"گفتم ببینمش مگرم درد اشتیاق ساکن شود بدیدم و مشتاق تر شدم"، این را که خواند تنم لرزید یهو، زبانم سِر شد و چیزی در دلم ریخت، گوشیم را برداشتم شماره اش را گرفتم، مرا نشناخت، از من هیچ به یادش نمانده بود، آنورِ گوشی زندگی ای در جریان بود که او توش بود و من داشتم به گفتم ببینمش فلان فکر می کردم، با یک معذرتِ دورِ خشکِ با ادب و بغض آلود گوشی را قطع کردم
.
گذشت،من در یک جور بهت و آسودن چشم بسته بودم و به قبل ها فکر می کردم و نشخوار این شعر سعدی که چه کرده بود با آن شبهای من با صدای او،که انگارش می کردم سعدی خودش است و اکسیر عشق در دست من و بالیده بودم و مستی،شبهای بیدار و امیدوار،اولین کشفها،نخستین مزه ها و درک دوتایی بودن ها و شعف کسی بودن در دایره ی واژگان و ذهن و روح یک دیگری، لباس یک آدم مهم بودن برای یک آدمی آنورِ خودت را به افتخار تن کردن و رقص رقص در خود چرخیدن،شبهای رویا و تصویر و رنگ که من می کشیدم که او می کشید، شبهای صدا و تایپ و نور کم،شبهایی که قرار است بادی بیاید سلامی داشته باشد از خود که از اوست و قرار است بادی برود برایش که طره ای را به شانه دارد که ازآن من است،شبهای برگ برگ دستنوشته هایش را خواندن و دورش خط کشیدن و برایش چیزی نوشتن و این جور داستانی را ادامه دار شدن، شبهای تا هفتِ صبح بیدار باش و سپس او راهی محل کار، من راهی رخت خواب با دردِ تنی که تا صبح نشسته مانده بود پای یکی از خطوطِ بایدِ ارتباط، شبهای شاملو و اخوان و سرما و برف و اردیبهشت وکریس دی برگ و سیب و درخت وکتابو باران و بعدازظهر و فیلم و آهنگ وبوبن و بیگانه و بوی عود ودسته اول گویی ها و اشتیاق و دوری و نزدیکی و سکوت و نفس وخنده و نقشه و آینده، شبهای خیال راحتِ من و خوابهای بی کابوسم، شبهای شاعری او و جنون پشت پنجره آمدنش، وای چه شبهایی و چه سخت ویران شد، از من بود ویرانی؟می پرسم از خودم،از من بود؟، از خاصیتی که من داشتم و او را می تاراند، او را عقب می ایستاند، او را ترسان و نگران می کرد که چه "باید بکند و چه نباید"، درجا زد،ناتوان شد،خودش را باخت، من درجا زدن را شناخته بودم و گفتم "باشه" به درجا زدنش یک آره ی محکم گفتم و نگفته بودمش آرام باش، صبوری کن، مطمئن باش،می خواستم جهان را ببینم بیشتر،هنوز "یک نفر" برای من نشده بود مایه ی خواستن،که بزند به سرم، قیاس می کردم و تردید به دل داشتم از روی مدام،در من نمی گنجید، این را می فهمیدم که بسم نمی شود واین چنگم می زد می نشستم با خودم تخیل می کردم زنی هستم خائن که شاید هیچ گاه بسش نشود، آدم تصمیم نبودم، آدم انتخاب در آن سال و روزها، که اصلا از آن کودکی که من بودم چنین هم انتظار نمی رفت، من داشتم معلق هام رو می زدم و کله م داغ بود،خداحافظی را خندان گفتم چون نه هیچ می فهمیدمش ونه هیچ هم تقصیر من بود، می خواستم دانشگاه بروم،هی آدمهای زیادی وارد زندگیم بشوند،بجورم،ساقط شوم گاه،برویَم،بیفتم و پاشوم،زخم بخورم درد داشته باشم، اورا مجال و اندیشه ی داستان من نبود که،اهلی شده بود،من خب اهل ماندن نبودم و هنوز هم