اولین بهار بی تو ،همیشه بهارها والک هوس می کردی و سفارش می کردی رفتیم بازار بگیریم، من همیشه یادم می رفت، من نه والک خورده ام نه دیده ام ولی از دهان تو می شناسمش ،خیلی زنده بودی،هیچ کس را مثل تو زنده ندیده بودم، هرروزی برایت آیین و رنگ خودش را داشت، فصل ها که دیگرجای خودشان را داشتند، بهار را در خانه با تو احساس می کردم، ظهرها که آدم دلش می خواهد چرت بزند و بعدازظهرهای داغ که بستنی می چسبد ،اینها همه برای تو وقایعی جدی و دل انگیز بودند ،هیچ کس نمی توانست به یک بستنی خوردن ساده معنایی را بدهد که تو می دادی ... می دانی؟این روزها همه می گویند شبیه تو شده ام، می گویند چاق شده ام و دیگر حتی نگاه کردنم هم دارد به تو می رود، نگاه خیره و چشمان درشتت دارد در من جان می گیرد و تو نیستی، تو این بهار را خانه نبودی تا از بالکن دریاچه ی خلیج فارس را ببینیم که آب کردنش تمام شدو حالا ازینجا معلوم است، نبودنت خیلی توی چشم می زند، داریم خانه را عوض می کنیم، دیگر اتاق ها عذابم نخواهند داد، دیگر شاید شبها فکر نکنم تو روی مبل نشسته ای و بیداری و دردم نگیرد، دیگر هرروز آن گوشه ای را که جان دادی نخواهم دید... از اتاقم خسته شده ام ،چه اتفاقاتی این چندسال افتاده است،چقدر برایم زیاد بوده است، باید ازین جا بروم ،باید وسایلم را جمع کنم و بروم...

تصویرت را باز کردم از نگاه کردنت سیر نمی شوم و این خیلی غم انگیز است، برای آخرین بار هم ندیدمت و تو وقتی زنگم زدی که توی پاریس بودی برای همیشه و من گریه می کردم، آه ماجرای عاشقانه ی آرام من در آن خانه ی کوچک جمهوری، آخرین بارمان توی همان خانه بودیم، پاییز بود و غروب، توی بغلت نشسته بودم و به خودم می بالیدم که اینهمه دوستم داری و تو چانه ام را می بوسیدی ، دوست دختر آن دوست سیاسی ات که بهمن می کشید و بعدازظهرها به ما می پیوست چقدر دلش به حالم می سوخت که تو من به این زیبایی را داری و اینهمه بی بندوباری، نمی دانست می دانم، آرامش و متانت و خوش خلقی ام را درک نمی کرد وقتی راپورتت را بهم می داد و نمی توانست ببیند چه دلخواه به آغوشت می خزم و چه وقیح می بوسی ام، من اما همه چیز را می دانستم، از راه می رسیدم،لباس هایم را می کندم روی مبل ولو می شدم، سیگارم را روشن می کردم و تو می آمدی سر روی سینه ام می گذاشتی و شروع می کردی به اعتراف، که دیشب را بالاخره با آن دختر روس که خیلی