سالی که گذشت ...

سال هشتادوهشت،عبوس و خونبار،مرگدیده و منگ،شورانگیزو سرِ کیف،دلداده و رنجور،گریان بر سرِ گور،رقص به رقص و دهان به آواز،گیسو بلند و دلبرک،شادولبخندان،دیدار عاشقانه دار،من و توهای عمیق،زمستان ِ گرمِ به داغ،گردنه به گردنه زندگی ... سبزِسبزوسیاه رفت بایگانی،شد گذشته ی تمام شده،شد خاطره انگیز و گاه آه دارِ با اشک،گاه خنده ی از عمق جان به لذت،شد مزه ی ته ِ ذهن،دارد تن به تنی می کند با یک بعد،با یک آینده ی خالی،با ایستگاه ِ اول، با رنگ رنگی سبزِ هشتادونهی ...

دوست داشتم همان لحظه تمام می شد،زمین عمرش را کرده بود،خدا قیامتش را ادا می کرد،من و تو هم جانمان را داده بودیم،زمان هم رفته بود به گا،آدمها به اقتضا پوسیده بودند و قوانین متلاشی، زمین و اهلش افسانه ای می شد ناموجود لای برگه پیچانده شده  و اصلا همه چیز به هیچ می نشست اساسی،دوست داشتم همان لحظه توقف بار معنایی می گرفت و دچار می شد به عمل و قدمی،نفسی،نبضی،شریانی نبود شناسای دقیقه ی بعد تا بلغزد در آغوشش،همان لحظه که در استیصال کامل با چشمان اشکبارم،خسته،له،ملول و وامانده سربه وادی بازویت فشردم، صورت به دستت گذاشتم و چکه چکه ریختم، جاری به تو، ورجیده به تنت،چونان بارانی که به خاک،همان لحظه که شانه ام را گرفتی،نرم و آتش،کتاب و کیفم را از دستم رها کردی ودادی به دست خودت، شمایلت با کیف زنانه ی من خواستنی،بی تکرار،یک محضِ محضِ محض،سخنت سکوت،سبک،مهربانانه، به یک نزدیکی رویاگونه دست به شانه ام مرا در خود فشردی و گفتی:  پاشو ... پاشو راه بریم ...  و من فرومانده دریک خواهندگی عمیق که کاش همین لحظه همه چیز تمام می شد ...

سینِ هفتم

سیبِ سرخی است،

حسرتا که مرا

نصیب

ازاین سفره ی سنت

سروری نیست.

شرابی مردافکن درجام ِ هواست،

شگفتا

که مرا

بدین مستی

شوری نیست.

سبوی سبزه پوش

درقابِ پنجره

آه

چنان دورم

که گویی جز نقش بی جانی نیست.

و کلامی مهربان

در نخستین دیدار بامدادی

فغان

که در پس ِ پاسخ و لبخند

دل خندانی نیست.

 

بهاری دیگر آمده است

آری

اما برای آن زمستان ها که گذشت

نامی نیست

نامی نیست.

 

        احمد شاملو

هفت روز طولاني ...

انگار هفته ي پيش تا به امروز را نشده هفت روز،انگار هفته ي پيش را كه نزديكت بودم، در نابِ زندگي، كنار در كنار و گرم و چه سرشار بوديم از هم خيلي فاصله است تا امروز، نگاهش كه مي كنم به باور نمي گنجانم كه تنها هفت روز است به قاعده ي هر روز شامل بيست و چهار ساعت و فلان دقيقه، نه، هفت سال است،نه،هفتادسال،بيش از اينها زمان است،طولاني است،دور است،پير است،زمان دروغ مي گويد،فريب گذر هست و قلوه كن كننده ي روح  ... من اما در اين هفت روز بارِ هفتاد ساله به دل دارم،سنگيني ِ سالها به جان ... آري،هميشه اينطور است، نبودنت را سخت مي گذرانم ...

