...

هیچ هم خواستن توانستن نیست، آدم خیلی چیزها را می خواهد اما نمی تواند و خیلی چیزها را می تواند اما نمی خواهد، این است رابطه ی درست، معقول و واقعی خواستن توانستن ...

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 تیر1389ساعت 12:36 بعد از ظهر  توسط صراحي  | 

   

توضیح: سفرنامه س خب زیاد شد،حوصله داشتید بخوانیدش پس...

از همان لحظه که ما اثاثیه ی سفر را خالی کرده ایم و منم به غرغرهایم بابت ترافیک چالوس پایان داده ام همسایه ی بغلی و روبرویی دهانمان را سرویس کرده اند از بس حواسشان به ما هست یعنی به سرعت نور متوجه حضور شده اند و اول صبحی یکیشان برایمان کله پاچه آورد بعد صبح که یک کم ظهرتر شد دیگریشان برایمان حلیم آوردند و این داستان تا ناهار و عصرانه و شام ادامه دارد شد، اینجا برایم خاطره انگیز است این خانه استخرومخلفاتش، پل ورودخانه و کناره های جاده ولی نمی دانم الان که اینجا هستیم شعف سابق در من گم شده و نیست و احساس اینکه مرده باشد آزارم می دهد و از این تنگی خلق به همه غر می زنم که چرا می خوابید؟؟بریم بگردیم، رفتم بگردم...، آماده می شوم تنهایی بروم لب رودخانه آن شلوار تنگ بسیارم را می پوشم و آن بلوز تنگ بسیارتر شال را بگی نگی به سرمی اندازم، دارم کفشم را می پوشم بابا می آید با تلاش بسیاری که هی با شکست مواجه می شود بلوزم را می کشد پایین، باسنم برایش مرکز هدف است که مثلا بلوز باید به آن برسد می رسد ها ولی تا بابا ول می کند شرق می پرد بالا و نمی شود، هیچی نمی گوید نگاهم می کند که" بابا لباس راحتتر بپوشی بیشتر کیف می دهد بهت بپر بپر کنیا اصن می تونی با این شلوار راه بروی؟؟"جلویش بدو بدو می کنم که اوهوم ببین و می بیند و ساکت با نگاه اینطرف آنطرفم می کند،ازش دور می شوم و او همچنان نگران بلوزی است که از پوشاندن باسنم دور است و شلواری که تنگیش بی نهایت است و گردش خلوت من ... از دور جماعت زیاد پسر را می بینم که می خواهند بروند رودخانه شنا، آنهایی را که بدنشان را دوست دارم حفظم می کنم که به مامان نشانشان دهم، می روم بالای پل همانجا که خودمان قدیمترها توی آب می رفتیم،می نشینم و نگاهشان می کنم سلیقه ی بدنی من متفاوت تر است از دیگرزنان مثلا برای من ملاک یک قد بلندویک بدن هیکل دار که از اینورآنور بیرون زده باشد نیست، من دنبال چیزهای خاصم برای من نوعی ترکیب مهم هست که در تشخیص زیبایی شناسی ذهنم می پسندم وحتی می شود در آن پسرکهای ریزاندامِ دور از دید پیدایش کرد، شاید نوع عضله ایست که می شود یک تن داشته باشد، تن نباید که گنده و زیاد و دراز باشد که زیبا بنماید،تن باید تن باشد، نباید هم سفید باشد لطفا، برنزه ی فلان جور هم منظور نیست،گروهشان جالب است عربده کشیدن هاشان برسر همدیگررا دوست دارم اینکه تن هاشان اینقدر زنده س هیجان زده می شوم،یکی یکی شیرجه می روند توی آب و همدیگر را دادوبیدادی تشویق می کنند،  می روم نزدیکتر می ایستم تا منم تشویقشان کنم، عمق آب یک جاهایی کم است و یک جاهایی زیاد تا یک مسافتی که من می شناسم گرداب مریم وجود دارد که باید مراقبش بود از بس وحشی است یک نفرشان به آنجا نزدیک است وحشی شدن آب تعادلش را می گیرد کمی جلوتر مسیر آب را بلدم که درخت دارد و شاخه، جیغ می زنم حواسش باشد این صحنه یکبار دیگر رخ داده است مقابلم که پسرکی را اینطور آب برد، می دوم کنار رودخانه صدایم در هیجان آب گم است می گویم سریع شاخه ها را بگیر می گیرد واسه خودم می گویم چون معلوم است خودش می دانسته باید بگیرد،  پایش را می گذارد روی لبه ی رودخانه آب به قدری تند است می ترسم اگر حرکتی کنم مرا هم بگیرد به خود،  دوستانش دارند می آیند پایش را می گیرند دستش را از هجوم آب خلاص می کنند و تمام می شود، اینجا اینور است من وقتی از هول اتفاق تهی می شوم می فهمم اینجا اینور است، من تازه متوجهم حواسم پرت چیز دیگر چه قوی ام کرده که از آن دیوار بلند سیمانی پریده ام کناره  ی اینور که هیچ کس و هیچ چیز جز هوار رودخانه و سرتکانی درختان نیست و این چندتا پسرک که چهار چشمی نگاهم می کنند، یکیشان دست خیسش را می گذارد روی شانه ام و دیوار را نشان می دهد که معنایش بابا ایول است و من هم می گویم بخدا حواسم نبود پریدم،پسری که مثلا نجات یافته می گوید که" شنا بلدی نه؟؟بیا با ما همون کناره ی دم پل  بپر تا هوا سرد نشده" می گویم نه برمی گردم، داریم باهم برمی گردیم به دیوار رسیده ایم و من به هیچ وجه نمی توانم ازش عبور کنم حاضرم بروم بپرم رودخانه آب مرا ببرد از این دیوار نرویم، پایم را تکان می دهم و تازه متوجه تنگی شلوار هستم که کاررا نشد می کند، بهشان نگاه می کنم که یکیشان پسر ویلای بغلی است که یک زن خوشگل هم دارد اما دارد شروع می کند با من یک تیک هایی بزند، به تیک وتاک های نگاهی و چش وچاری بسنده می کند، از این مردهای دیداری ست که مرموزند و تو نمی دانی الان دارد نگاهشان کجای تنت می ورجد و چه داستانی می سازد،از دیوار رد می شوم... چالوس خوش نگذشت همه ش پر از شهوت داشتن چیزی بود که نبود،هوای رودخانه و تن های لخت دیوانه ام کرد، چه بسیار غر زدم و برگشتیم..

