ستانم از دهانت كامي

هزارتا تصنيف هم باشد برايشان آخر گير به آن يكي مي دهند،از زيرش در هم بروم يك آس آواز هم بدهم به جمعشان باز دل گرو مي گذارند به همان، پچ پچ مي كنند محض غر كه نه، "تو،به سوي توي سرهنگ زاده رو يه جور ديگه مي خوني" شروع مي كنم به تحرير،صدا را به نفس مي شويم و تميز،درآمدهاي ماهور را به چنگ حنجره مي سايم، به روح الارواح هم قدم مي زنم كه خوب خاك بخورد فراموشي شان و كفِشان به واي واي ببرد و بابا هم كه خوش به حالش شده هي با خودش كلنجار برود از آنها كه انگاري من هم حاليم نيست كه به به بچه مان ته ترقوه ي چپ صدايش ذره اي،گوشه اي،شباهت دارد به پريساي نوستالژي قديمم... سيم هاي ِ دنيايشان را كوكِ الهه مي كنم كه"رفتي و نديدي كه بي تو شكسته بال و خسته ام،رفتي و نديدي كه بي تو چگونه پر شكسته ام،رفتي و نهادي چه آسان دل ِ مرا به زيرِ پا..." غفلت گيريشان رو رو هوا مي زنم و بي آذوقه مي فرستمشان باي باي گويان به دل دل ِ دلكش هي به ريشتر احساس لرزي شان مي افزايم كه" يك نفس مرو كه جز غم هم نفس ندارم يار كس مشو كه من هم جز تو كس ندارم اي پري بنه به يك سو نازودلفريبي تا نصيبي از تو يابد جان بي نصيبي" مي چپانمشان لاي جرزهاي يادش بخيرهاشان، چه رفتن ها را خيره مي گذارم جلو چشمشان و چه طفره مي روند و مي گويند آقا جون حزن مي خواي بدي اصلا جهنم ضرر مي خواي خوب زخم شويم برو با كاروان هم نمي شه كه بشي خود سرهنگ زاده هم كوتاه نمي آييم واسا بينيم چي داري تر مي كني عاشقم من؟ دلكش را ببند كه اصلا دست از قوامي و بنان و ... هم شستيم و شجريان هم بايد خود خودش باشه كه جيگرمون حال بياد و مرغ يه پا دارد ... لبم را مي گذارم به رگ بندي اون صداهه پك مي زنم كامش را مي كشم و اهن.... توي نگاه همه شان كي رود رخ ماهت از نظرم نظرم دو دو مي زند و رميده هايي هستند بالاخره گوشه موشه ها از خيالشان و سوالها اسارتها آرزوها و اگرجويمها و بگو كجايي هاشان لخ لخ مي كند سرك مي كشد بازيشان مي دهد و ... كنجي را كه توي خروار درون بيرونش كشيدند مي پوشانند سرگيجه برمي گردند از سراچه ي خيال كه دور همي خوشيم، حالا چه زوري هم دارن خود رو به كوچه علي چپ بزنن و من طلبكارانه بنگرمشان كه چه كرديد جماعت ...؟غزالها نيم چشمي، كم بيدار وحشي شده اند توي چهارستون حنجره ام ...

آيه ي آه ...

كاش جهاني بود هرچند موقت،من بودم،تو بودي و يك آسمان باراني پاييز شب ...

...

از اون بدترين لحظه ها اينه كه به اين آگاهي برسيم هيچ چيز به پايان نزديك نيست،هيچ چيز...

زلزله؟؟

من هيچ قصد نوشتن نداشتم كه يهويي من ِ دهن پر نشسته پشت كامپيوتر در حال جزوه تايپ كردن واسه شاگرداي گوگولي مگوليم شروع كردم يك هزارم ثانيه همراه با بروبچ اثاثيه ي خونه، صندليم و مانيتور عيان تر، به خدا لرزيدن و بعد با بابا توافق داشتيم كه دوتامون لرزيديم يعني تقصير ساختمونه و يعني تر شايد ... زلزله بود؟؟ شما نلرزيدين امروز ظهر ساعت 2:24 دقيقه؟؟؟ خبرهاي حاكيه از پريدن باباجونم رو تليفون اينه كه چند جاي شهر فك وفاميل تاييد كردن خودشون با چشاي خودشون لرزيدن الانه باباهه داره مي گه بريم بيرون ببينيم چه خبره؟؟