يك كتاب

كتاب وانهاده اثر سيمون دوبووار رو دوست داشتم، يك كتاب ساده ست كه داستان پيچيده اي هم ندارد، يك كتابي كه يك روزه مي شود باهاش سركرد بدون اينكه اذيتت كند و خوش دست و خداحافظي ست، حالا اگر آخرش تو تختتان رو صندليتان حالا هرجا وامانديد و قطره اي اشك هم به چشماتون اومد يا در لابه لاي پيشروي داستان حرصتان گرفت و از چند شخصيت لجگير شديدو از چندتاشان پرسيديد آخه چرا و اينا از پرداخت خوب خانم دوبووار هست كه يك كتاب درست كرده داده دست ما كه شاهكار نيست امادلنشين است و يك تلخي حجيم دارد آميخته به رنج، به درد كه از اول تا پايان بازي بازي باهات مي آيد تا اون ضربه ي آخر،حالا بعضي جاها رو كه دوست داشتم اينهاست:

- به سرم آمد.بالاخره به سرم آمد

- در نانسي دربرابر نرده هاي ميدان استانيسلاس حس كردم كه چيز تيزي در قلبم فرو مي رود. خوشبختي آنقدر غيرعادي بود كه دردناك شده بود.در كوچه هاي قديمي شهرستاني بازويش را به بازويم مي فشردم،گاهي هم دستهايش را دور شانه ام حلقه مي زد.

- ولي ديگر لبانم را نمي بوسد. كاملا احساس بدبختي مي كنم.

- در همه ي سرگرميها چيز پوچي نهفته است.

- شايد صدبار مي شد كه آنها را بازو در بازو و خندان مجسم كرده بودم ولي براستي اين كار را نكرده بودم همانطور كه نمي توانم آنها را دربستر مجسم كنم،شهامتش را ندارم...

- به محض اينكه آدم به پيشداوري مي پردازد چقدر همه چيز پيچيده مي شود!

- موريس اين كلمات را كه مثل سيلي به صورتم خورد ادا كرد: ديگر دوستت ندارم،بعد از دعواهاي ده سال پيش ديگر دوستت نداشته ام!

- ((((زوزه كشيدم))))

- خواب مي بينم و اغلب در خوابهايم از شدت بدبختي بيهوش مي شوم...

- زني معشوقه ي شوهرش را پيدا مي كند و به او مي گويد كه براي تو فقط يك هوس است ولي من دوستش دارم!

- من،او را وقتي بيست و سه ساله بود و آينده ي نامعلوم و مشكلات زياد داشت دوست داشتم،بدون تضمين به او دل بستم،از آينده ي حرفه اي خودم چشم پوشي كردم.پس افسوس چيزي را نمي خورم ...

- واي كه اين ذرات اميد كه گهگاه در قلبم مي خلد چقدر از خود نوميدي دردناكتر است.

- و اين گلها،يادآور لحظات شيريني كه از دست رفته اند. براي هميشه از دست رفته اند،و همه ي نيروي دفاعيم را خنثي كردند.

- عشق آنقدر انواع مختلف دارد...

- در واقع اين گفت و گوي مفصل چيزي را تغيير نداد. نام ديگري به مسائل داديم، هيچ چيز از جايش تكان نخورد.چيزي دستگيرم نشد. گذشته همانطور تاريك ماند و آينده مثل گذشته مبهم.

- ((( خرد شدم ))) ، به من تلفن زد براي اينكه بگويد شب را نزد نوئيلي مي ماند و نمي تواند در اين حالت او را تنها بگذارد. اعتراض كردم،قطع كرد، شماره ي نوئيلي را گرفتم تلفن مدت زيادي زنگ زد تا قطعش كردند ...