قصه دقیقا از اینجا شروع می شود که دخترخاله ام را یک سال و نیم است ندیده ام،  هنوز خودم را از رخوت چالوس نتکانده ام همدیگر را می بینیم یهو و بی خبر،  به طور مسلمی هم را محکمِ طولانی با انواع و اقسام صداها،هجاهایی که مختص هیجان و دلتنگی و لذت است بغل می گیریم،دخترخاله ام دانشمندوساکت است درست یک چیزهایی در نقطه ی مقابل من،می گوید "همیشه یک بو را می دهی این خیلی باحال است که آدم همیشه یک بو را بدهد و با آن بو باشد که بشناسنش  و آیا از یک چیز خاص برای این بو را دادن استفاده می کنی؟؟ "می گویم" نه همیشه ی همیشه نیست که یک بو را بدهم تو ذهنت از من یک بو ساخته و تازه شم الان ترکیب جدیدی از بو دادن به کار می برم که اصلا هم هیچ توافقی باسال پیش ندارد آن سال بوی عرفانی ای می دادم الان یک بوی ثکسی شانلی است "و می گوید" معلوم است خب از همین است اصلا  که شبیه خواننده های لبنانی هم شده ای با موهای مشکی چشمهای گنده گنده "،می گویم "اوهوم دیگر تقصیر این بوهاست که آدم از راه به در می شود به سمت شبیه شدن به هر نامسلمونی هی پیش می رود" این دیدار یهویی مرا می چپاند به برنامه ی یهویی رفتن به الموت  باخودم می گویم" من که آن سال ها حرف بابا را گوش نمی دادم هی سینوهه می خواندم و اصلا حوصله ی کتاب خداوند الموت را نداشته ام لااقل بروم ببینم این الموت که می گویند چه شکلی است چه بویی می دهد،حسن صباح چه کارا می کند و اینها..." از دور دریاچه اوان را دیده ایم که فکر می کنم یه ریزه شبیه ولشت است، ما دوتا می ایستیم بچه ها را که یکی یکی می روند توی آب تماشا می کنیم،قرار گذاشته ایم نرویم چون یک عذر مهمی داریم که برویم توی آب به فنا می رویم، نمی دانیم ها دکترها گفته اند که دوره ی مراقبتهای بهداشتی فلان فلان شده است و ما را از اقسام عفونت های خانمان برانداز ترسانده اند، یک کم به دریاچه نگاه می کنیم که عجب هوس تن زدن بهش را می اندازد به دل، یک کم به همدیگر بعد راجع به وضعیت بدنیمان حرف می زنیم که خوب است هیچ طور نمی شود و دکترها خرند چه می فهمند هوس آب تنی چه هوس جانگیری ست که هیچ ربطی به موقعیت تنی ندارد، دوروبر را نگاه می کنیم که خانواده نشسته قول می دهیم در حد کمی لخت شویم  پابرهنه مثل پری دریایی اگر دیده باشیدش با یک نوع رقص من درآوردی می خزم به آب،  احساس بدنی سبک مطلوبی دارم در گوش "میم" از حالت خمارم می گویم که انگار این دریاچه ی پدرسوخته دارد بارور می کند مرا، گرم می شوم الاغ شده ام و کله ام را انداخته ام می روم هی جلو، بچه ها می آیند هرکه یک جایم را می گیرد برم می گردانند و آبم هم می دهند و جیغ های ولوی مست می زنم، می خواهیم از آب بیاییم بیرون با همین میزان لباسهای سفتِ چسبیده به تنمان،  نگرانیم که ناموس ملت به خطر افتد،از منِ پابرهنه ی گیس پریشان همینجور آب می چکد از کنار پسران لخت آن جیپ باحاله عبور می کنیم  که چند نظر قابل تامل راجع به هیکل من می دهند از این نظرات سه بعدی ِ شفافِ مایه ی مباهات  و من سعی خودم را می کنم تندتر بروم همچین متین و خانم تا کار به مسائل باریک نکشد آنقدر که مستعد مسائل باریک اند دسته جمعی، می رویم یک جای پشت مشتایی میابیم لباس خشک بپوشیم یک کم لخت در هوای آزاد می مانیم و شش هزاربار به اینگونه زن بودنمان سرخیال جمع فحش می دهیم و من از احساس خوبم حرف می زنم که انقدر آقای دریاچه با من عمیق و لذیذ برخورد کرده که الان هم دارد در ته تویم وول و لیزمی خورد و من الان در چیزی درونی با دریاچه شریکم وآنها نظرشان این است اینجور اتفاقات برای خل هایی از نوع تو می افتد چه کارت کنیم کیف کن خب، شب می رسیم الموت با کله های خیس از مقابل یک عروسی گنده ی محلی می گذریم که کل ده مهمانش هستند، یعنیا کل ده ، هوا خوب است، شب است، تن ها آسوده است، آدم دلش عیاشی حسابی می خواهد، می گذاریم الموت را فردا فتح کنیم،  یک مسافرخانه ای هست بالای روبروی نزدیکِ دژ که جای بدکی نیست یک شب که هزار شب نمی شود خب، با اینکه اندازه ی یک بچه ببر ماده بازیگوشی کرده ام خسته نیستم که، آدم های همراهم در حال بیهوش شدن از خستگی به جان دار بودن من آفرین می فرستند، شام را می زنیم و قلیان را به راه منتظر فوتبالیم،نارنجی جمعم تنهایی و قوی، هی کام می گیرم هی رجز می خوانم و روم هم کم نمی شود، دوسیب گرفته مرا، من مغزم خر است با قلیان هم مست می کند بیچاره و می رود هپروت و دری وری گویی و تلوتلو خوردن، فوتبال که می رود جلو می گویم بچه ها ببخشید من برحسب یک جور حس نوستالژیکِ کورِ فونباستنی و رودگولیتی رفتم نارنجی شده ام وگرنه الان یهو یادم آمده این اسپانیا همان است که من عاشق کاسیاسش هستم، فوتبال جلوتر می رود و می گویم  طرفدار هلند هستما ولی این اسپانیایی ها خیلی خوشگل و تیکه ن لامصبا آنقدر که آدم نظرشو عوض کنه،  کمی که می گذرد می گویم بچه ها من آدم انی هستم که نمی شود رویش هیچ حسابی باز کرد عاشق شماره ی ده اسپانیا شده ام و گاس آخر فامیلیش یادم مانده ازبس که الکی ام،دیگر هیچکس نمی فهمد اسپانیامه یا هلندمه، با اسپانیا شادی می کنم و نظرم این است  که اون پسرک هلندی ِ بغضِ زیاددار را باید سریع بغل گرفت و خلش کرد، بعد به بچه ها می گویم این اسپانیایی ها چندتاشون خوب موردی هایین زنگ بزنیم بیان امشبه رو باما عیاشی و فلان، پتو کم داریم ولی سر می کنیم یه جوری، بعد صبح باهم بریم الموت جشن پیروزی ماچ دار بگیریم، نه ؟

