دوست داشتم همان لحظه تمام می شد،زمین عمرش را کرده بود،خدا قیامتش را ادا می کرد،من و تو هم جانمان را داده بودیم،زمان هم رفته بود به گا،آدمها به اقتضا پوسیده بودند و قوانین متلاشی، زمین و اهلش افسانه ای می شد ناموجود لای برگه پیچانده شده  و اصلا همه چیز به هیچ می نشست اساسی،دوست داشتم همان لحظه توقف بار معنایی می گرفت و دچار می شد به عمل و قدمی،نفسی،نبضی،شریانی نبود شناسای دقیقه ی بعد تا بلغزد در آغوشش،همان لحظه که در استیصال کامل با چشمان اشکبارم،خسته،له،ملول و وامانده سربه وادی بازویت فشردم، صورت به دستت گذاشتم و چکه چکه ریختم، جاری به تو، ورجیده به تنت،چونان بارانی که به خاک،همان لحظه که شانه ام را گرفتی،نرم و آتش،کتاب و کیفم را از دستم رها کردی ودادی به دست خودت، شمایلت با کیف زنانه ی من خواستنی،بی تکرار،یک محضِ محضِ محض،سخنت سکوت،سبک،مهربانانه، به یک نزدیکی رویاگونه دست به شانه ام مرا در خود فشردی و گفتی:  پاشو ... پاشو راه بریم ...  و من فرومانده دریک خواهندگی عمیق که کاش همین لحظه همه چیز تمام می شد ...