خاطرت را می خواسته خوابیده ای، که فلانی را دلت خواسته است و ... و تهش هم سرت را برمی گردانده ای به چانه ی من، به گلوگاه من و می افتادی در دامم  ... خوشم می آمد می گفتی برای منِ زن باره تنها زنی که برای همیشه کافیمه تویی و قه قهه سر می دادم، توی بغلت ولو می شدم و تو التماس می کردی که گوش کنمت، که ببینمت، که بیشتر در آغوشت مکث کنم، شب آخر توی ماشینت نامجو گوش می دادیم و من تمام زیبایی ات را نگاه می کردم، ریش روشنت، چشمان گیرایت، دهان خواستنی ات و می دانستم می روم ،می دانستم آخرین باری است که داریم توی خیابان شهر گشت می زنیم و تو می گویی اسیرمی و من هیچ نمی گویم، می دانستم و می خواستم همینطوری که هست و خیلی هم خوب هست تمام شود، من رفتم، بعدترش هم تو رفتی فرانسه فیلمسازی بخوانی و من بشوم قهرمان فیلم هایت، گاه گاهی با  هم حرف می زنیم ،مثل پیشین مثل همان لحظه های در آغوش، مثل همان شیرینی های بعد از هر بوسه، زندگی جدید مرا قبول نمی کنی، می گویی ول کن بیا پیش من کارت را درست می کنم، اینجا آواز بخوانی و برای همیشه پیشم بمانی، اصلا نمی بینی چه اتفاقی افتاده و من هم اذیتت نمی کنم، حرفش را نمی زنم، مثل قبل نیستی، انگار که دوریم مراعاتم را می کنی، از آن مراعات های بی معنا، باورم نمی شود این همه ماه را با کسی نبوده باشی، اصلا نباید اینجوری باشد، من توی اینجوری را نمی شناسم، یک باری که حواست نیست بلوف می زنم و می بینم با خیلی ها بودی، برایم تعریف می کنی که با یه فرانسوی، یه دورگه، یه آلمانی، یه روس  یه ... تک تکشان را تعریف می کنی، نگاهت می کنم، خیره ی دهان دلخواهتم، محو چشمان وحشی ات و برای اولین بار یک حالی می شوم، یک حالی که نمی شناسمش، بدنم منقبض می شود و دلم می خواهد بالا بیاورم، بغضم می گیرد و دلم می خواهد بزنمت، با تمام وجود دلم می خواهد بزنمت، می گویی ناراحت شدی؟می گویم نه و گوش می دهم، می گویی عشق نبود یک رابطه ی غریزی صرف و تشریحش می کنی و ربطش می دهی به من که با تو عشق داشتم و ناکام ماندم و ازم می پرسی چرا خودت رو از من دریغ کردی وقتی اینهمه نزدیک بودیم و خواستنی؟، داری همینجور حرف می زنی و من اما خاطرم می رود توی همان خانه ی کوچک جمهوری ، دارم آرایش می کنم و تو نشسته ای و هوس برانگیز نگاهم می کنی، می رقصم و می خندی، روسری ام را سر می کنم ،گردنم را می بوسی و در بسته می شود ...