آخر هم نفهمیدم این الموت سیصد پله ای و به ازای دویست پله سربالای خاک طوری بود یا یک جور دیگر بود اما خیلی پله داشت و ما آن را صبح فتح می کنیم من لاغر می شوم وقتی می رسیم واقعی می گویم شلوارم گشادم می شود به خدا،آنجا که می رسیم آن بالای دژ که باد مارا خواهد برد مدل است من سرپرست گروه می شوم سرودی به ساخته ی خودم می خوانیم  تقدیمی به جناب حسن صباح با این مضمون که "حسن جون منو از خودت نرنجون " بعد از فیض های فضولی من محل نگهداری آذوقه را می یابیم که زیرزمینی است باید کله ات را بگیری پایین بروی توش و گود است و تاریک و دنج و الان شده است کافی شاپ صباح اینا که رانی دارد چای دارد و با دست کنده شده، پسرک فروشنده باستان شناس هم هست فقط یک باستان شناس ایرانی می تواند از فرط سرشلوغی در دیار باستانی اش فروشندگی کند به خدا، پسر خوبی است چون حواسش خیلی به من است،ازش سوالات جامعه شناسانه می پرسم که یه جوری حالیش کنم که ماهم بععله جامعه شناسیم دیگه، باهم کلی جور می شویم دلم می خواهد یک جور ردی هم در این الموت از خودم باقی بگذارم که تپه ای فلان نکرده نباشد از دستم،انقدر لوندی می آیم که بیچاره فروشندگیش را می سپارد به امان هیچ و  می آید باهامان که قسمت های مختلف را توضیح دهد، خیلی از دوره های تاریخی را بلد است سوالات فضایی خر مرا با حوصله جواب می دهد از جور بدیهیات ندانستن من حال می کند، نگاهش معلوم است چقدر دودو می زند برای یافتن یک موقعیت مناسب، می بردم بالایی که کوچه ی منتهی به تالار را نشانم دهد، در دلم می گویم" خاک برسرت بلد باش،این موقعیت مناسب است؟؟کوچه ی بن بست ندارند ببری آنجا را نشانم بدهی؟" وارد مرحله دستپاچگی وپاودستش را گم کردن می شود تا یک کم نزدیکی بدنی ِ باید پیدا می کنیم، مردها که وارد این مرحله می شوند تجربه نشان داده که عمرا هیچ غلطی بکنند، همانطور خفقان می گیرند وتماشایت می کنند با حسرتی که از نتوانستن نشات می گیرد، از همان دستپاچگی ای که وجودت برایشان ایجادکرده و تعادل و قدرت عمل از آنان رخت بربسته و به خاموشی می کشاندشان، تا این حد هم ماجرای خوبی بود کلی از نگاه های پنهان و دزدکی اش ملذوذ شدم و موقع خداحافظی  ازمدل حسرت و افسوس نگاهش که متوجه فردیت من بود و حس خودشفتگیم را ارضا می کرد کیف بردم  و بعدش تا شب حس مخفی ای داشتم که دیدم خودم هم یک جورایی ته دلم انگار که لرزیده بود برای اینکه یک شبی را بماند و برای همیشه برود، حواسم پرت شده بود یک لاقیدی ای کرده بودم و حالا دلم چیزی را می خواست که نبود، از غمِ سبکی که به دلم نشست لذت بردم،گرم و مست دوباره تن را به آب زدم که تا می تواند بارورم کند ...   

 

+ نوشته شده در  شنبه 26 تیر1389ساعت 12:23 بعد از ظهر  توسط صراحي  | 

من باید امروز را اینقدر دچار فرح می شدم من باید امروز را سه تا اینجور جیغی می زدم پشت هم که آن حزن را که گفته بودم پس بدهم ... مطلب از این قرار است که کنسرت ما یک روزنه ی اجرای همگانی یافته یعنی شده است مردو زنی باهم، یعنی شده است همه با همی،یعنی ما توانایی یافته ایم که حتی این چارتا نوازنده مان را مرد بگیریم به خدمت که یک امیدهایی مزه مزه می کنیم زیر دهان که مثلا حسین رضایی نیا را بیاوریم که توی آموزشگاه خودمان هست و نمک خورده مان،مثلا می شود دلمان را صابون بزنیم به بچه هایی که حرفه ای کار کرده اند، برای استاد شجریان زده اند و چه جورو چه جور و خیلی هم اعتماد به نفسی می گوییم چه می شود مگر؟؟ می آیند دعوتشان کنیم،بعد نیما هم یادمان می آید که دعوت نکرده هم باید بیاید از بس دیگر متوقع شده ایم اساسی،باشد اولین کنسرت جدیمان ولی خوب می خوانیم که ... اینها همه به سبب این نکته حاصل شده است که انگار ارشاد به هم خوانیهای زنانه مجوز می دهد و تک خوانی ها را بانوانی می کند، ما هم نشستیم گفتیم این چندتا درآمد آوازیها که تک می خوانیم نمی ارزد به اینکه اجرا باشد برای بانوان، می آییم تصنیف سه صدایی را می خوانیم که همه باشند دیگر، نه؟ بعد انقدر همه ها توی ذهنمان می دوند می دوند، بابا چون به این همه ها اضافه شده است هر لحظه مرا بیکار پیدا می کند می گوید پاشو برو تمرین کن فکر می کند چون خودش می خواهد بیاید بشنود باید کار خوبی باشد خب،اما با آمدن این همه ها چیزی از من کم و چیزی به من اضافه نشده فقط کمی همه های زیادی یادم آمده و هی دویده اند وگرنه همونجور مثل سابق ذوق باران و جدی و تا چشم باز می کنم تمرین دارم و می خوانم زمزمه می زنم و می رم کوه بغلمان تمرین سخت سخت حنجره ساییده می کنم اینقدر که من پشتکار دارم و عجیبم،حالا انگار یک شبهه ای هم آمده که اگر یهو همین سه تا خوانی را نگذاشتند چی؟؟گفتیم نوازنده ها را می گوییم یک وز وزی کنند لابلای ماها،گفتند به وز وز راضی نبودند و عربده می خواستند چی ؟ خواننده ی الف گفت ناصر را می بریم،خواننده ی ز که منم گفتم من زیر صدای ناصر نمی شم آخرشم قرار اولیه زیرصدا بازی نبود، نشد می ریم بانوان، خواننده ی الف دلخور همچین زیرپوستی که تو با ناصر مشکلی داری؟؟ خواننده ی ز گفت که من با ناصر هیچگونه مشکل جدی ای ندارم دستش هم می فشارم از دور صدایش هم می پسندم از دور اما اگر خود شجریان هم بود همین نظر راداشتم برای اجرای اولم اجراهای بعدی را خدا داند که چه شود، خواننده ی الف دارد به زیرصدایی ناصر بودن و به اجرای همه باهمی ِاینطوری فکر می کند همچنان و خواننده ی ز در فکر کچل کردن ارشاد است اگر خواستند سه خوانی که گروهی است را ایراد بگیرند وخب باید در پایان عرض کنم که ای "آقایی" که پشت دری، وقتشه دیگه بلیط بخری،بعله

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 تیر1389ساعت 8:11 بعد از ظهر  توسط صراحي  | 

