تمام داستان این است. تو را به روی خودم نمی آورم آنقدر که زخم هم می شوم و می افتم یک گوشه ای به جان کندن.تمام داستان این است که بیشتر از آنچه که فکر کنم می باشی، می پذیرم که نمی باشی، من به فصل های سرد ایمان آورده ام، من مومن شده ام که باز هم ممکن است در اوج خواستن دستانم خالی بماند و روحم تهی، من آنقدر مرده ام و مرده ام که به این زندگی بازگردم، تمام داستان این است که من یک روزی در همین خیابان های آشنا قبولم شد که ترکم می کنی، که ترک کردن بلد نیستم...