی می مانم

آواز می خوانم ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 13 بهمن1390ساعت 9:4 بعد از ظهر  توسط صراحي  | 

 

کلاغ ...

 

آدم ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 بهمن1390ساعت 7:50 بعد از ظهر  توسط صراحي  | 

بیا

کمی فرهاد باشی

خودم کوهت می شوم ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 بهمن1390ساعت 7:18 بعد از ظهر  توسط صراحي  | 

دارم شبیه او می شوم، یا اینطور بوده ام حالا مجاورتمان عبانم کرده؟این را نمی دانم ... این را حالا حالاها نمی توان بفهمم، اما شبیه او شده ام انگار ... کم می گویم مثل خودش ،مثلا از من بپرسد امروز خوش گذشت فلان جا؟به همین خوب بودِ کم بسنده می کنم ، دیگر از عطسه ها و خوشمزگی هایم تعریف نمی کنم یا از شکل خیابانی که توش بودیم و سوخاری ای که بی نظیر بود و من نوشیدنی گازدار نخوردم،نمی خورم ... فقط می گویم خوب بود، مثل خودش که یک هفته دو دخترک را مهمان داشت و من تصاویر خیلی کمی از آنها در اختیار گرفتم، نه فهمیدم چه شکلی هستند و نه فهمیدم چطور ساعات را باهم می گذراندند، فقط دانستم یک شبی قرمه سبزی پخته اندو هر روز تقریبا می روند بیرون و شب آخر هم شام یک جای فلانی بوده اند که خوش گذشته و اینها برای ذهن داستان سرای من خیلی کم است، در بضاعت من نیست انقدر کم و خب اینجور آدمی است، هیچ اتفاقی برایش آنقدر مفصل نیست تا برای من ،  یک هفته ی با آن دختران بودن را نهایتن یک جمله می داند که همین بود، خوب بود، قرمه سبزی خوردیم و با اینکه تو نبودی و این غمگینم می کرد ولی سعی کردم خوش بگذرد و بعدش هم که رفتند تنهایی با شیوه ای جدید آمد سراغم ... همین؟من اما اگر در چنان وضعی بودم از لبخند گوشه ی لب گرفته تا نوع خوابیدنشان و وسواس خرید کردن هایشان هم ماجرا داشتم و کتاب ... حالا ولی می گویم خوب بود،بد نبود،گذشت دیگر، ... یک موقع ها حس می کنم لای این کم گویی هایم یک جور انتقام نرم خوابیده است ... حس می کنم دارم کم حرفی می کنم تا بترسانمش از جزییات ندانسته و می ترسد هم ... او مرا می شناسد که روایت می کنم طوماری و لغت های کوتاه نامعلوم آشفته اش می کند ... می ترسد و می گوید تو خوبی؟کجای چه چیز اتفاقی افتاده؟برایم حرف بزن ... ولی من حرف نمی زنم، آنقدر کم حرف می زنم تا  داستان  های او را هم بخوانم ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 دی1390ساعت 9:46 بعد از ظهر  توسط صراحي  | 

غم انگیز شده ام ... حالا دیگر به جای تو دستانم را می بوسم ...

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 آذر1390ساعت 5:52 بعد از ظهر  توسط صراحي  |