امروز كامل فهميدم كه حس دانشگاه نخواستنم به تدريج پذيرفته ي ناخودآگاهم شده، حالا هي مرضيه زنگ بزند مثلا اون روز رو ترم پيش كه زهرا خونه اي هنوز ؟ و من با دهان پر از سيب گاز زده شلپ شلپ بگويم، هه مگه چيه قضيه من خونه ام ؟آره اونم تو رختخواب زيرِ آفتاب و محكم بگه خاك تو سرت امتحان شروع شده و من دستپاچه اي بپرم تو دستشويي و بعد موهامو بپيچم و بعد با دكمه هاي بازوكفشهاي پاشنه خوابيده شيرجه برم تو ماشين...حالا امروز هم همان سيبه دستمان بود و همان مرضيه هه زنگ زد كه آره خونه اي؟؟ حذف و اضافه س،استاد راهنما بايد امضا بزنه و من هم كه نه راه پس دارم نه راه پيش پشت كامپيوتر خونه بشينم و بيخيال سگ رفتاري فردا پس فرداي استاد كه كجايي تو روز ِ بايدها؟؟ زل بزنم به درسي كه حتما بايد حذفش كنم و چون بچه ها كم برش داشتن عقده شو سر من خالي مي كنه و پيام مي ده كه حذف نمي شم،حذف نمي شم ،بعد هي درسارو نيگا بزنم كه آخه كدومتونو حذف كنم ؟؟ما كه اهل اضافه كردن نيستيم بعد يه دانشجوي جامعه شناسي اي باشم كه بين چند مقوله ي دوشنبه ها جامعه شناسي پزشكي،جامعه شناسي قشرها و نابرابري ها بماند و خودمونيما از خودش بپرسد يعني كدومش سخت تره، تحقيق زياد داره حذفش كنم؟؟ها؟؟و فكر كنم اين ترم به بعد ترم هم نيازهاي اساسيه و فحش رو بكشم به دو رياضي هم نياز شده ي اين ترم كه خوب تو بغل هم ولو شدن و سيب نيمه گاز زده مو گاز بزنم و منتظر تماس هاي بعدي كجايي پس امروز فلانه...