فردریش نیچه گفته است"دروغ را از انسان نگیرید که اگر چنین کنید او دیگر قادر به ادامه ی زندگی نخواهد بود. انسان با دروغ زندگی می کند. پندارها را از او نگیرید،اسطوره ها را خراب نکنید،به آدم حقیقت را نگویید چون او با حقیقت نمی تواند زندگی کند

شکوه آزادی

نویسنده : اشو

ترجمه ی : میرجواد سیدحسینی

بی تابی،دیشب را تا صبح باید یک آغوش می بود که منِ بی تاب را جان دهد، نوازش کند و هرازچندگاهی میان هق هقم بپرد بگوید "چیزی نیست"، همین یک چیزی نیست،حتی اگر مزخرفِ غیرواقعی، چون خیلی چیزها هست که چیزی نیست خودش چیزی نیست می شود، دیشب را باید تا به صبح در آغوشی بی تابی می کردم،باید تنِ این منِ خسته را این همه ساعت به خود می کشید و خیس می شد،غرق،نبود و من از هول اینکه تا سپیده دم در خود بمیرم پلک برهم نگذاشتم، نه، دروغ است، زمین جمعیت میلیاردی ندارد، زمین هیچ کس را ندارد، شبهای اینهمه تنهای ما گواه است که زمین خالیست، خالی از همه ...

اشکها اول شورند، بعد تلخ می شوند، تلخِ تلخ، غرق زهری می شوند که از دل، داغ،خون، می ریزند بیرون و می کشند آدم را،قطره، قطره، قطره، می میریم