هوای "بمان" گفتن به کسی را نداشتم در دل ،از عشق نمی دانستم و اسم حالم عاشقی نبود،خوش بودم،که همین شادی کفایتم می کرد،پس بنابراینش این شد که"باشه" را بازی بازی گفتم و خودم را زدم به جاده ی "قبوله این زندگی من و آن هم زندگی شما"، رویا و امید و تمام تصویرهای رنگی را گذاشتم پشت سر شده بود تلی خاکستر،او ایستاده بود مطمئن بر سر هیچ، ندانستم چقدر گذشت تا باور کرد بر سر "هیچ" واقعا و نمی دانم چقدر باید بگذرد من بفهمم چه شد،از یک جایی به بعد دور ایستاد، انزوا از من را ترجیح داد و دیگر هیچ خبر نشد نه او را زمن نه مرا از او، مقابلِ گاه و بیگاهِ من خموشی می گزید که درک می کردم، پیامش را دیدم،بغضم ترکید و ریخت، دست روی لب گذاشتم و خواندم که" دست نوشته های مدادی چه کمرنگ شده اند. همچون ردپایی که زیر بارش برف در حال ناپدید شدن است. اما پاک کن همراهم نیست، می دانی؟ مدت هاست دیکته هایم همه بی غلطند! ،گویند روی سرخ تو سعدی که زرد کرد اکسیر عشق بر مسم افتاد و زر شدم" یادش بود،مانده بودم اکسیر به دست هنوز هم،ماجرا تمام نشد به دلم افتاده بود، به دلش افتاده بودم. صفحه ی میلم را که باز کردم آمده بود،دستم لرزید، آن هوای آشنای چند سال پیش را نداشت اما، که از من دور بود و نزدیک، التهاب داشتم و از حسی مبهم رنج می بردم، رنج بردنی نامربوط است، آدم این موقع ها از خودش می پرسد چرا رنج می بری؟و جواب خودش را نمی دهد، نمی تواند بدهد، انگار که به رنجیدنِ بی دلیل هم عادت دارد، خواندم "سلام،من واقعا نمی دونم از کجا شروع کنم. تبریک می گم بهت بابت تمام توفیق هایی که داشتی و امیدوارم هر روز بیشتر هم بشه،من آدم سنگی نیستم ولی هیچ وقت نمی دونستم که چطور باید جواب تو رو بدم ،نزدیک شدن به تو همیشه برام سخت بوده الان حدود یکساله که ازدواج کردم با یه خانم گرافیست، یه حس عمیق تلخی توی تو هست که همیشه کنجکاوم کرده. با اینکه همیشه تحسینت می کردم و می کنم یه ترمزی در درونم بوده که مانع شده بهت نزدیک بشم حتی همون قبلها و قبل از ازدواجم،بی شک یکی از بزرگترین انسان هایی هستی که باهاشون آشنا شدم ولی از یک جایی حس می کردم که اگر نزدیکت شم یکیمون می سوزه.من تو این سال ها تغییر زیادی کردم و من هم تو نخ رفتنم،فوق لیسانس تموم شد سربازی رفتم و حالا هم که مشغول کارم. هر روز بیشتر دلتنگ گذشته،ادبیات و سینما می شم و این علامت یه چیزه،میانسال شدن،پیر شدن،فقط یه وبلاگ مونده برام ..." یک جور خوبی بودم، انگار زنی بودم که یک عالمه زندگی کرده و حالا دارد ماحصل روابطش را هم می بیند، دارد آدم های یک روزی بوده در زندگیش را می بیند که جداگانه سرنوشت دارند و زندگیشان را می کنند،وحشت هم برم داشت از تکرار یک چیزهایی،ترس از نزدیک شدن به خودم برایم به تکرار و واهمه دار بود،انگار که از دهان آدم هایی به گونه های متفاوت با شیوه های ادبیات و جمله بندی ها و رنگ و لعاب هایی دیگر شنیده ام و باز هم خواهم شنید که آخرِ هرکدامشان یک "ترسی" هست،ترس از نزدیک شدن را با خودم هی تکرار کردم ،همینطور سوختن را چسباندم