دم بچه های حوزه ی امتحانی ارشد دانشکده ی معماری شهید بهشتی گرم که نه برای سلامتی و نه برای شادی روح هیچ رهبری و نه برای آرزوی استحکام هیچ نظامی صلوات نفرستادند و عاشق اون مراقب های جلسه ام که می خواستند بخندند ولی نمی شد و قیافه هاشون اما تا ته ، چشماشون اما تا اون ریشه ش، می خندید،آروم ،با رضایت ....

همه ی اتوبوس انگار که آماده باش باشند، من نگران نسترن بودم اما که آنتن نمی داد و گاهی وقتها هم اشغال می شد، علی دلداریم می داد از دور،گفتیم که همگی را پیدا می کنیم آنجا، به خودمان قول داده بودیم که پیدایمان می شود ،حتی اگر نباشیم اینطور در دسترس تماس، من از مطهری به بعد دلشوره ی بدی گرفتم همراه باترس، من خیلی ترسیده بودم و نمی گفتم، دستهایم گواه می داد از لرزش، از سردی، و رنگم هم هویدا،داشتم دیگر از ترس بی حس می شدم که رسیدیم چهارراه ولیعصر، آدم ها را که دیدم گرم شدم و نسترن را گشتم، نبود، پارک دانشجو را کرده بودند پایگاه کلا، موتوریها آماده، پر از ماشین، لباس شخصی ها و هر کسی که حدس می زدیم اطلاعاتی باشد و فلان، طرفهای سه ی بعدازظهر بود ،کسی به کسی کار نداشت، دم متروی ولیعصر مملو بود،گفتم نسترن شاید اینجا باشد و شاید هرجا ، با هم حرف نمی زدیم ،هیچ کس با کسی حرف نمی زد، از کنار لجنی ها می گذشتیم، کاریمان نداشتند فعلا،همه به هم نگاه می کردند، ایستادم کنار ورودی مترو به نگاه کردن، به همین ها که مقابلمان بودند و آماده باش، به چشمهایشان و حتی گاهی خیره خیره می شدیم به هم و من شروع می کردم این خیرگی را ترجمه کردن،نسترن را یافتم،از پشت بغلم کرد،خل بازی کردیم کمی و راه افتادیم به طرف انقلاب، همینجور که جلوتر می رفتیم خوشحالتر بودم، دست هم را گرفته بودیم، به علی می گفتم چشم بگرداند بیابد بقیه را ، ولی بعدش نگرانیم فرومی غلطید به هیچ، از بس که هر کس را که می دیدم انگار یافته ام،که انگار همان آشناست و بیخیال بچه ها می شدم،همسال مادر پدرهامان را که می دیدم اینهمه اند یادم می رفت ترسیده بودم قبلش، زیاد بودیم و ساکت ، پلیسها و گاردیها سرهرکوچه و خیابانی بودند، خیلی بودند، به ازای هر کس انگار و فقط سکوت ما را نگاه می کردند، توی دلم می گفتم اینها کی می آند توی صف ما؟باید چه بشود اسلحه بیندازند و لباس برکنند و کنار ما باشند؟، دوازده فروردین را که رد کردیم شلوغ شد، طنین یک شعاری رسید اینور، حمله کرده بودند، اولش بود، گاماس گاماس فرار کردیم مثلا، من و نسترن خنده مان گرفته بود، مثل دلقکها دنبالمان می دویدند و ما هرهر می خندیدیم، می گفتیم صدای پخ بشنوند می دوند دنبالمان احمقا ، رسیدیم میدان، هنوز سکوت بود، یکدفعه موج شعار، مردم به هم جمع شدند، در هم رفتند، دویدند دنبالشان، اینوریها شروع کردیم الله اکبر گفتن، از لای ماشینها می دویدند بیایند پیمان، باز من و نسترن از آن نوع حرص خوردن و دویدنشان هرهر می خندیدیم و علی جمعمان می کرد، بعد خنده مان ماسید، یک دختری را گرفتند، طفلک جثه ی کوچکی داشت، از آن بین جمعیت هم او که صورتش را پوشانده بود کشیدش بیرون و دخترک جیغ می زد مدام، رفتند جلو رهایش کنند، کتک خوردند شدید، هنوز گاز درکار نبود، فقط باتوم و دنبال بازی، دختر را از گردن محکم گرفته بودش و می کشید به زمین، از بعد میدان گروه گروه های جمعیت شعار می دادند و فرار می کردند، ماشین ها بوق می زدند و مسافرهای بی آرتی الله اکبر می گفتند، صدای همهمه بود، همینجور که میدان را طی کردیم بعدش به ازای هر قدم باید کتک می خوردی، یا فرار می کردی، علی را گم کردیم، به نسترن می گفتم یواش باشد و حواسش به فرار، می دویدیم ها ،هم می ترسیدیم هم می خندیدیم، بعد من نگران گاز اشک آور شدم، همه را می زدند، استراتژی شان این بود که جمیعا گیر می انداختند و دِ بزن،به نسترن می گفتم از کوچه ها حذر کند ،ما الان گمشده هستیم و