خوش بازي

زيرِ صفر شده بوديم، از دهه ي سوم زندگيمان مي كاهيديم ،دختر بچه هاي مو پركلاغي شايد،همان ها كه دوچرخه بازيشان را كرده اند سير زير باران و پاي لختشان هم  زخم و زيل شده و فقط تفنگ آب پاشمان كم بود و چون به خرخره رسيد خيالي اينگونه روسري را برداشته چمبله متكايي كرديم  سرمان بند شود كه زيرِ آفتابِ ظهر خوابيده ايم خيس خيس،تنهامان از لايه هاي خودي به سوي غير خودي ها  مانتو و پيرهن و مخلفات ناگزير هم نم داده بود روي چمن، كه خود چمن ليچ آب بودنش كفايت مي كرد براي گل بازي تا آخر شبش ابعاد چندش رو داريد كه، نه ولي آفتابي كه از آن ماست همان مذكور است كه تاول نشانده به تن ظهر ... بعله ... چه ملس مي چسبد دلتان نخواد  و خب هي از زندگي گند حرف زديم و بلند بلند  بلبل باغ شديم به ها ها ها خنده و نشستيم آن لقمه خنديدگي گنده هه يك وقت نپرد گلومان سياهمان كند و ختم به خيري شود جوانمرگي با قيافه ي ريسه رفته، نشستيم و به گنديش خنديديم  به رفته ها و نيامده ها ، به تمام ِ عزلتها و بغض ها، به رنج به خون مردگي شكستن به اون نااميدي هاي حرام لحظه، نه از اين غش غش الكي ها  و هيچ كس،هيچ كس نمي فهميد من چه پروانه ام، اصلا از اون كفتر سفيدا كه به پايشان جز خوش خبري بسته نشده  و هيچ كس نمي شد كه بداند كه چه زندگي اي زيرِ پوستِ شيري ام دارد قلقل مي كند و هيچ كس شعور اين را نداشت كه بدركد من چقدر داشتم از زندگي مي مردم...

بيم زنگ

بيا كه بيم ِ آسايش است مرا

در آشفته خون ِ مطبوع

 و قرارِ ملاقاتِ پنج دقيقه اي

در آخرين حفره ي خالي ِ كافِ كوچه...

قدم هاي واقعي

دكمه هاي بسته شده

صداي ِ ترمزِ تلاقي ِ لاستيك هاي استخواني

بيا كه بيم ِ حركت

ناشايسته تر از آسايش ِ روانهاي شش بعدي ست

ارتباطِ رمزدار

دستهاي از كنار درآمده

و پاهاي معكوس ِ از درون

بيا...

وجب به وجب

پيام چك مي كنم

صداي سخن ِ عشق

در آهن ِ انعكاس ِ مغزدار

سروده اي بدوي ست!!!

نه...بيا...

و تبعيد... شايد

آخرين دست خطِ معوج ِ من...(ساكت)

نيم روايت از آن روز

آن روز تمام راه  باران باريد  من هم خيس اشك و چشمانم از سخت زدگي خيره ماند چون تكه اي از مجسمه ي الهه ي خشم، گيره ي موهايم باز شد، شره ي آتش شده بود تار به تارش  به هم چسبيده از انعقاد تنش باران وآن چه در من گر گرفته بودبه داغي خيس مي شد، ريخت همه شان توي كمرم و شدم مايه ي متلك، بعضي مردها را كه مي شناسي؟؟تمام راه گريه كردم، شدم يك تنه آسماني كردن با تك سرفه هاي هق هق و آن گونه هاي  دشتِ گلهاي وحشي كه خيس مي شد بي لحظه اي خشكي، هاري ِ غمي در سينه ام راه چشم را مي خواست  مرا مي كند، مي كشيد،  ... تمام راه باران مي باريد ... من مي باريدم و فحشت مي دادم  نه، كارت با لعن ها ساخته نمي شد،از من سيلي مي خوردي و چاقوهاي دسته زنجاني، سلاح سرد زخمهاي عاشقانه تر مي زند، تمام راه... و وقتي پشت در خانه رسيدم ...  كشتمت.