جمعه را گذاشتم برای اینکه یک کمی خرت و پرت ها را ببرم خانه ام بگذارم ... تمام مجله های دهه ی چهل و پنجاه و ویژه نامه ی جشن دوهزاروپانصدسالگی شاهنشاهی را هم برداشتم، خیلی چیزهایی را که بابا جمع کرده دارم می برم خانه ی خودم و به خودم منتقلش می کنم، این عکس بزرگ عروسی پدربزرگ مادر بزرگم را هم شامل می شود که مال شصت سال پیش است و رو به انهدام،  می خواهم ازشان نگهداری کنم، دلم محکم تر است پیش من باشند، توی ترافیک صدر نشسته ایم، باید تا الان رسیده باشیم که نرسیده ایم، از کنار مدرسه ها و مسجدها که می گذریم نگاه نمی کنم ببینم چقدر آمده اند رای بدهند، چون حالم بد می شود، عقم می گیرد، وسط غرغرهایم می گوید ماشین جلویی را نگاه کن، می بینم پشتش زده مگر صدایی قشنگ تر از صدای شجریان هم هست ؟بعد خوشم می آید، می گویم بیا ما هم پشت ماشینمان ازینا بنویسیم، می گوید نازی، عزیزم این تبلیغات روحانیه که دقت هم کنی اگه یه وقتی عکسش هم پایین هست و رنگ بنفش کاغذ هم تورو راهنمایی می کنه  و  بعد به عمق گول بودن من در باب انتخابات پی می برد، صالح می گوید چی نوشته ؟بخون؟، می گویم نوشته مگر صدایی قشنگتر از صدای شجریان هست؟، می گوید آره بوچلی، می گویم پاشو برو زیرش بنویس و هارهار می خندیم، رسیدیم خانه، رفتم همه ی کتاب هایم را ریختم توی کمد، یک اتاق کامل کتاب داریم، یک اتاق کامل کاغذ و دست نوشته،یک اتاق کامل مجله  و اینا ، یک اتاق کامل سی دی و فیلم و ازین جهات اتاق کم است برایمان،  یک اتاق را گذاشته ایم بخوابیم و یکی باقی مانده را او می خواهد اتاق طراحی کند، من اتاق ضبط، او می خواهد اتاق لم دادن داستان خواندنش کند، من اتاق آواز خواندنم ، می روم توی آشپزخانه گاز و فر را آورده اند دستی به سر فر می کشم شاید یک روزی تویش کیک بپزم و صالح مشوقم باشد حتما، ظرف ها را از توی کابینت می کشم بیرون و باز وسواس می گیرم که این بشقاب های مشکی رنگش می رود خیلی زود، بعد خودم را دلداری می دهم که فرانسه ی اصل است و اصلا خودم اینجوری سفید مشکی دوست داشتم و به جهنم، تا شب میمانیم، موقع برگشت هم ترافیک است،  توی میدون گاردیها جمعند،انتخابات امسال هیچ حال و انگیزه و روزنه و جای اندیشه ای برای من نداشت ،هیچ هیچ بود ،بیهودگی تام بود ،تا حدی که نامزدها را هم به زور می دانستم چه کسانی هستند، انقدرکه اخبارش را و حرفش را برای خودم دور از دسترس گذاشته بودم، تاجاییکه دوست داشتنی ترین دایی ام، قهرمان دوران کودکی ام که کاندید شورا بود ازم خواست برای تبلیغات و فیلان کمکش کنم به هر صورت و داستانی شده پاپس کشیدم و معذرت هم نخواستم، انتخابات تمام شد، توی بالکن خانه ایستادم و فریاد شادی و پایکوبی مردم را نگاه کردم، نمی فهمیدمشان، من دلایل کسانی که رفتند و به هرکی رای دادند نفهمیدم و بیشتر به نظرم دلیل نبودند و توجیه بودند و حالا دلیل شادی مردم را نمی فهمم که شانس دوباره به دروغ و زور و دیکتاتوری دادن شادی ندارد، که اینجا هیچ اصلاحاتی معنا ندارد و این هم جز نامی برای فریب عوام و امیدورای نخبگان نیست، این را چهارسال پیش شیرفهم شده ایم دیگر و جایش همه جایمان هم مانده،قهرمان کودکی ام هم رفت توی شورا برای اینکه راستگویی کند و مصلح باشد و من به همه ی این برای اینکه ها می خندم، توی بالکن می نشینم و توی صدای یاحسین میرحسین سیگار دود می کنم و به این تکرارناگوار چشم می دوزم، به قتل های زنجیره ای دوباره، کوی دانشگاه دوباره و هشتادوهشت هایی که در راهند ...