دوستانمان نیستند، مراقب باشیم پس، یکذره راه می رفتیم، همان یک ذره را به عنوان فرار برمی گشتیم، کشف کردیم که می توانیم به خیابان هم بگریزیم، داشت شلوغتر می شد، زیاد بودیم و ملتهب شده بودند، گاز اشک آور هم در کار آمد، نسترن می دانست گاز اشک آور به من برسد همانجا خواهم نشست تا کشان کشان برده شوم به ناکجاآباد،چون لنز دارم، یادم رفته نداشته باشم مثل آن روز شنبه و نمی دانم چه برسر چشمم می آید وقتی لنز داشته باشم، چون تا به حال با لنز نرفته بودم به ملاقات گاز اشک آور، مانده بودیم وسط خیابان و می دویدیم، سپس گاردیهای وحشی ای ریختند، بی حس شدم، ترس فرایم گرفت، منتظر گاز اشک آور بودم که مرا با خود ببرد، که یک زورو در آن میان ظاهر گشت و ما سوار ماشینش شدیم، توی ماشین نشسته بودم و باز دوست داشتم فرار کنم، پسرک فریاد می زد سریع شیشه را بالا بدهم ،همینجور ملت تاپ و تاپ اصابت می کردند به اقصی نقاط ماشین و ما را تکان می دادند، پسرک به خودش فحش می داد که چرا کیس ها را آورده و عقب را اشغال کرده و الان فقط جای نسترن است که بنشیند و آن دوتا زن وسط مهلکه را نمی تواند سوار کند، قلبم می زد و راس راس پیاده روها را نگاه می کردم که می زدند مردم را، یک پسری آن وسطشان گیر افتاده بود و داشتند می کشتنش رسما ، نمی دانم چرا آمدم پیاده شوم، انگار که یک واکنش ناخودآگاه، پسرک دستم را گرفته و پشت هم می گوید، خانوم بیا تو امنه، تو امنه ،همینجور که می گوید امن امن سوار می شوم دوباره ،توی امن نشسته ایم و مردم رو نگاه می کنیم زیر دست و پای آنها و فحش می دهیم و پسر بوق می زند، همه بوق می زنند،از اینطرف آن طرف آدم می ریزد با مشتهای گره شان ، می ریزند روی کاپوت به شدت و ما بهشان وی نشان می دهیم،خیلی طول می کشد برویم بیرون از مهلکه، می خواهم بروم آزادی، نسترن می گوید نمی آیم، هنوز بچه ها معلوم نیست چه شده اند در دسترس نیستند به هیچ وجهی، به پسر می گوییم همین اول چمران پیاده مان کند، دستش هم درد نکند، بعد نسترن می گوید برویم آریاشهر که به همه نزدیک هست منتظر شویم،من می گویم نه، پونک، که یهو ممکن است سروکله ی علی پیدا شود آنجا و راننده دارد می رود همچنان، می گوید تا پونک می برمتان، می گوییم نه دیگر می رویم، مرسی، اصرار می کند زیاد، که خودش کارش آریاشهر است پونک رفتن کاری ندارد برایش که،احساس یگانگی فرایمان گرفته خب، توی راه هی برای هم تعریف می کنیم از الان و آن موقع ها، اسمش سعید است و ناراحت است که حواسش نبوده، کیس را ه انداخته با خودش نشده چندتا دیگر را سوار کند، هرچه بیشتر می گذرد و بیشتر آنها در دسترس نیستند بیشتر نگرانم که چه شده اند، آریاشهر شلوغ است ، یک گاردی وحشی با موتور به منی که کنار ایستاده ام برخورد می کند محکم، می افتم ، یکی دیگرشان می آید بلندم می کند، عذر می خواهد و یکی از دیگرانشان که خیلی گنده است و اصرار عجیبی به چسباندن تن کریهش به من دارد می آید سرم داد می کشد که اینجا دارم چه غلطی می کنم این موقع والان؟، مردم جمع می شوند، باقیشان می روند طرفِ مردم که جمع نشوند، منتظر جواب من است که بگویم چه غلطی می کنم، خیلی پررو و دریده در حالیکه صدایم هم بالا برده ام می گویم دارم دیگه می رم خونه ، آدرس خانه را می خواهد، سرسری محدوده می دهم، آن یکی که عذرخواهی کرده بود ازم،نگرانم است ،به گندهه می گوید حاجی، دارد بالای من در می آید انگار، می گوید دیده امش داشته دنبال تاکسی می گشته، نبوده خطی هاش، شلوغه، ماشین پیدا نمی شه، گنده حرف نمی زند، که یعنی ول کنم شده، نگرانه می گوید تند باش برو، می دوم، اتوبوس دارد خیلی سرعتی با درِ باز حرکت می کند، نمی دانم چطور می پرم بالا، ولی می پرم، نفس نفس می زنم و به آن که عذرخواهی کرد و یک فرقی داشت و نگرانم شد و حاجی را راضی کرد، فکر می کنم که آنجا داشت چه غلطی می کرد؟؟