...

براي كشتن خودم بايد دست به قتلهاي زنجيره اي بزنم ...

الف آغاز نامت

مي خواهم از آيلين كوچولويت بنويسم، فرزند تازه آمده ات، الان كه اينها را تايپ مي كنم تنها چند ساعت است  كه نفس اولش را سخت كشيده از لابلاي خون و مرگ روي مردمك هاي ناكاملش كه درست وقتي آينه را ها مي كني ابر نور بهش هجوميده، همينجور مي بيند، بعد بي وزني سفت مي شود و  اولين نفسش را كه مي كشدآن لبان كوچكش مي لرزد و دهان بي دندانش هوار خدا را مي دهد بيرون تك نفس هاي بي دما ، واي دلم غنج رفت براي اون گريه ي اولش اولين اعاده، اولين تيكه ي وجود، اولين منيتش  و يكدفعه كنده مي شود، مي بيني؟ حكايت كنده كاريهاي اين هيچستان كه همان اول ِ ِ راه گوشت به گوشت رگ به رگ جدا مي شويم و چه زندگي هم ادامه دارد... يادت هست چقدر راجع به فرزند نداشتن حرفها زديم و حاملگي ات دهانم را بست چون لااقل مي گفتم اين بچه تو شكم يك جامعه شناسه... هه... حرفهاي بي ربط؟ انگار تو فرق داشتي،انگار مطمئن بودم مادريت تو ايمن تر است از لحاظ هايي، خب مي گفتم دارد بيشتر مي داند دارد مي كاود، گفتم مباركش اصلا ... بعد شروع كردم تحسين كردنت به از دور نگاه كردن تو با آن شكم برآمده و جزوه هاي در دست، فكرت را مي كردم كه نكنه تو فلان تحقيق اذيت شه؟؟؟ نكنه هولش بدن؟؟يعني حالش چطوره؟ يعني چطوره حال دو وجود رو داشتن با هم؟؟عاشق نشستناي گشادت مي شدم و تند تند جزوه نوشتنت با چيزي كه در خودت كاملش مي كردي و اتوبوس سوار شدنت،شروع كردم  بيشتر نگاهت كردن با آن سخت و چه زيبا قدم گذاشتنت و گاه پنهان كردن آن توپ زنده و هي وزنت را شمردم هي سنگينيت را  ليزاندم به ترازوي ذهن و عدد دادم و تو شروع كردي خودت رو بند نكردن به باري كه داشتي، همپاي هميشه بودن و فك منو از تعجب انداختي كه تو دلم بگم "بابا تو ديگه كي هستي، من بودم ديگه ماه پنجم به بعد لطفا يه رختخوابي مي شدم"... و ستاد رفتن هايت، داشتي مي رفتي توي ماه پنجم؟آن ماه هاي مواظب باش ها؟ بعد مي رفتي ستاد؟  دستبند سبز داشتي و فرياد در گلو؟؟ جوشيدي و خون دادي به بچه ات از اين اوضاع؟؟ الان كه صداي خسته ات بعد از زاييدن سختِ طبيعي به وسط سزارين شده  را شنيدم فرق داشتي ديگري اي بودي، ديدي به خنده گفتم الان داري بهشت به زير پا لگد مي كني بشر و نرم خنديدي كه حالا از اين بهشت چي مي خواي سوغات؟؟گفتمت سيب، سيب مسموم، سيب ممنوع كه ما را همين زمين كفايت كرد و تو خيز برداشتي به درد به سوزش و خنديدي كه مرضيه هم شير موز خواست و من گفتم اي كارد بخوره به اين شكمامون... فكرش را كه مي كنم من يهو زني بودم كه با تمام ضجه هايي كه پس از لخته لخته زنانگي مي كشيد و دوست داشت از بن و ريشه تمام شود اين ماهانه ها،اين بارداشتنها، همه چيز... گوشه اي زل بزنم به همين خودمان كه چه خوشي هايي داريم، طبيعتِ درديم اصلا، در ما ويراني به يكجاست هميشه و خونمان را مي ريزد، مردها را مي دهم به كارها به دردها، به غيره هاي مصنوعيشان شايد و شروع مي كنم رنگ حيات را زنانه زدن  زن زن زن ... پايان قصه هاي خوب همين هست؟؟ آره همان اولين تصويري كه آيلين كوچكت ديد،همان پايان قصه هاي خوب بود...