- ديگر نمي توانم گردنبندي را كه موريس براي چهلمين سال تولدم به من هديه كرده به خود بياويزم. انگار اشياء و اثاثه دورو برم را اسيد خورده است از آنها فقط اسكلتي بر جاي مانده،دل آزار است.

- زماني مي توانستم تنها به سينما و حتي به تئاتر بروم. چون تنها نبودم. حضورش در من و گرد من بود. حالا،وقتي تنها هستم به خودم مي گويم:"تنها هستم" و مي ترسم ...


- بايد به او بگويم با نوئيلي زندگي كند و بدون من خوشبخت باشد ... نمي توانم ...

- خداي من! وقتي اوضاع خوب است،زندگي چقدر زلال است،روشن،بي دغدغه. كافي ست يك درگيري پيش بيايد. مي فهميم كه تيره و تار است،كه درباره ي هيچ كس،نه خودمان نه ديگران،چيزي نمي دانيم: چه هستند،چطور فكر مي كنند،چكار مي كنند، درباره ي شما چه عقيده اي دارند ...

باخودم خلوت كرده بودم و مي گفتم چه خوب مي شدها كه اين خودم، قبلن هاش آبستن فرزندي شده بوده باشد،الان طبيعتا زاييده شده، يعني كه يك دختربچه ي سه ساله داشتن ِ بي پدر ...

  چندی بود آرزومند بودم پای یک محسن در زندگیم باز شود که  در حال پر کردن ِ هفت سالگیش باشد با ابعاد کُپُلی ِ یه عالمه هم دندانهاش افتاده،لق شده والانه می افته حتی و زبان دار و واژگانش عجیب و بکر،ذهنش پیچ پیچی و جواب بلد و یک جوری هم دلش مرا سیر بخواهد،شروع کنیم با هم برویم و بیاییم، شده هم یک روز باشد، ما که شاکریم و راضی به رضا،اصلا من محسن های زندگیم رو خیلی دوست داشتم، اصلا آنهایی که محسن هستند معلومند که محسن هستند داد می زند قیافه شان از یک عالمه فرسخ  بعد من هم دوستشان دارم،خلاصه اینجوریاس که همین دیروز یه جا رد می شدم  یکی داشت محسن محسنی را صدا می زد،تیز که شدم،زوم کردم که مشتاق مثل این معجزه به انتظار نشسته ها خودش بود که بود،از مدرسه تعطیل شده همچین آماده باش آتیش سوزوندن  و کلی همون محسنی بود که می خواستم این همه دوران،انقدر بچه رو فشار دادم ماچ کردم به روش له که خیلی عاشقانه و همچین از نفس افتاده  از این کارای من انتقاد کرد و ترجیح داد این ماچ ها در همین جا ختم شود که خوبیت نداردو بپرد بغل مامانش و نه برویم و بیاییم که اینجور برای بعدا هر دومان بهتر است که هیچ هم به اینهمه دوست داشتن من توجه نمی کند و نمی فهمدش،اصلا تو چی میگی؟؟ که سردو خشک و اخمالو به زورِ چندتا شکلات وداع ماچی بکند، تو رو خدا یه دونه اونم،من هم با یک قیافه ی خوشحال پس از جمع وجور کرذن لبانم ویک آخیش گفتن در حالیکه همینجور محسن های زندگیم رو دوست دارم رامو بکشم و برم