بیست و پنجم بهمن هشتاد و نه

به پنجشنبه های نبودنت

عادت کرده ام

به هوای متروکش

به انتظار بی پاسخش

چونان مرده ای

که زندگان

فراموشش کرده باشند

"ساکت"

نگاه می کنمت،راز من نگاه من است

و یا سکوت غم انگیز گاه گاه من است

تو در خیال منی،یوسفی که گم نشود

نشسته ای به روانی که عمق چاه من است

ندانی از دلم و خنده ها به لب داری

کویر چشمه ی چشمم ببین گواه من است

هبوط،واقعه ی عشق توست،می دانی؟

که سیب خنده ی تو خوردنم گناه من است

دریغ و درد که از من خبر نمی گیری

صدای هق هق باران،طنین آه من است

من از خیال خوشم،عاقبت نمی خواهم

همین خیال خوشت راحت و پناه من است

"ساکت"

خواسته بودم دست یکی مست مست در دستم باشد،یکهو دلم اینجور خواست،مستی ِ یکی را می خواست که دستم را گرفته،که مست است و مرا می بیند و نمی بیند و شاید بخواهم یک هیچ شوم برایش، اصلا حواسش برود دیگر سو، برود سیر کند و برگردد ،پنجره را باز کردم کله ام هوا بخورد، بپرد از سرم این هوس،برگشتم هم به عقب،اجتنابِ آن شب را هی دوره کردم،که یک لحظه نمی دانم چرا از آن همه مستی اش ترسیدم،نشستم به حساب کتاب که چه کار می کند یعنی وقتی تا اینجا مست است؟،فرار کردم و نادیده گرفتم آمدنش را،نخواستم یکذره ی کوچک هم ردش بماند به پوستم،نزدیکم که می شد نیست می شدم با لبخند نرم ،مستِ مست بود و نمی خواست پیگیرم شود، ته ذهنش یک وقاری از من تعریف کرده بود که تن نمی داد به اصرار،حالا در این چنین برهوت شبی، یک همچین هوایی افتاده به جانم که یکی مست مست بیاید و دستم را بگیرد به فشار و من برایش بگویم که خیلی وقت است متروکم،ترک هم برداشته ام و جای ترک ها شروع کرده به درد،فرو می رود به جانم خب،به آهنگی که بنشیند به لایه ی مستی اش،بگذارم هم اشکم بریزد آرام،بی وقفه،که نگیرم جلوی قطره های لعنتی را و چشمانم آرام شود شاید و دلم،بگویم خیلی وقت است در هیچ شعری نیستم،که هیچ ردی نیست از من در هیچ کجا ،بگویم در جاده ای که نمی شناسمش، گم شده ام