دوازدهم مهر هزاروسيصدوهشتادوهشت

گفت كه هر وقت خودتو پيدا كردي به من خبرشو بده،هستند آنها كه،چه خيال خوشي دارند به هيچ وقتها هم خودشان را بند مي كنند نمي دانند كه همين تك پيام يعني آخرين و يك جور خداحافظي هاي يك جور ديگر، بعضي ها خوب ما را نمي شناسند...

...

حرفهاي زيادي هست... از دم براي نگفتن ...

شايد... تمام شد.

پشت پنجره ايستاده ام دارد تن به تني ِ تنهايي ام، مي شود كامل بدون غيبت، من هيچ جا حضور ندارم، من هيچ مهماني اي نمي روم با هيچ كس كاري نيست مرا و الان نيمه شب هم گذشته كه خسته از مجاز گردي پشت پنجره ايستاده ام باد پاييز مي زند زير همه چيز و من معلق در هوا جلوي خودم تارومار مي شوم. بهترين خانه اي كه در آن زندگي كردم اينجاست،يك ورش رو به كوه افتاده در ميان شب مطلق در اين ساعت و يك طرف از بالا به روشناي شب آدم ها زل مي زند با يك تلخي بيگانه مانده در گلو و قسمتيش هم حكايت من است كه مو به مو هراسم مي شود و آرامشم، من تمامش كردم همانجا كه جلوي شيريني فرانسه نشسته بودم و با گنگي بيخ داري قدم به قدم عبورها را نگاه مي كردم و مكثها، تمامش كردم، ديگر نه مجموعه اثرم را از انتشارات پس گرفتم و نه تلفني را شكل ريختم و نه قراري را حاضر شدم،هيچ وقت هيچ جا نبودم، نه داستان سرايي برايم كلاس درس بود كه ثبت نامي شوم و نه محفلهاي شعرخواني را تاب تحمل داشتم، تك به تك با صداهاي متحرك و كلمات جاندار با گذر زمان به هم آويخته و بعدش سيگارهاي نيم سوز و هي آمدن و شعر به شعر باهمه مشترك بودن هي به هم ماندن و هي آخرش همديگر را شناختن و كرور كرور به زندگي هم چسبيدن... هه ... بعد خوشبختي هاي خودماني داشتن...خب، چيزي در من وجود داشت و آن اگر واژه اش درست باشد يك انزواي ناب بود.يعني اسمش اين است؟؟ و اگر نم مي دادم از لاي كلمه هايم به دنيا، به ذهن،به حس كسي مرگ مي شدم، تيغي به جان درونم مي افتاد و لخته ام مي كرد چه كسي اشكهاي دردي را مي ديد وقتي من جمعي را ترك مي گفتم تا پشت سرم رو هم نگاه نكنم؟؟؟ بعد اصلا با خودم هميشه مي پرسم يك ناشر با يك نويسنده به رسوم است؟؟؟يعني يك ناشر مي تواند حدس بزند كه خالق اين اثرِ در دست چه ديوانگي هايي دارد؟؟ مرض ها و روح مكعبي اش را مي شناسد؟؟؟ يعني يك روزي مدارايم مي شود يكي بشوم از يكي هايي كه روزنامه يا هفته يا ماه نامه يا... قلم مي زنند بعد خيال كتاب دادن را راحت مي كنند، چشم به چاپ اول، دوم و هي بالا مي دوزند و محترمانه كيفش را مي برند،كلاس چگونه داستان بگوييم شعر بسراييم راه مي اندازند،داور مي شوند، سبكشان يه جايي زاييده مي شود و اگر گردنه ي جواني را بگذرانند پير مي شوند و مي روند قطعه ي هنرمندان آرامشان را مي گيرند؟؟ الان كه سرم به چهارچوب پنجره ريخته شده و توصيه ي مرضيه را كه نگراني كرد براي درد جسمي ام و توضيح مي داد معجزه ي قهوه ي تلخ را، لب به لب تلخي مي مكيدم و صورتم را در سوخته ي قهوه ايش مي ديدم،آن بازتاب نامطمئن و ويران و بعد دستهايم را جلوي چشمم مي گرفتم، من كه جاهاي خوني ام را بهتر مي شناسم، نمي خواهم ها و تكه هاي پراكنده ام لابلاي درز زندگي ... ولي اگر خواستيد بگوييد بيست و يك سالش بودو مطمئن بود همانجا روي سكوي كناري شيريني فرانسه تمامش كرد...