دل شیدا

ما به واقعیت پیوستیم، ما فقط کمی به واقعیت پیوستیم، برای همینش هم در پوست خود نگنجیدم، مشق اولم بود، مشق اول آدم استرس دارد، نشسته است منتظر که کارها پیش برود، گروهی که جمع کرده نمی شناسد، نسبت به توافق و آینده و چطورشدگی ها هیچ چیز نمی داند، ولی یک جور خلی خوشحال است، برایش عادی نیست که منتظر یکی از نوازنده ها سر یک کوچه ایستاده تا نوازنده راه را گم نکند، با خودش تصنیف زمزمه می کند و فکر می کند بزرگترین کار جهان را پیش رو دارد، هی به خودش افتخار می کند و هورا می کشد که عجب آدم مهمی هست حالا و سرش را می گیرد بالا که "یوهو همینی که هستم، همینی که هستم،من خیلی مستم از همینی که هستم "و یک لبخند خوشی به لبش می نشیند که هیچ رهگذری نمی فهمد از کجا آب می خورد، اول بارش هست آینده را مزه می زند خنک می شود، آینده ی داشتنِ یک اجرای خوب، حالا عالی هم نشد می تواند درزش بگیرد چون جوان است و مانده تا سی سالش بشود، اینی که دارم می گویم منم، محمد نوازنده ی تنبک ماست به صورت فعلا که اگر شد و ساختیم و نشستیم به هم، بشود نوازنده ی دائم گروه، من سر کوچه ی نوآور منتظرش هستم، اولین بار هست می خواهم ببینمش، همان نوع اشتیاق ها و حدس و گمان ها و اسفباری انتظار و این پا آن پا کردن ها در اولین آشنایی با یک نفر جدید آمده سراغم، هر نفری را که از دور می بینم می گویم "خودش است؟ یعنی این است ؟واقعا؟به نظر یه چیز دیگه میومد که!"،بعد یادم می آید مشخصه ی ساز حمل کردن مرا از انتخاب خودش هست ها محروم می کند، می بینمش، با تصورم کمی فاصله دارد اما همانطور مثل پشت تلفنش آرام و سربه زیر و خندان است، با هم گپ می زنیم مثل اینهایی که کلی چیز حالیشان هست و کوله باری از تجربه را سنگین و گاماس گاماس حمل می کنند، آدم باید این مواقع سیگاری هم آتش زند و هی پشت چشم نازک کند و تک سرفه های خوش آهنگ بترکاند،حمید فعلا سرپرست گروه هست و نوازنده ی تار،دو نوازنده داریم حالا ببینیم چه می شود، حمید به دلم نشست، به آدم جرات می دهد،می داند می خواهد چه کار کند و می خواهد چه کار نکند،با اشتباهات خوب برخوردی دارد،اشتباهات ر ا نوازش می کند و نرم می شوند،دقت دارد خیلی هم دقت دارد با هوش هم هست تازه، با مویی که کمی بلند است و چشمهایی که بهت دستور نمی دهند باهات راه می آیند،خوشحالم که حمید هست با روحیه ی پذیرای شوخِ داستان دار،تا اینجای تازه که راجع به هرچیزی داستان دارد و این خیلی خوب است ،من پایه ی داستانم، حمید به تک تک افراد توجه می دهد، وقت می گذارد، لازم باشد هرقدر هم خسته کننده تکرار می کند آنقدر که از فرط جان بالا آمدن به پرپر بیفتیم، اما خیلی مهربان بی رحم است جوری که هی می رود از اول، می رود از اول، یک دو سه چهار می گوید تا شاید بمیریم حتی،من در زمانی که روی عرصه ی هنر از ته حنجره ام می خواندم مردم یهو،خوب نیست؟خوب است دیگر،خلق به خرج می دهد همین که سر آدم داد نزند، فحش ندهد، نزندمان، بس است بخدا،من اینها را برای اولین بار که دیدمش شناختم،خب آدم ها را حوصله ندارم ریز ریز بشناسم باید یکدفعه ای بشناسم و بروم پی کارم،ما سه تا هم که می خوانیم،ح که یکی از ماست،خواننده است و خانه اش را هم انداخته زیر پایمان یک درآمدی می آید گرم شویم انگار که یک جرعه ی کوچک را به سلامتی زده باشیم،ما سه تا افتاده ایم روی دور ملنگی اول اینور اونوری هرهری می خواندیم که حمید در مشتمان گرفت، که هرکی باید سرجای خودش باشد، کچل کچل کلاچه که نمی خوانید، موسیقی سنتی است، گوشت و استخوان دارد، حیثیت و پیشینه دارد، سختی و گردنه دارد،درست وایسید،بعد ازمان می پرسد قبلا چی می زدید؟