با چشم برهم بستنی
نبودی
بی وداع رفتن  کار عاشقان است

آن هنگام که به خوابم پا گذاشتی

عاشقت شدم

ساعت ها خودم را نگاه می کنم

تو را می بینم

از دلتنگی در می آیم

ساکت

 

کنارت سال ها بودم

به دلتنگی بیافزودم

غم دل را به جان سودم

که تو دلدار من باشی

همه افکار من بودی

به دریای دلم رودی

چه دارد این زمان سودی

که در آزار من باشی؟

مرا در تو نهانی بود

تنم را با تو جانی بود

نماندی و فغانی بود

مه خونبار من باشی

به خامی دل به تو دادم؟

به درس عشق استادم؟

ندادی جز جفا یادم

مرا آوار من باشی

ساکت

تو گفتی عاشقان به هم نمی رسند

عشق رسیدن گر بگیرد به خود

می سوزد

می میرد

من اما نشنیدم

دویدم

زود رسیدم

تواما ماندی

دیر آمدی

این شد که نرسیدیم

عاشق ماندیم

ساکت

مواظبم هست، درست مثل گلدان هایش مراقبتم می کند، با همان طراوت و با همان حوصله، مراقبم هست سیگار کم بکشم یا حتی الامکان نکشم، مشروب خوب بخورم و عرق خوری نکنم و حتی الامکان مست نشوم، مراقبم هست حتما شیر بخورم تا اینهمه نروم دندانپزشکی و دندانهایم همینجور زیبا بمانند برای نگاه کردنش که چهل سالگیم نشود استخوان پا دردو کمر درد، مراقب پوستم هست، هر تغییرم را می پاید، مراقب است چاق نشوم، مریض نشوم، افسرده نباشم، خود زنی نکنم، تنها نباشم،قهرم نگیرد، مراقبم هست، زخم هایم را آرام آرام می بندد و نمی گذارد چرک کنند، مراقب هست ماشین زیرم نکند، از پل هوایی نیافتم،کف پایم ترک نخورد،شلوارم اذیتم نکند، مراقب هست قرص هایم را سر ساعت بخورم، زیاد و کم نخورم، روزی یک سیب بخورم، آب زیاد بنوشم ،ویتامین ب 1فراموشم نشود،ماهی بخورم حتی اگر حالم را بهم می زند، مراقب هست جوش های صورتم را نکنم، پایم را کبود نکنم،عینکم را بزنم و زیاد لنز نگذارم،شب حتما آرایشم را پاک کنم بخوابم، پوست کنار انگشتان دستم را نجوم، همیشه مراقبم هست، همیشه حوالی من هست مراقب مراقب، و شاید ازدواج همین باشد!!!

بعد از تو الکل خورد من را مست خوابیدم

بعد از تو با هر کس که بود و هست خوابیدم

بعد از تو لای زخمهایم استخوان کردم

با هر که می شد هرچه می شد امتحان کردم

صد البته مخاطب خاص دارد

خانه خالیست زعطر نفس تو مادر

جانم از رفتن تو تنگ چو زندان شده است

کاش یک بار تو را سیر در آغوش کشم

روحم آزرده و خاطر چه پریشان شده است

تا ابد داغ نگاهت به دلم خواهد ماند

خانه از رفتن تو ساکت و ویران شده است

"ساکت"

اگر باد بودم

تو را از بر شاخه ها می ربودم

و گر آب بودم

میا ن سرای لبت

می غنودم

اگر آتشی بودم اندر میانه

به سوی غمت راه ها می گشودم

و گر خاک بودم

به جانت

هوای دل خویش را

می سرودم ...

"ساکت"