. هفت بار در من بتن.

در هم تنیدگی یعنی یه هفتم مهری هست که آدم با خودش می گوید" وخداوند هفتم مهر را آفرید" که هفت بیایان جنون مانده بیخ ِ تاریخش و هفت شانه سپردن است به هق هق ِ پس خش خش های پاییز و هفت در به روبرو و هفت پله به عشق  و هفت هزار سال از تن ِمن سر برآوردن ،هفت آسمان دل به تنگی نشسته  ... و هفت و هفت... که من را ریز ریز در هول ِ آغوش می اندازد  که بی هیچ ذره ای جسمی شدن بغلتم همه ش و... خب می بینی بازی تقویم رو؟ گاهی هفتم مهر را گردن ِ سه شنبه می اندازد...

دنیاهایی که ایستگاه آخر ندارند...

به نظرم دنياي تنگ نداشته باشيم هر كس دنيايش تنگ تر اسيرتر، اصلا دنياتنگي وصله به وصله فسيل مي كند،بند ماندن مي آورد .... بسازيم دنياهايي را، هي گشادش كنيم بشويم هزار داستان يا به مثال هزارويك شب شايد و بچپيم به جلد آليس در سرزمين عجايب شدن وهي فرسخ به فرسخش اضافه كنيم، هي داستانش را كش بدهيم، دنيايي را نقطه قرمز نكنيم كه ريشه بدواند و رهايي از ما رگي بكند غزلي قطع كند، يك جا نمانيم كه يهو از يك زندگي تنگ خفه نشويم...

و بعضي ها هستند كه...

با بعضي ها هيچ چاره اي نداري،جايت يك جايي آن عمق هاست كه نه غرق شدني ست و نه ساحلي ست براي شايد رسيدن، وقتي آسايش، روي جزرومدها هستي، تا مي خواهي غرق شوي و خلاص، نمي شوي و تا به سنگي، تخته چوبي كه بشود ريسمان ِ يك اميد فكسني حتي براي ماسه هاي ساحل ِ يك ناكجاآباد بند مي ماني و هه مي خندي كه تمام شد، يك فشارِ سرگرداني هست كه واژگونت كند و راهي عمق شوي از عمق رو بياي ... ونرسي وپيدا نشوي و نماني ... توي درياي بعضي از آدم هابه خاموشي زنده اي از همان پري هاي جاودان كه پاي خشكي ندارند به زيروبم ِ درياودنياشان غلتيده اي بس بوي كفِ زندگيشان به خورد تنت رفته ... آن هواي خيس و باراني شاني اصلا، توي همه ي طوفانهاي بلا رسيده شان دوام آورده اي، خطابت نمي كنند، از تو به هر جا نشاني مي رنگانند و نمي گويندت، تو را در دالاني ازهيچ احدي ندان ها دارند و بسشان شده، قبل از اينكه زندگاني كنند مرده اند برايت،يكبار نگاهشان كردي جنازه هم شوند از تو به آتش گرمند و انگارزنده ...بعضي ها اين طورند با آدم، كامل ترين هم باشند مقابلت لكنت اند و هر چه زور مي زنند حرف اول خودشان را حتي ياد نمي آورند و به غفلتي توي ليست هاي نمي شناسم ها گم مي شوند، بعضي ها هستند توي چهارديواري زندگي كه دلت مي لرزد نامشان را ملچ ملوچ ِ دهان ِ يك ديگري بشنوي كه قلبت ترش مي كند لقبش را يك گوشه،كنار كسي،آدرسي غير از خودت ببيني...