، من با فضاحت می نشینم پشت پیانو خوابهای طلایی معروفی را بزنم، یک نگاه می کنم و بلد نیستم بابا جان راه می اندازم، اما دو ر می فا سل لا سی می آید به مغزم می نشینند سر جای خودشان و دستم می رود به زدن، هی هم می گویم آخه قضیه مال شش سالگیمه و هی انگشت می کشم بلند و کشان کشان و قوس دار روی کلیدها و خوابهای طلایی می زنم، دینگ دینگ دینگ خودم هم تکان می دهم چه جور، پررو شده ام با دست چپ هم آنور ضرب دارم و اینور خواب به خواب می روم طلایی و بیسار،انقدر کپ کرده اند و به به می کنند که یهو از خوابش می آیم بیرون، منِ شش ساله گنده می شود تپ می افتد بدقواره روی پیانو، گه گیجه می گیرد و یک دینگ هیولایی می کوبد و خب دیگه نمی توانم بزنم، بعد می گویم یک سالِ کمی هم سه تار کار کرده ام که اصلا فکرش را هم نکنید کلا نشنیده بگیرید از بس که انگار اصلا کار نکرده ام هست ماجرایم،قرار می گذاریم کمی ساز کوبه ای یاد بگیریم اگر شد هم بخوانیم و هم بزنیم، بعد مرا نصیحت می کند که خوب است یک سازی را یاد بگیری با یاد گرفتن یک ساز قول می دهم نمیری و زنده بمانی، یک نوازنده ی خوب می شود یک خواننده ی تاپ،مثلا فلانی ها، نمی گویم کدام فلان ها چون ممکن است به یاد نیاورید،با صدایمان هی ور می رود، براندازش می کند، تو گوشش می زند،دستش را می گیرد تند تند می چرخد، روش می پرد و بالاخره آن چه می خواهد از توش بیرون می کشد، یعنی یک چیز پخته شده ی آماده ی خوردن،خوب بودیم، خیلی زیادِ اووووف نبودیم ها ولی برای استارت چیزهایی ناشناخته در ما بود که آینده مان شروع کرد یک کورسویی درخشیدن و بپر بپر،ساعت هشت و نیم شب هست و داریم از هم جدا می شویم، احساس صمیمیت در ما موج می زند چون خیلی جلوی هم جیغ زده ایم، لااقل من سعی خودم را در جیغ زدن کرده ام چون انگار جیغ قوی ای دارم، الف هم جیغ زد، خلاصه همه به نوبه ی خود جیغ زدند و هیچ کس نیامد در بزند بگوید خرتان به چند من است و اینجا آپارتمان است ،مگه جا ندارید؟،هیچ کس نمی آید از ما بپرسد" مگه جا ندارید؟"، ما بگوییم نه، بعد بگوید " خب ما جا داریم"، ما مجبوریم خودمان را در آپارتمان جا دهیم و هی از همسایه ها عذر بخواهیم و با سازهای گنده برویم تو آسانسور و چششان و بگوییم مظلومانه که" مجبوریم، جا نداریم"، یکی هم نمی آید بگوید" بیایید ما جا داریم"، نمی آید، چهارتایی توی پیاده روی خلوت قدم می زنیم و حمید داستان می گوید و هر کس یک چیزی از رشته ی تحصیلیش که هیچ هم به هنر ربط ندارد حرف می زند و انقدر به هم می گوییم خوب کردی خوب کردی که روانمان از خوب کردنهایمان شاد می شود، من یک جور سبکی راحتم، منجمد نیستم و آرام شده ام، صدایم نرم پر پری ِ اقیانوسی است، خیابان را که جلوتر بروید بایستید ما چهارتای خندان را می بینید که سلانه سلانه راه می آییم و دلمان پر از آواز قناری است، سرمان پر از آرزو، دستمان پر از طپش، ضرب دار به هر قدم و شیدا، چهارتایی ای که یک ریسمان را محکم چسبیده اند و امید آن دارند که باد نبردشان، آری، اینبار باد ما را نخواهد برد ...