هیچ کس نمی تواند دردی را که دیگری کشیده است درک کند ، هیچ کس نمی تواند انقدر راحت بایستد و بگوید می فهمم چقدر درد دارد ...چقدر؟تا کدام فراسو؟چه کسی درونم را کاوید و نشست به اندازه زدن؟کدامین اندازه شد معیار؟ ... بعد از یک هفته نالیدنت انگار زندگانی تمام شده بود ... هرگاه می گفتم چای بخوریم با هم ،شدت امتناعت درهمم می کوبید که این شادمانه ترین لحظه ی باهم بودنمان را دیگر نمی توانی ... نتوانستم تاب بیاورم و رفتم ...قرص می خوردم که خوابم ببرد و فراموشم شوی شاید تا لحظه ای که سلامت باشی دیگر و بیایم خانه ...رویای سلامتیت را داشتم، حتی آن لحظه که به بالینت نشستم و از بین مژه های یخ زده ات نگاهم می کردی که چه خاکستری داشت آن نگاه و چه غمی، آمدم موهایت را شانه کنم گفتی سرم درد می کند ، دست بردم توی موهایت و گفتم تو چرا اینجوری شدی یهو؟ و گفتی نمی دانم ....نمی دانستی یا می دانستی؟آدم از کجا می فهمد راهی سفر است؟ ... ساعت یک صبح بود که زنگم زدند، ویلان خیابان ها بودم از اضطراب تو، گفتند از پریشب که رفته ای فقط تو را صدا می کند، هر کس نزدیکش می شود می گوید زهرا تویی؟ ،بیا که حالش بد است ... تمام راه را به چه فکر کردم؟به کجا چشم دوخته بودم؟می دانم از اضطراب یخ بسته بودم و هزار فکر ناجور ...آمدم دیدم همه دورت جمعند ...یک سکوت نابجایی هست ...سکوت مرگ آوری ...آمدم بپرم در آغوشت دیدم هرچه دست می کشمت چشم باز نمی کنی ...لباست را هم به حال دریده بود و سینه ی لختت را دیدم که تکان می خورد، آرام شدم آمدم کنارت ... بی تابی داشتی می کردی، سر به هر سو می چرخانیدی و دستت در هوا  در حرکت بود،  دست که بر پیشانیت گذاشتم سرد بودی به اندازه ی انجماد و داشتی عرق می ریختی،ناآرام بودی ، نشستم کنارت و سر به دستت فشردم، گفتم ببین آمدم نگاهم کن، آرام شدی ، نمی توانستی چشمانت را باز کنی، چشمانت اندازه ی زمان سنگین شده بود،گفتم مرا ببین، نگاهم کن که فردا قراره راه بری،  کمی پلکهایت باز شد و نگاه خیس خاکستریت داشت ناامیدم می کرد ..اما دست از رویای سلامتیت برنداشتم حتی ... حتی آن لحظه ای که به تقلا افتادی و بابا سرت را میان دستانش گرفت و فریاد زد و به تکرار ازت پرسید داری می میری؟داری می میری؟و تو دوباره صبر کردی به رسم مهر دیرینت و جان ندادی که دلمان ترک برندارد و داشتی پرپر می زدی که بابا دوباره سرت را درآغوش گرفت و گفت آرام باشید که آرام بمیرد و زبانت بیرون افتاد و دندانهایت چفت شد و قلبت از حرکت ایستاد مقابل چشمانم من، دست از رویای سلامتیت برنداشتم ، من باور نمی کردم و داشتم سر اورژاس هوار می زدم، داشتم زمین را بر زمان می دوختم، داشتم به خودم سیلی های پیاپی می زدم از حجم ناباوری ، خیز برداشتم که روی قلبت بنشینم تا احیایت کنم به مشت های مکرر، که نگذاشتند، که سرم فریاد می کشیدند زهرا مرده گناه داره و  من خود را به در می کوبیدم  از رنج و لباسهایم را دریده بودم ازین نابهنگام سفر تو ، چهره ات که کبود شد، دستانت که به بوسه های من پاسخ نداد، چشمانت که به ضجه ی من گشوده نشد ، هیچ کدام یارای باور کردنم نبود، به غسالخانه که آمدم و بدن مرمرت را بی روح و از ریخت افتاده روی سنگ نظاره کردم و بی جان روی دست سارا افتادم باز توان باور را به من نداد، نگذاشتند در گور نگاهت کنم ، ندیدم چطور یک ماه زیر خاک پنهان می شود و می پوسد ، می گویند خاک سرد است، همه آن روزهای اول می آمدند می گفتند صبر خواهی کرد ، سرد خواهد شد، آمدند نصیحتم کردند که آدمیزاد است و مرگ، باید پذیرفت ، باید زندگی کرد، باید حتی کفاره ی صورت زخمی ات را بدهی که خدا را خوش نمی آید عزیزانت را که زنده اند بیازاری، که آن خدا بیامرز هم خوش ندارد این حالت را ببیند  ... امروز نشسته ام به صورتم نگاه می کنم ، گوشه ی پایینی سمت چپ هنوز آثار ضربه های مشتم را دارد، هنوز ردی از غم تو بر چهره ام مانده و در دلم نمی دانی چه خبر است ،گاهی پیاپی خوابت را می بینم و به جنون می رسم و گاه بر گور سردت سر می کوبم و گله می کنم که چرا تنهایم گذاشتی؟چرا رهایم کردی؟ناخن به التماس در خاک خیست فرو می برم که امشب خانه منتظرت هستم با یک چای دم کرده و یک دنیاانتظار و یک کوه غم ...شبها می نشینم تو از در نمی آیی و من هنوز باور ندارم ....

کاش برای من جایی را باقی می گذاشتی

پنجره ای

دری در دور دستی

روزنی

قاب کوچک پنهانی ای

یا حتی

یک صفحه ی کوچک از وبلاگی ناشناخته

که حدسم می رفت ازآن تو باشد

کاش برای من جایی را باقی می گذاشتی تا

 

نگاهت کنم ...