هذیان یک روز اردیبهشت متعلق به پارسال که راجع به از دست رفتگی بوده بیشتر

آن صبح ِ بعد از طوفان رفتم انقلاب چون شبش نخوابيده بودم، از بيرون به كافه اي نگاه مي كردم  كه هيچ وقت با اون فرصت نشد بيايم. تاريك و شلوغ،پر ازآدم هايي كه  از دست داده بودند،داشتند مي دادند،يا خواهند داد... سرم را  چسباندم به شيشه اش، چشمام قلمبه زد بيرون  و با خودم غر مي زدم  و ياد اون همه سي دي ِ خوشحال كننده ي روانشناسانه  افتادم  كه همه ش براي راست كردن ِ كج ترين  انديشه هاي زندگي وحشتناكم برايم آورده بودند يا خودم يافتشان كرده بودم و من الان مثل گول خورده ها  اينجا  تو گرگر آتيش صبح متمايل به ظهرگاهي پهن شده بودم   چون باز رختخواب رختخواب ِ من بود  و من با همه ي اونايي  كه با هم فرق دارن فرق داشتم،ياد مي گيرم، دروني مي كنم،مي پذيرم ودر نهايت  به صورت ويژگيهاي شخصيتي  نسبتا پايدار  كه طبيعت ثانويه  يا عادت است  طي زندگي بر اساس آن عمل مي كنم  ولي لزوما نه منطبق  زيگ زاگ هم مي رم، پس يكسان نه ياد مي گيرم  نه قبول مي كنم نه عمل مي كنم،داشتم غصه مي خوردم،همه ي كساني كه مي خواستند من غصه نخورم شُر شُر از زاويه ي زندگي من ريخته بودند و نشانه هاشون هم توي زمين فرو رفته بود و من منگ و با اطلاعات قاطي شده ي مغزي گاهي ياد جزوه هاي  دانشگاه هم مي افتادم... خب اين خيلي بده  كه با كسي رابطه داشته باشي ، كمترين رخداد يك خاطره مي شود  كه كوچه هاي عبوريمان را دستخوش تغيير مي كند،مي شود يك مشت  تصويرهاي موهوم  از لحظه هايي كه ديگر نيستند، لحظه ها با اينكه واقعاتي غير واقعي اند  در تراشه ي گوشتي آنها كه پيشمان هستند  پيدايشان مي شود  و تنها آن هنگام است كه  قصه ي زمان و گذشتن  سر ميگيرد ،لحظه هايي كه واقعا وجود نداشتند اما  الان كه هيچ كس پيشم نيست  انگار واقعا وجود داشتند  و تمام شدند اين مسئله ي بغرنجي است كه با وجود داشتن رنگ واقعيت مي گيرد هرچند هم كه اصالتا يك چيز ناموجود باشد  وگرنه زمان كه قصه ي خودش را دارد  و من اگر از لحظه  حرف ميزنم  دقيقا منظوري  جز همان گوشتهاي  صورت و دست و پا ندارم، ازآدم ها آدم هاي اندام واره ... الان هر جا كه مي روم  هر كسي در قسمتي از ته مانده ي  وجودم  ليز شده است  و تلوتلوخوران  پشت شيشه ي فكرم كه مثل شيشه ي انتظار فرودگاه است  هنوز زنده مانده  شايد زندگي اش مال قبل ترهاست اما الان در ذهن سوراخ شده ي  من  لحظه اي كه بروم  در صندلي ششم  رديف راست اينجا بنشينم  زنده است،روبرويم مثل تقويم، فکرم می چرخد به سال هاي قبل که وقتي خداحافظي مي كرديم  يك بعدي وجود د اشت  مي شد روي يك جاي ديگر  برنامه ريخت و من قبل از اينكه  تمام خداحافظي را بگويم  تمام ِ بعدا هايمان را مرور مي كردم  و مي گذشتم و مي رفتم  و جدايي آن جدايي مخوف نبود كه بعدش  همه ي صداهاو نفسها قطع مي شود  و زنده بودنش را ميداني  و دوباره ديدنش را وداع گفته اي  كه از مرگ قاطع تر است  كه زنده است و آزاد  به هر ارتكابي كه شايد  جدايي و خداحافظي ِ ناگهاني  در يك روز آفتاب سوخته  كنار ايستگاه اتوبوس باشد،آماده است تورا در گالن  سرب داغ  به هم بزند  مثل يك حبه قند  توي چاي داغ  و تو به پشت سرت كه نگاه كني  همه ش لبخندهاي غليظ خاكستري ست  با بوي ادكلن هاي  تند و  رنگ هاي درخشان طلايي  كه در يك نوار ويدئويي خلاصه است البته  منظورم سي دي ست  چون ويدئو خود از آن اقلاميست  كه دچار از دست رفتگي  و قضيه ي خداحافظي و اینجوریا گردیده شده،خب روي همان سي دي بدون هيچ خشي برايت مي رقصد و به تو ناسزا مي گويد  بعد تو آنقدر بغض داري  كه دستش را هم نمي گيري  و او در حاليكه بعد ِ خودش را مرور مي كند  تنها مي گويد متاسفم... سرم را به شيشه فشار مي دهم  بوي ِ مار ِزهري ميخورد به دماغم و چشم ثابت کردم به تكه هاي  كاغذ  كه روي شيشه از نوشته هاي مختلف چسبيده، مثل خشك شده ي يك اتفاق كه قشنگ بوده  ولي حالا از دست رفته...