من های ِ دیگر من

در این کره ی خاکی

پلاس و سرگردانند

یکی دختری است

در رم،

غمزده،لاغر

با چشمانی درشتِ آبدار

آن دیگری

از همین آمریکای لاتینی هاست

شاد است

اما چیزی از بن می جودش

چیزی مبهم

رازآلود

سرد و تیز

کسی هم هست آنورهای دور

آنجا که شش ماه سال را روز است

و شش ماه شب

نویسنده ای است دائم الخمر

و دیگری

در یک جای نامعلوم

خودش را کشته است

و من

شش ماه در روزم

و شش ماه را به شب

شادی جویده جویده ای دارم

غمگیر،نمزده

درشت چشمانی 

کنده شده در من

چونان دو گودال

 غلطان ِ آب

و یک جای نامعلوم هم

خودم را کشته ام

باری

از اینهمه

"تو" را هم هست مرا

"ساکت"

تو را به هزاران نام صدا می زنم،بی شمار بی شمار،مرا به یک نام صدا بزن ...

و خب،شاید هنوز آفریده نشده باشیم ...

اینجایی که من ایستاده ام

همه دوست دارند

بخوابند

و دیگر بیدار نشوند

دوست دارند هیچ چیز

به یاد نیاورند

حتی خودشان را

دوست دارند مرده باشند و

زاده نشده هنوز

دنبال گور خود می گردند

اینجایی که من ایستاده ام

کوه ها کوتاهند

آسمان نیست

باران نمی زند

و آدم هایش

سخت دلتنگند

"ساکت"

گفتم ... ببینمش ... ندیدمش ...