اولین بارمان هست که می رویم خانه ی یکی برای تمرین، خانه ی تمرین باید امن، خنک، نزدیک، بی دردسر، بی صاحب خانه باشد، که بود ... امروز بیشتر به مهمانی می مانست تا تمرین، من هم از هفته شلوغ و زیاد خسته بودم و صدایم هنوز از تمرین های دیروز درد داشت خوشحال بودم دوست عقل به خرج داده تمام خانم ها را دعوت کرده که بیشتر به تفریح و سکوت ما بگذرد تا فردا دوباره شود تمرین ها ی طاقت فرسا و عرق ریز ما سه تا، تاحالا فهمیده اید صدادرد چیست؟؟ همان کمردرد خودمان است که می زند به صدا و صدا کج کج راه می رود همانقدر درد دارد و بیشعور هست ... خب زن کوچک جمع بودم تا زن کوچک دیگر جمع برسد، یعنی دوساعت باید زن کوچک جمع می بودم، زن کوچک جمع بودن یعنی زنی که در اوایل دهه ی بیست خود مانده است،درحال تحصیل است،مسئولیت جدی ای ندارد، ازدواج نکرده است، بچه ندارد، طلاق نگرفته، کتک نخورده، ترک نشده و ویران نمانده، زن کوچک بودن موقعیت خوب و عقب مانده ایست، زن های بزرگ سه تا بودند،یکیشان اما روی هواست،دوست دارم تا باقی است بماند در این هوا، عشق سال های جوانیش برگشته و زهر خون هایی که مرد قبل از دماغش ریخته،بال هایی را که از او کنده، زخم هایی که به جان و تنش نشانده را مرهم گذاشته انگار،از احساس تنهایی می گوید که چقدر زجرش می داده،از بیست و هفت سالگی جریانات طلاق تا این سی و هفت سالگی، ولی تنهایی از جوانی زجرش بوده از زمانی که عشقش رفته و او مانده و یک اجبار زندگی، یک مرد دیگر که تمام زندگی مشترکش یک دیگری بوده و بس و دنیایش بوده فرزندش،دنیایش ... می گوید بین ما سال هایی هدر شد پیر شد پیر شدم می گوید تمام لحظه های زندگی کذایی مشترکم را در هوای او با کس دیگر می خوردم می خوابیدم می بودم اما جهانم او بود، صدای او در زندگیم بود، خیال و نقشش در همه جا اما دیگر نمی توانم اینطور در خیال زندگی کنم دیگر نمی توانم،سرم را می گذارم بیخ گوشش یک سوالی از شوهر سابقش می پرسم می گوید فی الفور ازدواج کرده، بچه جان ...می گویم به همه جات اصن و می خندیم، آن دوی دیگر هم از عشق های جوانیشان می گویند و یکیشان که مرد می میرد و او می ماند و یک مشت قرص های آرام بخش و اعصاب و روان، چشمش دچار مشکل شده است از بس گریسته است و آن دیگری هم می گوید و می گوید و می گوید، تمامی سخنانشان به تصنیف هایی می مانست که آدم را از خود بیخود می کند یک جور به یاد یارو دیار است مدلش مثل به سوی تو می باشد یا ای ساربان لیلای مرا کجا می بری آخه، زنهای گریان،زن های تنها، زنهای همیشه گریان، زن های همیشه تنها و من شنونده ی کاملم، مرا نگاه می کنند، من جوانم، من راهم از ابتداست ماجرایی هم داشته باشم تروتازه و در شرف و جاری و شنیدنی است و قرار نیست چیزی را از آخر بشنوند همه چیز از اول اول است، از من می پرسند که "عاشقی؟؟" و من اما "دروغ" می گویم ....

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 تیر1389ساعت 8:1 بعد از ظهر  توسط صراحي  | 

توی ماشین نشسته ام، رفته است نمی دانم برای شوهرش چگونه شیرینی ای بخرد و بد هم پارک کرده و من هم ناراحتِ دلشوره زده ای نشسته ام توی ماشین، خودم رو توی آینه نگاه می کنم صورتم با این آرایش نارنجی شده نارنجی بودن کلی بهم آمده است و با خودم می گویم اگر از اعضای فقید مدرسه ی موش ها بودم می شدم نارنجیشون و می گویم آخی و می خندم،بعد می نشینم به ناخن های نارنجی ام نگاه می کنم که هی همه ازم در سطح و غیر سطح شهر پرسیده اند خانم جیغه این رنگ ها نگرفتن شما را هنوز آیا؟؟ و شانه بالا می اندازم که گیرم که گرفتن هم، نمی آید که، رفته است نمی دانم چه شیرینی ای بخرد برای شوهر جان،می خواهم زنگ بزنم که بیا بابا بگو خودش برا خودش بخرد شیرینی است دیگر آپولون که نیست، یعنی چی می روی 1 ساعت براش شیرینی بخری؟؟ اصلا شماها چرا هی برای شوهرهایتان شیرینی می خرید؟؟ شیرینی از قسم آداب شوهرداری است من نمی دانم؟؟ که بدو بدو با عینک تو موهایش می چپد توی ماشین، می گویم عینکت اینجور بود محرک وشیرین نگرفتنت آیا؟ و هر هر می خندیم،سپس من ساکت می شوم از این سکوت مرگی ها و ازش می پرسم از این قیافه ی خوشحال شیرینی خریده اش که شوهر داشتن چه مزه ایه؟؟ جا می خورد،نگاهم می کند و جواب نمی دهد جواب نمی دهد و شروع هم نمی کند برویم، این پسرک هم دارد گورپ گورپ می خواند وبغضم داره می ترکه رو یک جور صادقی می گوید داد می زند و همچین همذات پندارانه می گوید" تورو خدا گریه نکن و بغضم داره می ترکه و اینا" و از ته دل هم از بی تابی و الهی قربونت برم می گوید بعد بار دومی که می گوید بغضم داره می ترکه من هق هق می زنم زیر گریه، برای اینکه او گه گیجه نگیرد می خواهم بخندم هم نمی شود گریه م بیشتر می شود و او دارد با چشمای دودو زده می نگردم و پسرک داد می زند "توروخدا گریه نکن اینجوری بی تابی نکن" و از این حرفها،سریع می گویم اینا چیه تو گوش می دی؟؟گوهت بگیرن بخدا ولی پسره خیلی آقاس داره به من می گه توروخدا گریه نکن، می گوید وای بمیرم زهرااا و شیرینی استوانه ای نسکافه ای ای می دهد دستم و شروع می کنیم بی هیچ حرف و ردو بدل چی شدی حالت خوبه و این اراجیف شیرینی نسکافه ای که خیلی دوست دارم می خوریم،تو آینه به صورت نارنجی گریه مال شده ام، به موهای پریشانم بعد به ناخن های نارنجی ام نگاه می کنم، آنطرف خیابان یک زن و شوهری را می بینم که زن از این چادری های بینهایت است که لاک نارنجی نمی زنند شوهر هم از اینهاست که بااینکه جوان است جلو حرکت کن می باشداز این تیپی های خودش است، دو بچه دارند یکی در بغل مرده یکی دست در دست زن ... نگاهشان می کنم در خود سراغ نداشتم یک اینگونه احساسی یکهو بخواهم قالبی داشته باشم شانصد درجه در آنور،سریع با دهان پر شیرینی نشان او می دهمشان می گویم" کاش جای زنه بودم " نیگا نیگاهم می کند می گوید "الهی قربونت برم عیب نداره آدم یه موقعا هم می زنه به سرش،بخور  بخور 