دستم را  به ميز تكيه  دادم و لبانم  را طوري مي كردم  كه يادم مي آمد آره بچه تر كه بودم ،

 

خيلي بچه، موقع هايي كه استخوانم سفت نشده بود و مجبوري تكيه به هر چيزي مي دادم  و بيشتر مادرم  و اگر تل ِموهايم مي شكست  شكسته بود و من گريه مي

 

كردم  كه عادي ترين  شكل ِ اون روز مي شد، مي گفتم، هي مي گفتم كه من يك روزي  به خارج مي روم، نمي دانستم  چيزي به نام ِ خارج نيست، خارج كشور ِ

 

 خاصي نيست، خارج تنها در ذهن ِ من بود كه در خارج اصلا معنايي نداشت، اما براي ِ من  همان بود كه مي شد برايش چمدان بست و رويش حساب باز كرد

 

حتما با تل ِ شكسته  در دستم  مي ايستادم كه اعلام كنند  آنهايي كه خارج مي روند تنها مي توانند  آن عروسكشان  را بردارند  كه اسمش موناست  و اصلا اشكالي ندارد 

 

موهايشان شانه نشود  و من هم موناي ِ خودم را  بغل مي گرفتم  و با مامان بابا  خداحافظي مي كردم  و مي رفتم  خارج...بزرگتر كه شدم  مثل ِ الان كه عقلم مي رسد، 

 

ميفهمم خارج مي روم،واقعا دلم مي خواهد  فقط خارج بروم ... همانجايي كه آن موقع بود و بيرونش  چيز ِ خاصي وجود نداشت...

