هیچ کس نمی تواند دردی را که دیگری کشیده است درک کند ، هیچ کس نمی تواند انقدر راحت بایستد و بگوید می فهمم چقدر درد دارد ...چقدر؟تا کدام فراسو؟چه کسی درونم را کاوید و نشست به اندازه زدن؟کدامین اندازه شد معیار؟ ... بعد از یک هفته نالیدنت انگار زندگانی تمام شده بود ... هرگاه می گفتم چای بخوریم با هم ،شدت امتناعت درهمم می کوبید که این شادمانه ترین لحظه ی باهم بودنمان را دیگر نمی توانی ... نتوانستم تاب بیاورم و رفتم ...قرص می خوردم که خوابم ببرد و فراموشم شوی شاید تا لحظه ای که سلامت باشی دیگر و بیایم خانه ...رویای سلامتیت را داشتم، حتی آن لحظه که به بالینت نشستم و از بین مژه های یخ زده ات نگاهم می کردی که چه خاکستری داشت آن نگاه و چه غمی، آمدم موهایت را شانه کنم گفتی سرم درد می کند ، دست بردم توی موهایت و گفتم تو چرا اینجوری شدی یهو؟ و گفتی نمی دانم ....نمی دانستی یا می دانستی؟آدم از کجا می فهمد راهی سفر است؟ ... ساعت یک صبح بود که زنگم زدند، ویلان خیابان ها بودم از اضطراب تو، گفتند از پریشب که رفته ای فقط تو را صدا می کند، هر کس نزدیکش می شود می گوید زهرا تویی؟ ،بیا که حالش بد است ... تمام راه را به چه فکر کردم؟به کجا چشم دوخته بودم؟می دانم از اضطراب یخ بسته بودم و هزار فکر ناجور ...آمدم دیدم همه دورت جمعند ...یک سکوت نابجایی هست ...سکوت مرگ آوری ...آمدم بپرم در آغوشت دیدم هرچه دست می کشمت چشم باز نمی کنی ...لباست را هم به حال دریده بود و سینه ی لختت را دیدم که تکان می خورد، آرام شدم آمدم کنارت ... بی تابی داشتی می کردی، سر به هر سو می چرخانیدی و دستت در هوا در حرکت بود، دست که بر پیشانیت گذاشتم سرد بودی به اندازه ی انجماد و داشتی عرق می ریختی،ناآرام بودی ، نشستم کنارت و سر به دستت فشردم، گفتم ببین آمدم نگاهم کن، آرام شدی ، نمی توانستی چشمانت را باز کنی، چشمانت اندازه ی زمان سنگین شده بود،گفتم مرا ببین، نگاهم کن که فردا قراره راه بری، کمی پلکهایت باز شد و نگاه خیس خاکستریت داشت ناامیدم می کرد ..اما دست از رویای سلامتیت برنداشتم حتی ... حتی آن لحظه ای که به تقلا افتادی و بابا سرت را میان دستانش گرفت و فریاد زد و به تکرار ازت پرسید داری می میری؟داری می میری؟و تو دوباره صبر کردی به رسم مهر دیرینت و جان ندادی که دلمان ترک برندارد و داشتی پرپر می زدی که بابا دوباره سرت را درآغوش گرفت و گفت آرام باشید که آرام بمیرد و زبانت بیرون افتاد و دندانهایت چفت شد و قلبت از حرکت ایستاد مقابل چشمانم من، دست از رویای سلامتیت برنداشتم ، من باور نمی کردم و داشتم سر اورژاس هوار می زدم، داشتم زمین را بر زمان می دوختم، داشتم به خودم سیلی های پیاپی می زدم از حجم ناباوری ، خیز برداشتم که روی قلبت بنشینم تا احیایت کنم به مشت های مکرر، که نگذاشتند، که سرم فریاد می کشیدند زهرا مرده گناه داره و من خود را به در می کوبیدم از رنج و لباسهایم را دریده بودم ازین نابهنگام سفر تو ، چهره ات که کبود شد، دستانت که به بوسه های من پاسخ نداد، چشمانت که به ضجه ی من گشوده نشد ، هیچ کدام یارای باور کردنم نبود، به غسالخانه که آمدم و بدن مرمرت را بی روح و از ریخت افتاده روی سنگ نظاره کردم و بی جان روی دست سارا افتادم باز توان باور را به من نداد، نگذاشتند در گور نگاهت کنم ، ندیدم چطور یک ماه زیر خاک پنهان می شود و می پوسد ، می گویند خاک سرد است، همه آن روزهای اول می آمدند می گفتند صبر خواهی کرد ، سرد خواهد شد، آمدند نصیحتم کردند که آدمیزاد است و مرگ، باید پذیرفت ، باید زندگی کرد، باید حتی کفاره ی صورت زخمی ات را بدهی که خدا را خوش نمی آید عزیزانت را که زنده اند بیازاری، که آن خدا بیامرز هم خوش ندارد این حالت را ببیند ... امروز نشسته ام به صورتم نگاه می کنم ، گوشه ی پایینی سمت چپ هنوز آثار ضربه های مشتم را دارد، هنوز ردی از غم تو بر چهره ام مانده و در دلم نمی دانی چه خبر است ،گاهی پیاپی خوابت را می بینم و به جنون می رسم و گاه بر گور سردت سر می کوبم و گله می کنم که چرا تنهایم گذاشتی؟چرا رهایم کردی؟ناخن به التماس در خاک خیست فرو می برم که امشب خانه منتظرت هستم با یک چای دم کرده و یک دنیاانتظار و یک کوه غم ...شبها می نشینم تو از در نمی آیی و من هنوز باور ندارم ....
+ نوشته شده در شنبه ۱۶ دی ۱۳۹۱ ساعت ۷:۱۶ ب.ظ توسط صراحي
|