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 تیر1389ساعت 7:40 بعد از ظهر  توسط صراحي  | 

و دلشوره را که سپری کردید ودیدید این دلشوره نه روشن است نه تار نه قصد جان دارد نه تصمیم گذر، دلشوره آرام آرام شما را در خود گرفت غلیظتان کردو سنگین آنچنان که سراپا شدید دلشوره و دیگر در شما جایی نبود برای اینکه دلشوره بچپد و زمانی که دلشوره به خونتان ریخت و شد بدیهی و آنگاه که مسمومش شدید و نمردیدهنوز، آنگاه است که محزونید مرحله ی بعدش است این حزن

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 تیر1389ساعت 7:36 بعد از ظهر  توسط صراحي  | 

احساسِ بدِ مبهم،من دلشوره صدایش می زنم، باقی که ببینند مرا در این حال می گویند مثل مرغ سرکنده، می گویند چه ت شده اینجور یک لنگه پا سرگردانی ،سرگردانی هم تعبیر خوبی است به جا هست و مقبول، دوروز هست همینم، دلشوره یک جور حس بد مبهمی است که هدف مشخصی هم ندارد که چیز یا کس مورد نظری را نشانه نمی گیرد که از همین هست می گویندش دلشوره، طوری از انتظار هست زمانی که بی دفاع می مانی مقابل اتفاقی که دارد در یک جای ِ شایدِ ذهنت رخ می دهد و تو در برزخ ندانستن آیا که هست و آیا که کابوسی است گذرا سرگردانی، دلشوره داری، تو در یک جای درونت چیزی را می دانی که نمی دانی و نمی دانی منتظرش هستی یا نه، چیزی که واقعی نیست وحشت زا می شود، چیزی که انتظار برانگیز است اما شوم دچار واهمه ات می کند ، دلشوره قراری است که باخودت در یک حس نامعلوم می بندی که میدانی تلخت می کند،عذابت می دهد اما می نشینی به تلاطمش می روی به خاکستر طوفانش تا تمام شود، یا صبح روشنی است در انتظار که ماله بکشد به هر آنچه دلشوره ایست که بخندی بهش به توهمش، یا اینکه همه چیز تار تار تار است و دلشوره دارد تو را به خون خویش می غلطاند،خلاصه مردم که از این دلشوره

+ نوشته شده در  یکشنبه 13 تیر1389ساعت 10:6 بعد از ظهر  توسط صراحي  | 

"1"

می خواهم شعری بگویم

بی عشقی

بی دلداده ای در کجاوه روان

بی گمشده ای

می خواهم شعری بگویم

بی آنکه پس ِ قافیه اش

نامی را به دوش کشد

بی مدام ِ استعاره و تشبیه

بی درازِ گیسو و یلدای انتظار

شعر بدون یاد

شعر بدون یار

یک شعر بی جنون

می خواهم شعری بگویم

که شعر نباشد

"2"

می ایستم

و رفتن تو را تماشا می کنم

هواپیماها می پرند

قطارها می دوند

و صدای آماده ی ماشین ها

و هیچ کدامشان

حال مرا نمی دانند

می ایستم

و رفتن تو را تماشا می کنم

"تو" به جهان واقعی می روی

و "من" به دنیای مردگان

"ساکت"

+ نوشته شده در  جمعه 11 تیر1389ساعت 9:48 بعد از ظهر  توسط صراحي  | 

مامان همیشه همینطور بوده، مامان از ابتدای کودکی که من شروع به فهم جهان کردم همینجور بوده، جایی،کسی، روزی، یادی، آدم خاصی مرا رصد کند، سراغم را پی در پی بگیرد، بخواهد دورم بپلکد و هی اینور آنورِ به من مربوط نباش دعوتم کند و مایه ی خوشحالی و فرح زندگیشان باشم چه گروه آدم ها چه تک فرد سختش می شود، دوست ندارد دستشان به من برسد، می گوید "نیست، درس دارد، رفته سفر، تا آخر تابستان گیر کنسرتش هست، خطش عوض شده و من هم ندارمش، اصلا اینجا زهرا نداریم،" می ایستد بادیگاردی بین من و آن آدم هایی که سمج وجود منند، گیرم قوم و خویش باشند، گیرم هرکه می خواهند باشند، من این را دوست ندارم،می گویم اینجا حوزه ی من است که داری باهاش ور می روی،من یک جور عاقل و بالغی می نشینم و تصمیم می گیرم این زندگی من است و تو هم زندگی خودت را داری باشه؟؟ بغض می کند، یک جور ساکتی ناراحت می شود، انگار که دوست هم نداشته باشد این نقش مداخله گر را اما دست خودش نباشد از من هم نامطمئن باشد که به همه چیز سرک می کشد و نمی داند که آخرش را، کله خر است و داغ نمی فهمد پس پرده ها را که، انگار یک واهمه ی عجیبی در او ایجاد می شود چشمانش را دیده ام اینجور مواقع که گرد می شوند و هراس دار مثل اینکه دوست داشته باشد یک جایی قایمم کند، برایش مبهم است اینگونه خواهندگی خارج از کانون خانواده نسبت به من،برایش عجیب است و خطرناک یک خانواده ای بیایند مهمانی ای فقط برای دیدن من، برایش ناامنی است درباره ی من کنکاش کردن، پرسیدن، علاقه های این دست را نمی شناسد،علاقه های بیش از حدِ نامربوط را جوری انحراف می داند که شاید گریبان مرا که یک پای قضیه ام بگیرد و خفه م کند،نمی داند این آدم های درجه ی چندم و اصلا بی درجه و نسبت از جان دخترش چه می خواهند و ترس فرایش می گیرد ... امشب جلوی خودم یکی از دعوتهایی را که دوست داشتم بپذیرم کنسل کرد چون هرچه دودوتا چهارتا کرده است پی به منظور و منش این دعوت نبرده است که آن آدم ها یک دوستهای دور کمرنگی اند و این نگرانش می کند، مادر من می ترسد، خیلی هم می ترسد چون دقیق نمی داند آدمهایی که شیفته ام می شوند، آدم هایی که می خواهند به من نزدیک شوند،آدم هایی که بیش از حد معمول با من قدم می زنند می گویند می شنوند و نمی روند از من چه می خواهند، همه ش از این ناشی است که نمی داند از من چه می خواهند