"گفتم ببینمش مگرم درد اشتیاق ساکن شود بدیدم و مشتاق تر شدم"، این را که خواند تنم لرزید یهو، زبانم سِر شد و چیزی در دلم ریخت، گوشیم را برداشتم شماره اش را گرفتم، مرا نشناخت، از من هیچ به یادش نمانده بود، آنورِ گوشی زندگی ای در جریان بود که او توش بود و من داشتم به گفتم ببینمش فلان فکر می کردم، با یک معذرتِ دورِ خشکِ با ادب و بغض آلود گوشی را قطع کردم .

گذشت،من در یک جور بهت و آسودن چشم بسته بودم و به قبل ها فکر می کردم و نشخوار این شعر سعدی که چه کرده بود با آن شبهای من با صدای او،که انگارش می کردم سعدی خودش است و اکسیر عشق در دست من و بالیده بودم و مستی،شبهای بیدار و امیدوار،اولین کشفها،نخستین مزه ها و درک دوتایی بودن ها و شعف کسی بودن در دایره ی واژگان و ذهن و روح یک دیگری، لباس یک آدم مهم بودن برای یک آدمی آنورِ خودت را به افتخار تن کردن و رقص رقص در خود چرخیدن،شبهای رویا و تصویر و رنگ که من می کشیدم که او می کشید، شبهای صدا و تایپ و نور کم،شبهایی که قرار است بادی بیاید سلامی داشته باشد از خود که از اوست و قرار است بادی برود برایش که طره ای را به شانه دارد که ازآن من است،شبهای برگ برگ دستنوشته هایش را خواندن و دورش خط کشیدن و برایش چیزی نوشتن و این جور داستانی را ادامه دار شدن، شبهای تا هفتِ صبح بیدار باش و سپس او راهی محل کار، من راهی رخت خواب با دردِ تنی که تا صبح نشسته مانده بود پای یکی از خطوطِ بایدِ ارتباط، شبهای شاملو و اخوان و سرما و برف و اردیبهشت وکریس دی برگ و سیب و درخت وکتابو باران و بعدازظهر و فیلم و آهنگ وبوبن و بیگانه و بوی عود ودسته اول گویی ها و اشتیاق و دوری و نزدیکی و سکوت و نفس وخنده و نقشه و آینده، شبهای خیال راحتِ من و خوابهای بی کابوسم، شبهای شاعری او و جنون پشت پنجره آمدنش، وای چه شبهایی و چه سخت ویران شد، از من بود ویرانی؟می پرسم از خودم،از من بود؟، از خاصیتی که من داشتم و او را می تاراند، او را عقب می ایستاند، او را ترسان و نگران می کرد که چه "باید بکند و چه نباید"، درجا زد،ناتوان شد،خودش را باخت، من درجا زدن را شناخته بودم و گفتم "باشه" به درجا زدنش یک آره ی محکم گفتم و نگفته بودمش آرام باش، صبوری کن، مطمئن باش،می خواستم جهان را ببینم بیشتر،هنوز "یک نفر" برای من نشده بود مایه ی خواستن،که بزند به سرم، قیاس می کردم و تردید به دل داشتم از روی مدام،در من نمی گنجید، این را می فهمیدم که بسم نمی شود واین چنگم می زد می نشستم با خودم تخیل می کردم زنی هستم خائن که شاید هیچ گاه بسش نشود، آدم تصمیم نبودم، آدم انتخاب در آن سال و روزها، که اصلا از آن کودکی که من بودم چنین هم انتظار نمی رفت، من داشتم معلق هام رو می زدم و کله م داغ بود،خداحافظی را خندان گفتم چون نه هیچ می فهمیدمش ونه هیچ هم تقصیر من بود، می خواستم دانشگاه بروم،هی آدمهای زیادی وارد زندگیم بشوند،بجورم،ساقط شوم گاه،برویَم،بیفتم و پاشوم،زخم بخورم درد داشته باشم، اورا مجال و اندیشه ی داستان من نبود که،اهلی شده بود،من خب اهل ماندن نبودم و هنوز هم هوای "بمان" گفتن به کسی را نداشتم در دل ،از عشق نمی دانستم و اسم حالم عاشقی نبود،خوش بودم،که همین شادی کفایتم می کرد،پس بنابراینش این شد که"باشه" را بازی بازی گفتم و خودم را زدم به جاده ی "قبوله این زندگی من و آن هم زندگی شما"، رویا و امید و تمام تصویرهای رنگی را گذاشتم پشت سر شده بود تلی خاکستر،او ایستاده بود مطمئن بر سر هیچ، ندانستم چقدر گذشت تا باور کرد بر سر "هیچ" واقعا و نمی دانم چقدر باید بگذرد من بفهمم چه شد،از یک جایی به بعد دور ایستاد، انزوا از من را ترجیح داد و دیگر هیچ خبر نشد نه او را زمن نه مرا از او، مقابلِ گاه و بیگاهِ من خموشی می گزید که درک می کردم، پیامش را دیدم،بغضم ترکید و ریخت، دست روی لب گذاشتم و خواندم که" دست نوشته های مدادی چه کمرنگ شده اند. همچون ردپایی که زیر بارش برف در حال ناپدید شدن است. اما پاک کن همراهم نیست، می دانی؟ مدت هاست دیکته هایم همه بی غلطند! ،گویند روی سرخ تو سعدی که زرد کرد اکسیر عشق بر مسم افتاد و زر شدم" یادش بود،مانده بودم اکسیر به دست هنوز هم،ماجرا تمام نشد به دلم افتاده بود، به دلش افتاده بودم. صفحه ی میلم را که باز کردم آمده بود،دستم لرزید، آن هوای آشنای چند سال پیش را نداشت اما، که از من دور بود و نزدیک، التهاب داشتم و از حسی مبهم رنج می بردم، رنج بردنی نامربوط است، آدم این موقع ها از خودش می پرسد چرا رنج می بری؟