حذف شدم

امروز كامل فهميدم كه حس دانشگاه نخواستنم به تدريج پذيرفته ي ناخودآگاهم شده، حالا هي مرضيه زنگ بزند مثلا اون روز رو ترم پيش كه زهرا خونه اي هنوز ؟ و من با دهان پر از سيب گاز زده شلپ شلپ بگويم، هه مگه چيه قضيه من خونه ام ؟آره اونم تو رختخواب زيرِ آفتاب و محكم بگه خاك تو سرت امتحان شروع شده و من دستپاچه اي بپرم تو دستشويي و بعد موهامو بپيچم و بعد با دكمه هاي بازوكفشهاي پاشنه خوابيده شيرجه برم تو ماشين...حالا امروز هم همان سيبه دستمان بود و همان مرضيه هه زنگ زد كه آره خونه اي؟؟ حذف و اضافه س،استاد راهنما بايد امضا بزنه و من هم كه نه راه پس دارم نه راه پيش پشت كامپيوتر خونه بشينم و بيخيال سگ رفتاري فردا پس فرداي استاد كه كجايي تو روز ِ بايدها؟؟ زل بزنم به درسي كه حتما بايد حذفش كنم و چون بچه ها كم برش داشتن عقده شو سر من خالي مي كنه و پيام مي ده كه حذف نمي شم،حذف نمي شم ،بعد هي درسارو نيگا بزنم كه آخه كدومتونو حذف كنم ؟؟ما كه اهل اضافه كردن نيستيم بعد يه دانشجوي جامعه شناسي اي باشم كه بين چند مقوله ي دوشنبه ها جامعه شناسي پزشكي،جامعه شناسي قشرها و نابرابري ها بماند و خودمونيما از خودش بپرسد يعني كدومش سخت تره، تحقيق زياد داره حذفش كنم؟؟ها؟؟و فكر كنم اين ترم به بعد ترم هم نيازهاي اساسيه و فحش رو بكشم به دو رياضي هم نياز شده ي اين ترم كه خوب تو بغل هم ولو شدن و سيب نيمه گاز زده مو گاز بزنم و منتظر تماس هاي بعدي كجايي پس امروز فلانه...

دورِ تند

برق ِ فشار قوي.... ابياتِ مثنوي

يك شهر قتل و جنگ.... يا مردِ بي تفنگ؟

آرايش ِ زنان...، ممنوع،...خرده نان

يك بچه ي بزرگ

ميدان ِ هفتِ تير... بوي ِ سياه ِ قير

مترو،كلاس ِ درس... آري،شيوع ِ ترس

امنيتِ كفن

تن هاي ِ مردمي.... قرص ِ توهمي

وقتِ تقلبي.... آوازِ مغربي

 رگ هاي امتياز

بيماري ِ جنون.... با قطره هاي خون

تعليم ِ خودزني.... مردود ِ باطني

آيينه ي غرض

قلبِ برآمده.... روياي ِ جن زده

خورشيد...آسمان....فريادِ...بي امان.(ساكت)