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 تیر1389ساعت 9:49 بعد از ظهر  توسط صراحي  | 

گوگوش هوس نوجوانی من بود، گوگوش خواننده ی نوجوانی من بود و محبوب و جذاب و خوش صدا و گیرا، اما حالا دور شده ام ازش شاید چون نه من دیگر نوجوانم و نه دیگر گوگوش گوگوش "خوابم یا بیدارم "است ... اصلا من آن موقع ها شروع کرده بودم در جمع گوگوش خواندن زیرا که تقلیدش را استاد بودم و بی بدیل و همه شباهت اینگونه را دوست داشتند،همه تقلید را دوست داشتند، من تمام رقص ها و ژست هایش را فرا گرفتم و همیشه ی همیشه دردور همی ها گوگوش می خواندم، من آمده ام گونه می رقصیدم با آن نوع حرکت دستها و سیمای او را تداعی می کردم با ادا ... همه دوست داشتند، همه ادا دوست داشتند ... دیده اید آنقدر که در آهنگی، آهنگ هایی غرق می شوید برایتان می شود بدیهی ؟؟ ایمن می شوید و نمی فهمیدشان؟؟ آهنگش را بلد شده اید و کلمه کلمه اش را و دیگر گوش لذت کشف نخستین ازتان رخت می بندد؟ دیده اید یک آهنگی را زندگی نکرده اید ؟؟ آری من امشب تازه سه تا آهنگ از گوگوش را یافته ام که بارها با انرژی خوانده بودمش اما زندگی نکرده بودمش، توی بغلم نگرفته بودم لمسش کنم، آدمی را نداشته ام در زندگیم مصداق واژگانش باشد "همسفر،پل،خوابم یا بیدارم" آخ که چه کردند با من،آخ که چه کردم با آنها با صدای خودم، بی تقلید بی ادا ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 تیر1389ساعت 8:54 بعد از ظهر  توسط صراحي  | 

این اولین بار است بعد از این یکسال و خورده ای که هستیم با هم مرا دعوا کرده یک جوری هم انگار که انجامیده باشد به اصلا قهرم باهات، بابت اینکه خانوم عزیز تمرین ده و نیم صبح است شما یازده و نیم است اینجایید؟؟ انقدر جدی است در این خانم عزیز که توضیحم را قورت می دهم که ای بابا استاد من سر شریعتی تا ته سیدخندان بارهای یک پیرزن هشتاد ساله را حمل کرده ام و الان هم عمرا چیزی بخوانم که خسته ام به مولا، نگفته راهم نداد به تمرین، نگاهم که نمی کند یعنی اینکه چیزی قرار نیست بخوانم، نشسته ام خارج از گود بچه ها را نگاه کردن و از خواندنشان ایراد گرفتن و خیلی هم خبیث از ته دل و مخفی به بعضی فالشهاشان خندیدن یادش بخیر آن موقع ها که من هم می خواندم با اینها صفایی داشت صدایم ماله می کشید به فالشهایشان اساسی، یکدفعه استاد که فهمید من ساکت هستم دارم یک آتیشی می سوزانم، گفت "بیکار ننشین درآمد دوم اصفهان رو بخون ببینم" خواندم و نشستم سرجام،همین و رفت سراغ دیگران و سخت بود بخدا یک جور بی محلی زیرپوستی گفتم دیگر از این تنبیه ها نکن دلم می گیرد،خندید بهم،این حرکت ها بابت جدی شدن کار بوده من نمی دانستم، کلا بچه ها را دعوا کرده امروز که خودتان را مسخره کرده اید یا مرا یا موسیقی ایرانی را؟ کنسرت مهر برگزار نشود بروید سرتان را بگذارید بمیرید از این به بعد هم هر کس ساعت مقرر تمرین هر روزی هم که باشد نیاید دیگر نیاید و برود همانجا که بوده و نیامده که دندان هم گروهی را بکند بندازد دور که مگه الکی است این کارها؟؟، با همین ها بود که شوق من چاشنی اضطراب و استرس و اجبار گرفت و این برای من بد است من نباید در اعمالم مضطرب باشم نباید به کاری مجبور باشم چون به ندرت و با زمانی که برایش می گذارم از آن عمل اضطراب آمیز مجبور منزجر شده و دیگر نمی خواهم ریختش را ببینم، خب از بس که عاشقم به آواز خواندن نسبت به جنبه ی استرسی اش می روم می چپم تو کوچه ی علی چپ و ورد هرچی دلم خواست می کنم می خوانم در درون خویش، می رویم سرکار جدی با اینکه نوازنده نداریم هنوز هم ولی کلی جدی هستیم، یکی از خوانندگان همکار که نامش را نمی برم چون شاید یک روز آمدیم و برایتان خواندیم و شما با انگشت نشانش دادین و زشت است، بد است و گفتین زهرا قبلش یک ذهنیتی داده به ما خوردیم و از این داستان ها،حالا تو می دانی و هی هم بهم گفته ای عیبی ندارد می دانی دیگر چه کارت کنم، بخند ،بعد این خواننده ی همکار فالش است کلا خیلی هم زحمت می کشد نباشدها انگار که نمی شود،من هم برداشتم یک گوش سوم آوردم بی جانب داری گوش دهد گفته است" آره طرف واسه خودش می خواند که و اگر صدای تو و نفر سوم نباشد و پوششش ندهد کلی ضایع است و پرسیده کی گفته بیاید گروهتان؟؟"حالا آمده ایم در اوضاعی که داریم به پیشنهادهایی مبنی براینکه برحسب اصالت خودتان سه تا بردارید محلی هم بخوانید خوب است جامه ی عمل بپوشانیم،آن دوتا یکیشان شمالی و یکیشان ترکی می خوانند من می گویم اصل کرمانم و می گویند واقعا؟؟شیرازی بخون می گم درست است شیراز شهر دوست و همسایه ی کرمان است اما کرمان کرمان است شیراز شیراز است باز می گویند عیب ندارد که فارس هست دیگر زبانشان تو شیرازی بخون، دوباره توضیح می دهم که ما هم در دیارمان محلی داریم ها خب دوست دارید شیرازی بخوانم شیرازی می خوانم اما شیراز شیراز است و کرمان کرمان، بعدش می روم به استاد می گویم حواست را جمع بکن استاد جان بنده درآمد اول ماهور را آواز می خوانم وقت بگذار تحریرهایمان را خاک بگیر آبروریزی نشود، یک خانم تازه وارد آنجاست که سر در نمی آورد از این چیزها یک کم ماهور را می خوانم خانمه کف می کند به استاد می گوید این خانم چقدر کار کرده اینجوری شده؟؟ استاد می گوید این خانم یکسال و شش ماه است تقریبا که شاگرد من است که یکسالش را غایب بوده،همیشه هم دیر می آمده،تمرین هم نمی کرده، شیطنت می کرده و کلی از حرفهای نگفته ی استاد که مانده بوده ته دلش، این ها همه ش یعنی تنبیه یعنی مثلا رفتارهایی که کارکرد من به خود آمدنی دارد، هیچ نمی گویم عوضش برای استاد در ذهن خط و نشان می کشم که جلسه ی بعد خودش با پای خودش بیاید شاگردی مرا بکند ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 تیر1389ساعت 12:41 بعد از ظهر  توسط صراحي  | 