بهش و هی تکرار کردم "ترس از نزدیک شدن،سوختن،" همه ی جمله هایش حتی اگر هیچ نبودند، ترسناک می شدند اگر کس دیگر را جای او انگار می کردم، اگر" تو" را جای او انگار می کردم، شروع کردم با خودم این بازی را کردن که مثلا زهرا اگر پنج سال از منِ امروزت بگذرد و "تو" مرا بی شک از آدمهای بزرگ زندگیت بخوانی و "تو" بگویی تغییر کرده ام و"تو" بگویی سربازی تمام شد و فوق لیسانس آنجور و "تو" بگویی حدود یکسال با یک فلانی ای ازدواج کرده ام، من چقدر دردم می گیرد؟من چقدر می میرم؟من چقدر ریز ریز می شوم پای مانیتور و پراکنده؟حتی اگر هیچ کدام از اینها را توقع نداشته بودم از تو که توقع را کاری نبوده با من، حتی در همین بی توقعی ، قول و قرارو عهد و دلی هم وسط نباشد اگر، حتی در همینجور هیچی به هیچی بودنی چقدر می میرم و دیگر هم زنده نمی شوم؟ هان؟وای،وای بر حالم،انگار که پرت شده ام به آن سالها،یک منِ سیاه و سفید درذهنم،به آن سالها که هیچ ازش باقی نمانده،کتاب ناهار درکافه ی گوتم را در دستم می گیرم از کلی خاک کشیده امش بیرون و من و اویِ آن سالها را ورق می زنم،فیلم کوییلز را می بینم، تنها فیلم مشترکمان و تن صدایش می نشیند به خاطرم که چطور با هیجان از فیلم حرف می زند صدای محکم و مطمئنش،هه، آن خودنویسِ سیاه که دادمش و گفتم این هم قلم آقای کارگردان و خندید و شیدا شد و گفت همین که تو می گویی ایمان می آورم به آقای کارگردان شدنم عَلَم می شود در خیالم و جوهر می پاشاند،دلتنگ و دلخور نیستم،از چیزی هم وحشت نکرده ام جز اینکه زندگی همین است،او حالا یک ناشناس است که حدود یکسال پیش با یک گرافیست ازدواج کرده و بعد از این سالها تشخیصم نمی دهد،باید از بین هزارخروار یاد بیرونم بکشد و یک آهان بگوید و ته نشین های ذهنش بیایند رو، من اما چه؟من هم راه خودم را رفته ام،سرک های خودم را کشیده ام،فراموش ها کرده ام و میل یادی نبوده است به من و حالا هیچ چیز جز خاطره ای دور و کوتاه و کمرنگ و شیرین هم ما را به یکدیگر پیوند نمی زند، از همین ها بود برایم ایمیل زد،قسمتی از یادش به خیرهای شخصیش در مشت من است که احساس خوبم می دهند، از همانها که یکبار مقابل یک نفر رخ می دهند و هیچ جوری تکرارپذیر نیستند، من نیز در او به رودی کوچک، به قطره ای، به شعری، به صدایی حتی در جریانم ، نمی دانم کلماتش مجروح بود آیا؟درد داشت؟دلش تنگ شده بود؟یک لحظه هوایم را کرده وقتی داشته می نوشته اینها را؟اما آنجا که گفته بود تغییر کرده ام با دردی که برده بود گفته بود، من صدای نوشتنش را می شناسم، ما از" آدمی که تغییر می کند" حرف ها زده بودیم و ندیده بودیمش یعنی چطور است آدمی که تغییر می کند؟و حالا حرفی نداشتیم، خودمان هر یک، یک گوشه ای همان آدمی بودیم که تغییر کرده ایم، برایش یک چیزی نوشتم با این هوای باران دار امشب، اینجا به مجال نمی گنجد، اما آن تهش گفتم که
"من هم گاهی که می خندم چروک پای چشمهایم می ترساندم، حکایت زن سی و هشت ساله ای را دارم که خسته است،که بسیار هم خسته است اما هی راه می رود، راه می رود، راه می رود..."