سايه روشن ِ بوي ماه مهر

از همون روزِ اول ِ مدرسه فهميدم اين سازمان گندي از گنداي زمانه، تنفرش رو عجيب به دل گرفتم، فرارهايم طي اندك زماني جوانه زده بود،6 ساله بودم و عميق ترين دپرسي هايم رو از اين اجبارِ كوفتي تحمل مي كردم، تا نه ِ صبح تريلي هاي فكر و التماس و هول فيزيكي مامان و معلما بود كه منو بند كنه پشتِ ميزا،خوني گريه مي كردم كه بيا و ببين، تا تعطيل هم مي شديم مقنعه و مانتوم رو به معناي عملي ِ كلمه مي كندم، حتي مي ترسوندنم كه مي ديمت تمساح ها بخورنت، من هم بي من من مي گفتم منم تمساح ها رو مي خورم ، البته كلي مي ترسيدما از اين حقيقتِ به دروغ بافته شان،كتكهاي بدي از دستِ دو معلم اول و دوم دبستان خوردم، سربه راه نمي شدم، گيسامو مي كندن به نشانه ي تحقير گوشه ي كلاس كنار سطل آشغال نگهم مي داشتن ...مشكلاتِ عديده اي باعث درگيري والدين با كادر مدرسه و هي از اين مدرسه به آن مدرسه رفتن بنده بود، اين سازمان از من موجود كتك خورده و بي هيچ دوست و هم كلامي ايجاد كرد،من هم يواشكي بچه ها رو گاز مي گرفتم،ميزا رو مي كندم، زنگ تفريح ها به كتابخانه مي رفتم وبين كلمه ها مي لوليدم با خودم حرف مي زدم خيلي مدام ، ساكت، تمامِ بودن هاي بچه هاي ديگه رو مي پاييدم تا زيروبم و اندروني ِ ديگران برام منبع عظيم تخيل بود... ولي خب توي هفته روزي به نام پنجشنبه ها تعبيه شده بود كه آخر وقتا برامون داستان تعريف مي كردن تنها تصور روشني كه به ياد دارم همين پنجشنبه ها بود كه بابا هم ميومد دنبالم و مي رفتيم سينما و پارك و مثل سگي بودم بي نهايت وحشي كه قلاده اش را باز مي كنن...هاري مي كردم...چهارم و پنجمِ دبستان بدك نبود معلمايي داشتيم كه به اصرار مي خواستند ما رو با بلوغ و اين حرفا آشنا كنن و ممنوعه هايي رو به كودكيمان بچسبونن و ما توي همديگه دنبال نشانه هايي از اون بلوغ مي گشتيم انگار هركي زودتر، پيروزتر، از اين لحاظ هم من عقب ماندگيم رو ثابت كردم تا وارد راهنمايي شدم...راهنمايي آغاز نوجواني بود اون موقع ها كه دماغ آدم مي شه بزرگترين عضو صورتش، مدرسه زياد عوض مي كردم همچنان، من هي نمي دانستم چرا هيچ سيستمي در جهان ِ اجتماعي ِ‌ آدم ها براي افرادي كه مدرسه و ساختارش را دوست ندارند وجود ندارد و نمي فهميدم چرا هميشه بايد مثل بقيه بود، واقعا تمام معلمان من سعي ِ بي وقفه شون بود كه من مثل بقيه باشم، خودشون به زبون مي گفتند...اول و دوم ِ راهنمايي در انزواي كامل ساندويچي گذشت با معلم علوم استرسي كه هزارو ششصد بار مرا با دفترودستكم پرتانده بود بيرون و يك معلم رياضي كه به استعداد هيچي نشدنم پي برده بودو به من نگاه مي كرد به شيوه اي كه يادش بماند چون مطمئن بود قرنها ديگر هم بگذرد شاگردي با اين نوع هيچي نشدن به پستش نمي خورد. سوم ِ راهنمايي اون دانش آموز بده ي جلو دفتر كه مي گن من بودم،به همه چيزم گير مي دادن چرا مژه هات اينقد سياهن؟چرا ناخنات اين مدلين؟ چرا دير مي رسي؟ اصلا چرا...؟؟فرديت كه هيچ جمعيت هم به هيچشون بود مثل ِ آدم كوكي دعا بخون،صف ببند،گم شو تو كلاس،جيغ نزن،آيينه دست نگير....چه زندگي اي كه طي نكرديم،دبيرستان اوج ِ مدرسه به مدرسگيم بود،عاشق ِ هنروفلسفه بودم و داشتم عمرم رو تلف مي كردم پس سعي مي كردم خوش باشم، به دلايلي چون آليسا آليسا بازي كردن زماني كه دختراي گنده اي بوديم(سوم دبيرستان)،چرا هر روز شبيه هاليووديا مي شيم از تبعات بلوغ؟؟