از امتحان برگشته ام و آمده ام به خنکای خانه، امن و تنها، از خوشحالی دارم می میرم ،بی دلیل دارم از خوشحالی می میرم و دراز کشیده ام و یک حس وحشتی هم همراهم است از بس که این مردن از خوشحالی موقتی است از بس که تمام می شود لامصب یهو و وقتی که بدجور خو دارم بهش، دارم با مردن از خوشحالی دست و پنجه نرم می کنم که یک ناشناسی اسمس می زند "دوستت دارم پدرسوخته" شروع می کنم به مردن از خنده بعد می گویم یعنی کیست این اینجور قافیه و شوخی دار با من؟؟ اصلا شماره ی این مدلی ندیده ام اسمس می زنم که خب "شما؟؟ "می گوید "یه دوست قدیمی که واست می میره" نمی خواهم بهش زنگ بزنم صدا نمی خواهم من دلم خنک شده است از شروع یک بازی اسمسی و دنبال جواب هستم بفرستم دندانش بشکند،می زنم که "هه دوستای من قدیمی نیستن ..." جواب نمی دهد انگار که پرت شده باشد ناغافل در ته ته ته چاه نیستی ...

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 تیر1389ساعت 3:56 بعد از ظهر  توسط صراحي  | 

از همان ایمیل های توصیفی تعریفی سیاحتی آخ جونیِ دو سال پیشش قضیه ی آن دختر مکزیکی را می دانستم، تا قیافه اش یادم بود کنار آن دختر مصمم مکزیکی تجسمش می کردم، عکس از دختر نمی فرستاد من هم عکس دوست ندارم اصرار هم ندارم من خیال دوست دارم عکس که نمی فرستاد دست خیال من خیلی باز بود و من یک دختر مکزیکی با پوست تیره و اندامی ظریف و قدی کوتاه که چشمهای مشکی و موهای مشکی جذابی داشت در ذهنم ساخته بودم، تا که کم کم از همان دوسال پیش به اینور یادمشان رفت هم او را هم دختر مکزیکی اش را،یک ماه و نیم پیش یک ایمیل فوری فوتی بعد از این زمان طولانی ازش رسید که دارد می آید ایران که چند روز دیگر تهرانم ها برنامه بریز ببینمت، برنامه نریختم شگفت زده هم نشدم حوصله اش را نداشتم، در گیرو دار اینگونه احساسات باهام تماس گرفت صدای یواش بریده بریده اش که یک صمیمیت محترمانه ای داشت تهش گیج بود، زنگ زده بود یک روزی مرا جایی دعوت کند و نمی دانست و می دانست چطور، مثلا شام دعوتم می کند،جمعه پیشنهاد کوه می دهد،خانه اش دعوتم می کند باهم غذا درست کنیم و بعدش از اینکه فیلم ببینیم استقبال می کند ... و من پاسخ منفی می دهم با دهان باز توضیحات مرا گوش می دهد و بچگانه می گوید آخه سنت که دیگه قانونیه، بعد هی سوال می پرسد که مثلا چه جوری؟؟ مثلا چه جوری ها را توضیح می دهم و او درخواستش که هی می جود و می جود ومی گوید یک کافه دعوتتون کنم بعد ازظهر قول هم بدهم خودم قبل از 8 برسونمت چی؟؟ و من قاه قاه بخندم و بعد هی محتاط شود و هی کلنجار برود بعد هی فکر کند بایدمواظب حرف زدنش باشد، خب گردنه ها را که می گذرانیم او یک جای سورپرایزی یادش می آید که به زمان در اختیار من لطمه ای نمی زند و خیلی هم خوب است و ملاقات جورش جور می گردد، آن روز فرا می رسد،خسته ام و ناهشیار،آدرس ماشینش را می دهد اول من پیدایش می کنم، نشسته با آن لباس رسمی طوسی و نگاه خیره اش به خیابان، مرا نمی بیند پشت ماشین ایستادم طولانی نگاهش کردم و بعد رفتم جلو زدم به شیشه، برگشت و شادان از ماشین پرید پایین ذوق کرد،چند دور دور ماشین دنبالم دوید که شاید رضایتی دهم یک آغوش سفت پنج سال است ندیدمت بگیرد،که نشد،نمی شد،که نخواستم،که نمی دانم چرا نخواستم،رفتیم توی ماشین نشستیم هردو به هم هی نگاه می کردیم و داد می زدیم از اینهمه تغییر، می گفتم ای وای راست می گن مرد چل ساله فلان است و فلان،نیگاش کن ،موهاتو همه ش سفید شده همه ی همه ش بخدا و دست توی موهاش می کشید که بده ؟؟ و می گفتم نه خیلی هم خوبه جذاب شدی،دماغت شکسته هان؟؟ وای زیر چشماتو چقدر چروک رفته؟؟ و او مدام وچند باره چند باره می گفت بذار نیگات کنم،بذار نیگات کنم . هی می گفت اصلا اون موقعات نیستیا خخخخخخیلی خوشگل شدی اون موقعا هم بودی الان دیگه یک خیلی هم اومده تنگش بعد می گفت یک جورر جالبی خانم شده ای جا افتاده انگار و باهام شوخی می کرد که خب بگو از دردسرای خوشگلی خانوم کوچولو،کیف می کنی دلبری کنی از پسربچه های جوون،نه؟؟و قاه قاه می خندیدیم،در طول راه نمی دانستم کجا می رویم،می دانستم از آن جاهاست که نباید بدانم و چشمانم را ببندم و یوهو باشد اوضاع تا از دور زمین و اسبها را دیدم،جیغ می زدم از کیف او هم از من هیجان زده شده بود و هوارتا می خندید،رفتیم کنار زمین، اسب مذکوری که نژاد خوبه بودودر خدمت بسیار بزرگ بود من اسب به این بزرگی ندیده بودم مثل اژدها بود و من پشت "پ" قایم شده بودم که نیاید رم کند و انگار که قیمت هم داشت اندازه ی خون پدرش،نشستم اسبها را نگاه کردم اونها شیهه می کشیدند و من هم شیهه می کشیدم و او می گفت تا حالا شیهه کشیدن یک آدم رو از نزدیک گوش نداده و به شیهه ی من با استقبال بی سابقه ای گوش می داد،شروع کردم به بازی کردن به خل پری وبدو بدو و کشف و او از دور مرا نگاه می کردو سرتکان می داد و با افتخار می خندید که یعنی بزرگ نشده ای هنوز؟؟ یک جای دیگری رفتیم که بچه ها با مادرهاشان جمع شده بودند و بازی می کردند، از آن مادرهای جوان چادری استخوانی که رنگ های چادرهاشان رفته است و ته نی نی نگاهشان یک معصومیت غمگین پنهان است، از آن مادرهایی که همسال منند ولی پیروشکسته اند و من فکر می کنم در خانه های حاشیه ای زندگی می کنند و می زایند و پیر می شوند و شاید هم برای سیر کردن شکم این بچه ها در خانه های شهر کار می کنند شوهرهاشان یا کارگرهای بخور نمیرند یا معتادان دستگیر شده و یا ... نمی دانم، بهشان نگاه می کردم و نگاه معنادار آنها به خودمان را می چشیدم، نشسته بودند و چادرهاشان ولو بود مانتوهای تیره ی کهنه تنشان بود و برای بچه هاشان میوه پوست می کندند به آقای "پ" گفتم اینها خیلی خوبن بعد از طبقه حرف زدیم و فاصله ی طبقاتی یک سری از رنج آوری های از این دست را برایش باز کردم ، زنها را نگاه کرد و هیچ نگفت گفتم دست این زنها را باید بوسید وگرنه من که بوسیدن ندارم نه؟؟ باز به زنها خیره بود و به یکی از بچه ها که با پای برهنه ی خیس کف زمین دوید گفتم ببین جای پاش مث یک گربه ی کوچولوه جای پای گربه ایشو نیگا، جانم،او گفت بعضی دیدن ها همینقدر کوتاهه زود باید دید مثل جاپای این بچه که تو حواست بود و الان دیگه نیست... باز هم اسب دیدیم و شیهه کشیدم با آنهایی که آنجا کار می کردند صحبت می کردم به "پ" می گفتم اینها چه زندگی ای دارند؟؟ و "پ" تنها نگاه می کرد چه بگوید خب نگاه می کرد!! یکیشان دوید سیگارم را روشن کرد با یکیشان از ناسیونالیسم حرف زدم و دیدم بلد است، یکیشان مرموز وایساد یک گوشه نگاهم کرد و من آقای" پ" رو برده بودم به وادی آنها گذاشته بودمش بیخ حدسیات من راجع به جهان آنها، روزمره شان که حداقلش این است که با یک خانم خوشگل نمی روند چیزی بخورند اسب ببینند شیهه بکشند و رانندگی کنند و هرچی .... توی ماشین نشستیم سیگار نمی کشید هیچ وقت، یکی از دلایلی که توانسته بود از چهل سالگی جان سالم بدر ببرد به تن خویشش رسیدن بود که سیگار نکشد که ورزش کند که عضله باشد و... و حالا سیگار نیم کشیده ی مرا می خواست، گفتم یکی بردار روشن کن خب ،گفت نه سیگار دست خودت،خندیدم و خاموشش کردم گفتم نچ سیگارم دهنی بود، شروع کرد از ازدواجش حرف زدن که خودم هم فکر نمی کردم که دارم ازدواج می کنم ومی خندید که رفته توی عاشقی یهویی ای گیر افتاده که نتوانسته جلوی خودش را بگیرد، خنده اش خاموش شد و چهره اش رفت توی یک فکر دراز، توی ترافیک بودیم دستم را گذاشتم پشت صندلی اش و برگشتم نگاهش کردم،انگار که بخواهم واسه ازدواج کردنش دلداریش بدهم انگار که بگویم اشکال ندارد همه مون بالاخره یه روزی این اتفاق برامون می افته و از این حرفها، نگاهم کرد گفتم "اون زمان برای من خیلی زود بود و برای تو خیلی دیر"هیچ نگفت داشتم به هرهرهای چند دقیقه قبلمان راجع به ازدواجش با آن دختر مکزیکی فکر می کردم،به همین آدمِ که دیگر انگار پیر شده ی روبرویم که کی از من باور می کرد که ازدواج کنم رو یک طور غریب و محزونی گفت،دستش را جلو آورد، دست چهل ساله اش را و آن تکه ی موی مرا که ریخته بود روی چشم چپم کنار زد ،ماشین عقب عقب رفت صدای گورپ آمد و تکان محکمی خوردیم او همچنان داشت مرا نگاه می کرد...