شنبه

آدم كه هميشه خوب حالي ندارد آدم كه خبر فرداش رو ندارد تو بگو چند دقه ديگه ش رو و يهو دگرديس مي شود از يك شعف گندالو به يك  ناراحتم الان اخمي و طرفم نپلكيد كه بدحالم سرايت دار،من اين بعدازظهره اينجور شدم نافرم كه اصن از صبحش با يك تشرهاي پشت هم شوك دارو محزون  زدم بيرون،ميدون ونك بارون مي چكيدو ابرا چلانده شده چونان يك دل مچاله، نشستم رو تخته سنگ كنار اون آقاهه كه سنتور مي زد كه عصاره ي ناراحتيم رو انگولك كرده و تحريك مي نمود با اون سازش با اين بارون و با اون مني كه منم،از مرضيه جدا شدم و ماشين گيرم نميومد يه ماشين از كنارم رد شدو كلي آب بهم پاشيد و من خانوم متشخص از دور با يك جيغ عصبي گفتم اي تف به گور پدرت ،ما شين ديگري كه يكدفعه اي از حركات ناعقليش نظرم رو جلب كرد داشت ويژ ويژ ميومد طرفم  كشيدم كنار و  كله م رو كردم تو ماشينش و خيلي شيك همونجور كه زل زده تو چشام گفتم ببين تف به گور پدرت و گفت يه ساعت دارم بوق مي زنم نمي فهمي؟؟ چشام گرد شد كه جانم؟؟ با كي كار داري؟؟ گفت بله كل خيابونو دنده عقب اومدم پليسه هم اونجا جريمه م كرد،حالا همينطور دارم علامت سوالي نيگاش مي كنم خب به من چه؟؟ درو وا مي كنه پررو و با اعتماد به نفسي كه مو لا درزش نمي ره تند تند مي گه بدو بيا سوار شو سرما مي خوري نيگاش كن خيس آبه  مي گم برو بابا اصن حوصله تو ندارم و راه مي افتم روش كم نمي شود چه بسا زيادتر هم،با اون ماشين گنده ش هي مي پرد جلوم،هي صداي بوق ماشينا رو در مي آورد کشنده کش دار، هي پشتيا فحش مي كشن بهش كه الدنگ گوساله و گاه فحش خواهرمادر،عين خيالش نيست كه خونسردش مي كند انگاري واسه ش افعال معكوس هست و دلخوري به جا نمي گذاردو حواسش به مسيرگردي من است كه چپ مي روم چپ بپيچد راست دوست دارم راست بپيمايد به ديوار گرايش دارم گورپ به ديوار متمايل شود همه ش هم با يك لبخند  از اون لبخندها كه وقتي آدما به خودشون قول مي دن يك كاري رو انجام داده بعد به خودشون جايزه دهند به لب می آید ول و ولو،نگاش مي كنم  يک جوري كه آخه چي بهت بگم بازيته ديگه،مي گم بگذار بيايد و مي آيد نفهم نمي داند كه مي خواهم اين مسير را پياده بروم كه خيس خيس هم بشوم هيچ حاليم نيست واسه خودم هم شعر مي خونم و گريه مي كنم انگار هيچ كس جز من اينجا نيست و اين جهان من است كه مي شود توش پياده راه رفت و گريه كرد بعد از اينهمه مسير دنبالم هست هنوز مي ايستم قيافه ش گرفته و خموده وترك دار كه زل زده به من، خيره كه مي شود حرفي ندارد  مكث مي كنم سرش رو از ماشين بيرون مي آورد و مي گويد باشه به خدا واي ميسم تاكسي سوار شي بعد ميرم، دستش رو  از توي ماشين از اين فاصله اي كه بينمان هست دراز مي كند جوري كه بخواي دست كسي را بگيري  همينجور دراز نگه مي دارد دستش خيس شده و آويزان و دراز به طرف من،هيچي نمي گوييم قبل از اينكه سوار تاكسي شوم كاپوت ماشينش رونوازش مي كنم و مي پرم تو ماشين و لاي قطره هاي باران مي بينمش كه  دور  دور و ريز مي شود تا آنجا كه ديگر نيست و تمام شده  با اون دستاي دراز شده اش ...

هر صبح پیکرم به هوس درد میکند

میلی به تنگی تن یک مرد میکند

دندان به گردن و لب و اندام وی کشد

گُرگیرِ آتشش به تکان سرد میکند

هر سو اگر نگارو بتی دارد و کنار

بر صحن موی من ز حرم طرد میکند

حجم خرامشم اگر از مرز بگذرد

او را به خویش میکُشد و گَرد میکند

هر صبح در خیال ،برهنه نگاه من

با مردی از دیار فنا شرط میکند... ساکت

و گاه همين زني كه من باشم يعني درست در همان حالت هاي مرد نخواهي اش در حد سرطان،مي تواند يك روز را به وسوسه ي  تن به اصابت بنشيند به زندگي، به درستيكه مي تواند يك روزش را به تشويش هوس رقصيدن با مردي سر كند...

دهانم را بویید

بوی یک دوستت دارم

مرده

گندیده

کرم خورده

و کنده شده

می داد ...