موسیقی، کتاب‌ها و داستان‌ها، دنیایی را که ما در آن زندگی می‌کنیم، انعکاس می‌دهند و ما هم در دنیای آزاردهنده و آشفته‌ای زندگی می‌کنیم. دنیا پُر است از رنج‌ها و نادانی‌ها و چیزهای منفی. این داستان‌ها، یعنی ایده‌‌شان، از دنیای خودمان می‌آید و داستان‌ها این‌طور شکل می‌گیرند. در یک داستان خوب واقعی هم با یک‌سری ابهام‌ها، تضادها و مرگ و زندگی روبروییم. اما نکته این‌جاست که هنرمند برای نمایش رنج و عذاب خودش که الزاماً نباید رنج بکشد. باید رنج را فهمید. فهمیدن بهترین کاری‌ست که بشر در بهترین شرایط می‌تواند بکند و چه بهتر که رنج و عذاب را روی پرده‌ سینما، یا در کتاب‌ها ببینیم و نه در زندگی‌‌مان.

دیوید لینچ

کنارت سال ها بودم

به دلتنگی بیافزودم

غم دل را به جان سودم

که تو دلدار من باشی

همه افکار من بودی

به دریای دلم رودی

چه دارد این زمان سودی

که درآزار من باشی؟

مرا در تو نهانی بود

تنم را با تو جانی بود

نماندی و فغانی بود

شه خونبار من باشی

به خامی دل به تو دادم؟

به  درس عشق استادم؟

ندادی جز جفا یادم

مرا آوار من باشی

 

"  ساکت "

تازه فهمیده ام از جهان تاریک خودم می توانم به تو پناه بیاورم ... از رنجی که بابت گریه های نیم شبم می کشی می دانم ،این را درست آنجا متوجه شدم که توی آن تاریکی دنبال سیگار می گشتی و من هق هقم بند نمی آمد ، من همیشه گریه می کنم، نه؟ ،داری شروع می کنی تشویقم کنی که دیگر تکرارم نشود ،که دارد پلکهای چشمم می ترکد و چروک های عاصی زیر نگاهم دویده اند، اشک در چشمان مقاوم تو هم حلقه می زند گاهی وقتی خیره ام می شوی و آرام آرام تهی شدنم مقابلت رخ می دهد ...  نگاهم می کنی و خوابت نمی برد و من به تو پناه می برم ، در جهان تاریک من خدایی نیست و عشق های مرده و گندیده نشانی از زندگی باقی نگذاشته اند و هیچ گاه به تو نگفته ام که من مرده ام ، هیچ گاه نگذاشته ام بفهمی قلبی نمی تپد و لبی نمی بوسد، بااین حال من به تو پناه آورده ام از وحشت زندگی، از هراس پوچی تمام این هستی، از لای دندان خونریز عشق ، از پیش چشمان خالی ای که دوستم می داشتند انگار، به تو پناه آوردم، به لبخند تو و به چشمان بسته ی هنگام خوابت که چه بی اندازه معصومیت ابلهانه ی انسان را به دوش می کشد و خواهد مرد و تمام خواهد شد،  به آغوشت می خزم که سرشار و داغ است از زندگانی بکر، از جهانی با بوی تازه ی علف ، از مهربانی حیوانی اهلی، از امنیت دستانی که نگهم خواهد داشت و من را با خود خواهد برد و دلم را نوازش خواهد کرد و دلتنگی ام ر ا تیمار ... من به تو پناه آورده ام، به نگاه چهارگوشت که توان ترک مرا ندارد ...