و جواب خودش را نمی دهد، نمی تواند بدهد، انگار که به رنجیدنِ بی دلیل هم عادت دارد، خواندم "سلام،من واقعا نمی دونم از کجا شروع کنم. تبریک می گم بهت بابت تمام توفیق هایی که داشتی و امیدوارم هر روز بیشتر هم بشه،من آدم سنگی نیستم ولی هیچ وقت نمی دونستم که چطور باید جواب تو رو بدم ،نزدیک شدن به تو همیشه برام سخت بوده الان حدود یکساله که ازدواج کردم با یه خانم گرافیست، یه حس عمیق تلخی توی تو هست که همیشه کنجکاوم کرده. با اینکه همیشه تحسینت می کردم و می کنم یه ترمزی در درونم بوده که مانع شده بهت نزدیک بشم حتی همون قبلها و قبل از ازدواجم،بی شک یکی از بزرگترین انسان هایی هستی که باهاشون آشنا شدم ولی از یک جایی حس می کردم که اگر نزدیکت شم یکیمون می سوزه.من تو این سال ها تغییر زیادی کردم و من هم تو نخ رفتنم،فوق لیسانس تموم شد سربازی رفتم و حالا هم که مشغول کارم. هر روز بیشتر دلتنگ گذشته،ادبیات و سینما می شم و این علامت یه چیزه،میانسال شدن،پیر شدن،فقط یه وبلاگ مونده برام ..." یک جور خوبی بودم، انگار زنی بودم که یک عالمه زندگی کرده و حالا دارد ماحصل روابطش را هم می بیند، دارد آدم های یک روزی بوده در زندگیش را می بیند که جداگانه سرنوشت دارند و زندگیشان را می کنند،وحشت هم برم داشت از تکرار یک چیزهایی،ترس از نزدیک شدن به خودم برایم به تکرار و واهمه دار بود،انگار که از دهان آدم هایی به گونه های متفاوت با شیوه های ادبیات و جمله بندی ها و رنگ و لعاب هایی دیگر شنیده ام و باز هم خواهم شنید که آخرِ هرکدامشان یک "ترسی" هست،ترس از نزدیک شدن را با خودم هی تکرار کردم ،همینطور سوختن را چسباندم بهش و هی تکرار کردم "ترس از نزدیک شدن،سوختن،" همه ی جمله هایش حتی اگر هیچ نبودند، ترسناک می شدند اگر کس دیگر را جای او انگار می کردم، اگر" تو" را جای او انگار می کردم، شروع کردم با خودم این بازی را کردن که مثلا زهرا اگر پنج سال از منِ امروزت بگذرد و "تو" مرا بی شک از آدمهای بزرگ زندگیت بخوانی و "تو" بگویی تغییر کرده ام و"تو" بگویی سربازی تمام شد و فوق لیسانس آنجور و "تو" بگویی حدود یکسال با یک فلانی ای ازدواج کرده ام، من چقدر دردم می گیرد؟من چقدر می میرم؟من چقدر ریز ریز می شوم پای مانیتور و پراکنده؟حتی اگر هیچ کدام از اینها را توقع نداشته بودم از تو که توقع را کاری نبوده با من، حتی در همین بی توقعی ، قول و قرارو عهد و دلی هم وسط نباشد اگر، حتی در همینجور هیچی به هیچی بودنی چقدر می میرم و دیگر هم زنده نمی شوم؟ هان؟وای،وای بر حالم،انگار که پرت شده ام به آن سالها،یک منِ سیاه و سفید درذهنم،به آن سالها که هیچ ازش باقی نمانده،کتاب ناهار درکافه ی گوتم را در دستم می گیرم از کلی خاک کشیده امش بیرون و من و اویِ آن سالها را ورق می زنم،فیلم کوییلز را می بینم، تنها فیلم مشترکمان و تن صدایش می نشیند به خاطرم که چطور با هیجان از فیلم حرف می زند صدای محکم و مطمئنش،هه، آن خودنویسِ سیاه که دادمش و گفتم این هم قلم آقای کارگردان و خندید و شیدا شد و گفت همین که تو می گویی ایمان می آورم به آقای کارگردان شدنم عَلَم می شود در خیالم و جوهر می پاشاند،دلتنگ و دلخور نیستم،از چیزی هم وحشت نکرده ام جز اینکه زندگی همین است،او حالا یک ناشناس است که حدود یکسال پیش با یک گرافیست ازدواج کرده و بعد از این سالها تشخیصم نمی دهد،باید از بین هزارخروار یاد بیرونم بکشد و یک آهان بگوید و ته نشین های ذهنش بیایند رو، من اما چه؟من هم راه خودم را رفته ام،سرک های خودم را کشیده ام،فراموش ها کرده ام و میل یادی نبوده است به من و حالا هیچ چیز جز خاطره ای دور و کوتاه و کمرنگ و شیرین هم ما را به یکدیگر پیوند نمی زند، از همین ها بود برایم ایمیل زد،قسمتی از یادش به خیرهای شخصیش در مشت من است که احساس خوبم می دهند، از همانها که یکبار مقابل یک نفر رخ می دهند و هیچ جوری تکرارپذیر نیستند، من نیز در او به رودی کوچک، به قطره ای، به شعری، به صدایی حتی در جریانم ، نمی دانم کلماتش مجروح بود آیا؟درد داشت؟دلش تنگ شده بود؟یک لحظه هوایم را کرده وقتی داشته می نوشته اینها را؟اما آنجا که گفته بود تغییر کرده ام با دردی که برده بود گفته بود، من صدای نوشتنش را می شناسم، ما از" آدمی که تغییر می کند" حرف ها زده بودیم و ندیده بودیمش یعنی چطور است آدمی که تغییر می کند؟و حالا حرفی نداشتیم، خودمان هر یک، یک گوشه ای همان آدمی بودیم که تغییر کرده ایم، برایش یک چیزی نوشتم با این هوای باران دار امشب، اینجا به مجال نمی گنجد، اما آن تهش گفتم که

 "من هم گاهی که می خندم چروک پای چشمهایم می ترساندم، حکایت زن سی و هشت ساله ای را دارم که خسته است،که بسیار هم خسته است اما هی راه می رود، راه می رود، راه می رود..."