،آب بازي كردن در ملا عام،فراريهاي خوب، از آلكاترازيها بهتر،دل بردن از پسراي پيش دانشگاهي ِ سرِ كوچه،جا ماندن ِ هميشگي از سرويس،رياضي دوست نداشتن،مقنعه بلد نبودن سركردن،و در حاليكه دوستِ عزيزمان دارد درباره ي 22 بهمن حرف مي زند ميكروفون رو قاپيدن و دلي دلي خوندن و 300 تا دانش آموزِ آفتاب خورده ي كله پخته رو از خنده روده بر كردن... خوب از خجالتمان در مي آمدن... يادمه يه پليسه هم اومد براي شربازي هاي كلاس ما و دسته گلهاي به آب داده شده كلاس بغلي كه دوست پسر يه بچه اي كارشو ساخته بود و مديرمون اونقدر كفري شده بود مي خواست همه ي مدرسه وحتي خودش رو ببره پزشكي قانوني ...حالا پليسه بناي دادوبيداد كردن و ور زدن گفت آخرش به شما تجاوز نشه خوبه اصلا گفت آخرش شماها خيابوني نشيد خوبه بازم بگم چي گفت؟؟؟ مواظبِ آينده ي مملكت باشيد،مادران ِ آينده شماييد اونقدر كه آينده رو تو دستامون ول دادن چيزي ازش باقي نموند كه حالمون هم به هم مي زنه هر گوشه ش ... ولي ما كار خودمونو مي كرديم، كي حريفِ كله خرا مي شه؟؟ من و دو سه نفر ديگه گروه سازو آوازي راه انداخته بوديم، طرفدار در حد جهاني آهنگ اونور آبي،زيرزميني، من درآوردي، فرانسه، فارسي، آلماني رقص هم كه..اي بابا اختيار دارين..شونزده هفده ساله مون بود انگار رقاص مادرزاد بوديم، شب كليپ مي ديديم، هماهنگ، صبح اجرا داشتيم، زنده زنده داغ داغ، بچه ها به تخيلي كه توپ داغانش نمي كرد طرفدار بازي مي كردند كه خودِ جنيفرلوپز مي ديد گه گيجه مي گرفت،زيرِ ماچ و بغل كبود مي شديم و نفسمون تو تنور گرم مي شد واسه آهنگِ بعدي،مي ديدي يهو بغلت كردن و دارن جاي شكيرا،ويكتوريا يا چي چيا لهت مي كنن و ستاره شون شدي با همين شلوار گشاد سرمه ايا و گاهي سبز كثافتيا....مرحله آخر پيش دانشگاهي بود كه من يكي ديگه مدرسه برو نشدم، جوري كه مدير و ناظم و دارودسته دلتنگي مي كردند و تشر كه پاشو بيا بچه زبل، ما هم كه سرمون به سنگ خوردن طوري شديم و تست ورزي هاي كنكورپسندانه، همچين خانم شده بوديم كه گاه يه بعدازظهر براي خل بازيهاي قبلاهامون دل تنگي گشادي مي كرديم و گريه هامان مدادهاي تراشيده را كند مي كرد... مدرسه هميشه اينجوره، طلبيدن هاي نوجووني رو به نام جرم هاي آينده مي شناسه خب همه ش كه اين نبود من فيلسوفِ خوبي هم بودم اما نمي شد رقصيدگي نكرد، نه خدايي ميشه بيخيال آب بازي شد؟؟خب خيس مي شه آدم، منطقي اينه لباساشو در مياره، كادر هم رسمي ِ خونش بالا، روي اونيفرم حساس ... مدرسه تلاشي جز زاييدن و تكثير دوباره و چندباره ي افكار طبقه ي قدرت نداره من اينو ايمان دارم بهش، مدرسه نيومد تو چشاي من نگاه كنه و بگه چته، اصلا منو دوست داري؟؟از من چي مي خواي بچه؟؟ نفهميد من كجاي منم يه چيزي مي شه ؟ مدرسه پايگاه خودخواه و شكنجه گونه ايه كه مي خواد عواطف ،نگرش ها ،دل بخواه هاي خودش رو تحميل كنه و آدم بسازه بده جامعه ي خودش، راست مي گفتن اونايي كه منو از خوردن تمساح مي ترسوندن تمساح همين سازمان هست كه بچه هاش رو مي بلعه براي بقا... هيچ وقت اين صورتش رو دوست نداشتم هر چند اين خلاقيت هاي خودمون بود كه صورت گند سازمان مدرسه رو قابل تحمل مي كرد...