داشتم گرفتارت می شدم

اگر کمی شاعر بودی

دهانم بوی دوستت دارم نمی دهد ... شهر را بیش از پیش دوست دارم... در امروز زندگی نمی کنم  ... چیزهای زیادی از من در گذشته از بین رفته است و ازین رو معتاد خاطراتم ... خاطره ها ... لحظه به لحظه اش دارد تمامم می کند ... اگر چیزی نباشد که گذشته ها را یادم بیاورد خواهم مرد ... این را می دانم ... خیابان های این شهر می  شود معشوقم در این گاه ها ... آه خیابانها، چقدر خاطرتان را می خواهم با تمام قصه هایی که از من در دل دارید ...آسفالتهایی که مرا دیده اید، درختهایی که یادتان می آید مرا ... آدم هایی که قدمت دارند هم حسابشان جداست ... آنها که روزهایت را دیده اند، دردهایت را شنیده و پوست انداختن هایت را نظاره داشته اند ، این آدم های زندگی چه جادویی دارند از خود، ازتمام انچه بر سرت آمده، چه نقش هایی در هر نگاهشان مانده است  و چه نیاز گنگی است که باشند همیشه، که گاهی بیایند بنشینند و نگاهت بکنند و در آغوشت بگیرند،  تکه تکه هایت را دارند به دوش و حالت را به می کند این دارندگی شان، که چه هوایی است وقتی وجودشان را داری،  انگار همه چیز مثل سابق است، انگار امروز آن آینده ای نیست که فکرش را نمی کردی، وقتی آن آدم ها هستند داری در دنیای خودت زندگی می کنی و قسمت جان داری از خاطرات تمام شده دارد بیخ گوشت نفس می کشد و این یعنی یک چیزهایی هنوز تمام نشده ...تمام نمی شود ...

ختم این قصه جز به غم نشود

دستهایم نهایت کفر است
جای دل توی سینه ام حفره ست
نان تنهایی ام در این سفره ست

من خرابم چنانکه بم نشود

رفته دودش به چشم من اسفند
تو بیا و به گریه هام بخند
با بهاری که می رسد، هرچند
هیچ کس با تو همقدم نشود

از خودم، گرچه من خودم سیرم
از تو و وعده هات دلگیرم
انتقام از خودم نمی گیرم
تا به تو مثل من ستم نشود

بره ی من، نزن به گله ی گرگ
کرده چوپان تو را اگرچه بزرگ
حال، پشت حصارهای سترگ
تا به عشق تو متهم نشود

از یکی بود تا یکی که نبود
زیر این گنبد همیشه کبود
می کند عشق عالمی نابود
.
ختم این قصه جز به غم نشود

هر چه بید است و خم شده در باد
می زند از جنون خود فریاد
ای خوشا سرو عاشقی که نداد
تن به باد و شکست، خم نشود

رفته از شهر من بریز و بپاش

ای بهار نیامده، شاباش
مثل نوروزهای من ای کاش
روزهای تو مثل هم نشود

احسن الحال من همین حالاست
که دعایم دعای عاشق هاست
باش بر جا تو تا جهان برجاست

بیش از این سایه ی تو کم نشود

 

مژگان عباسلو

اینجا کسی نام مرا نمی داند

لازم است گاهی

"تو" صدایم بزنی

تا فراموشم نشوم ....

زخم هایم به هق هق می افتند

آوازی می شوند دشتی

می شوند شور

می شوند چهارپاره

زخمی می مانم

آواز می خوانم ...

 

کلاغ ...

 

آدم ...

بیا

کمی فرهاد باشی

خودم کوهت می شوم ...

دارم شبیه او می شوم، یا اینطور بوده ام حالا مجاورتمان عبانم کرده؟این را نمی دانم ... این را حالا حالاها نمی توان بفهمم، اما شبیه او شده ام انگار ... کم می گویم مثل خودش ،مثلا از من بپرسد امروز خوش گذشت فلان جا؟به همین خوب بودِ کم بسنده می کنم ، دیگر از عطسه ها و خوشمزگی هایم تعریف نمی کنم یا از شکل خیابانی که توش بودیم و سوخاری ای که بی نظیر بود و من نوشیدنی گازدار نخوردم،نمی خورم ... فقط می گویم خوب بود، مثل خودش که یک هفته دو دخترک را مهمان داشت و من تصاویر خیلی کمی از آنها در اختیار گرفتم، نه فهمیدم چه شکلی هستند و نه فهمیدم چطور ساعات را باهم می گذراندند، فقط دانستم یک شبی قرمه سبزی پخته اندو هر روز تقریبا می روند بیرون و شب آخر هم شام یک جای فلانی بوده اند که خوش گذشته و اینها برای ذهن داستان سرای من خیلی کم است، در بضاعت من نیست انقدر کم و خب اینجور آدمی است، هیچ اتفاقی برایش آنقدر مفصل نیست تا برای من ،  یک هفته ی با آن دختران بودن را نهایتن یک جمله می داند که همین بود، خوب بود، قرمه سبزی خوردیم و با اینکه تو نبودی و این غمگینم می کرد ولی سعی کردم خوش بگذرد و بعدش هم که رفتند تنهایی با شیوه ای جدید آمد سراغم ... همین؟من اما اگر در چنان وضعی بودم از لبخند گوشه ی لب گرفته تا نوع خوابیدنشان و وسواس خرید کردن هایشان هم ماجرا داشتم و کتاب ... حالا ولی می گویم خوب بود،بد نبود،گذشت دیگر، ... یک موقع ها حس می کنم لای این کم گویی هایم یک جور انتقام نرم خوابیده است ... حس می کنم دارم کم حرفی می کنم تا بترسانمش از جزییات ندانسته و می ترسد هم ... او مرا می شناسد که روایت می کنم طوماری و لغت های کوتاه نامعلوم آشفته اش می کند ... می ترسد و می گوید تو خوبی؟کجای چه چیز اتفاقی افتاده؟برایم حرف بزن ... ولی من حرف نمی زنم، آنقدر کم حرف می زنم تا  داستان  های او را هم بخوانم ...

