خواسته بودم دست یکی مست مست در دستم باشد،یکهو دلم اینجور خواست،مستی ِ یکی را می خواست که دستم را گرفته،که مست است و مرا می بیند و نمی بیند و شاید بخواهم یک هیچ شوم برایش، اصلا حواسش برود دیگر سو، برود سیر کند و برگردد ،پنجره را باز کردم کله ام هوا بخورد، بپرد از سرم این هوس،برگشتم هم به عقب،اجتنابِ آن شب را هی دوره کردم،که یک لحظه نمی دانم چرا از آن همه مستی اش ترسیدم،نشستم به حساب کتاب که چه کار می کند یعنی وقتی تا اینجا مست است؟،فرار کردم و نادیده گرفتم آمدنش را،نخواستم یکذره ی کوچک هم ردش بماند به پوستم،نزدیکم که می شد نیست می شدم با لبخند نرم ،مستِ مست بود و نمی خواست پیگیرم شود، ته ذهنش یک وقاری از من تعریف کرده بود که تن نمی داد به اصرار،حالا در این چنین برهوت شبی، یک همچین هوایی افتاده به جانم که یکی مست مست بیاید و دستم را بگیرد به فشار و من برایش بگویم که خیلی وقت است متروکم،ترک هم برداشته ام و جای ترک ها شروع کرده به درد،فرو می رود به جانم خب،به آهنگی که بنشیند به لایه ی مستی اش،بگذارم هم اشکم بریزد آرام،بی وقفه،که نگیرم جلوی قطره های لعنتی را و چشمانم آرام شود شاید و دلم،بگویم خیلی وقت است در هیچ شعری نیستم،که هیچ ردی نیست از من در هیچ کجا ،بگویم در جاده ای که نمی شناسمش، گم شده ام
+ نوشته شده در شنبه ۲ بهمن ۱۳۸۹ ساعت ۷:۵۱ ب.ظ توسط صراحي
|