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 تیر1389ساعت 7:1 بعد از ظهر  توسط صراحي  | 

لیزا (با خشونت) : من هم همینطور، من هم با خودم موافق نیستم. برای اینکه یک مغز که ندارم، دو تا دارم. چرا ژیل! دو تا مغز. یکی متجدد و مدرن و اون یکی سنتی و عقب مونده. اون مدرنه به آزادیت احترام میذاره، از گذشت و بزرگواریش سرمسته، با ظرافت از خودش شعور و درک نشون می ده. اما اون یکی می خواد که فقط مال من باشی، حاضر نیست تو رو با کسی شریک شه، با اولین زنگ تلفن نا آشنا از جاش می پره، با یک صورت حساب رستوران نامعلوم هزار جور فکر و خیال می کنه، با کوچکترین تغییر عطری تو هم می ره، وقتی دوباره ورزش رو از سر می گیری یا لباس نو می خری نگران میشه، شب ها وقتی تو خوابی لبخندت براش مشکوکه، از فکر اینکه یک زن دیگه ببوسدت، که کسی بازوش رو دور گردنت بندازه، که پاهای کسی زیر بدنت بازشه حاضره دست به قتل بزنه… یک خزنده ای در ته وجودمه، با چشم های زرد و نافذ و همیشه هوشیار که هرگز آروم نمی گیره،این منم ژیل، این هم منم. حتی با کلاس های فشرده و دو هزار و پونصد سال تعلیم و تربیت، نمی تونی از عشق این جنبه ی حیوونی و غریزیش رو جدا کنی

خرده جنایت های زناشوهری / اریک امانوئل اشمیت / ترجمه : شهلا حائری / انتشارات قطره

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 تیر1389ساعت 10:16 قبل از ظهر  توسط صراحي  | 

من یارای آن ندارم که تو را تغییر دهم

یا تو را تعبیر کنم

من قدرت آن را ندارم که عادت های ترا بشکنم

تو سیصد سال است که این گونه ای

از سیصد سال به این طرف

از سه هزار سال به این طرف

طوفان هایی در شیشه های بلورین محبوس شده است

باور مکن که مردها درباره ی خود چه می گویند

باور مکن که او قصیده می سراید

و کودک بار می آورد

این زن است که شعر می سراید

و مرد زیر آنرا امضاء می کند

این زن است که فرزندان به وجود می آورد

و مرد در بیمارستان امضاء می کند که:

_ من پدر شده ام!

جمهوری در اتوبوس / نزار قبانی / ترجمه حسن فرامرزی / نشر دستان

+ نوشته شده در  شنبه 5 تیر1389ساعت 7:22 بعد از ظهر  توسط صراحي  |