غم انگیز شده ام ... حالا دیگر به جای تو دستانم را می بوسم ...

آخرین ایمیلت ماه نوامبر را نشانم می دهد … آخرین چیزیست که از تو دارم … آخرینش نه صدایت بود، نه آغوشت و نه دستانت … حتی صدای هق هق گریه ی خودم هم نبود … این ایمیل را بازش نمی کنم … دلم نمی آید …بغضم می گیرد … من هربار صفحه ی میلم را باز کرده ام مثل روانی ها گریسته ام … کسی معنایش را نمی فهمد … حس می کردند دارم دست خط درهم یک نامه ی نا امید کننده را می خوانم … البته که نا امید هم بودم … من به خودمان نا امید بودم و از تو فاصله گرفتم … این آخرین ایمیل از ماه نوامبر تنها چیزی است که از تو دارم، بازش نمی کنم،انقدر که دستم خوردو باز شد هم  چشمانم را بستم و کامپیوتر را خاموش،آن ایمیل را نخوانده ام ،کنار هم نمی آیم و هرگز نمی خوانمش  … نمی دانم هم چیست، نمی خواهم همین هم تمام شود … نمی خواهم تمام شوی … همیشه یک ایمیلی هست از تو در ماه نوامبر یک سالی که من نخوانده امش و تو در آن هستی، همیشه ….

زندگی در دایره ی ملال است که می گرددومیگردد ... شادی های عمیق هم ملال های عمیق تری هستند که دارند شکلک درمی آورند ...

زمان در ماشین ایستاده بود ...من زمان را دیدم که ایستاد و خودم که دیگر نفس نمی کشیدم ... نمی خواستم ببینی مرا ... حرف نمی زدیم ... بعد که گریه ام گرفت گذاشتم که گریه کنم و زمان شروع کرد مقابلم از هم پاشیدن، چند سال نوری شد آن لحظه که دویدی از فاصله ی سی سانتی تا ببوسیم ... من آن شب را تا صبح کنار رادیاتور سیگار کشیدم و تو سال ها بود که رفته بودی

می بینی عزیزم!هیچ کس قصه ی مارا نمی فهمد،منی که منتظر تو نماندم، شدم آدم بده ی داستان ...

این روزها مثال غمت، گنگ و آنی ام
چیزی شبیه وسوسه های روانی ام
انگار توی دست کسی دود می شوم
مثل صدای هیچ،همینقدر فانی ام
این رسم عشق نیست،گذاری و بگذری
من قائل به فاجعه ای ناگهانی ام
خود را به خون تو همه آلوده می کنم
آری،حقیقت است،که من سخت جانی ام
من را ببین، چگونه ،کجا می کشانی ام؟!
هی دور می شوی و دلم زخم می شود
داری مرا به خاک سیه می نشانی ام
گاهی به خواب من سفری چند روزه کن
از من بکاه،اینهمه زخمان کاری ام
شاید که در خیال کمی دوست داری ام
یا رهگذری یادت آورد نشانی ام ...
"ساکت"