برسد به دست احمد الزه
نه منكر نشو، همين هست تاثيرش كه من ِ غم ژول رو مقابل آينه جوان مي كنه چه بس كودك حتي وقتي يكهو صفحه ي وبلاگت با اين آهنگ باز مي شه، نه منكر نشو كه من چه لبخندي زدم بعدش و ته چشمهام اون من ِ كوچك سال؟5ساله؟4ساله؟ بيشتر سال؟ يادم نيست درست ترش كه، داشت تاب بازي مي كرد، اون من ِ ديگه نباش، واقعي، روشن، درست، همون موقع كه اين آهنگو با بابا گوش مي دادم و سر مي خوردم از شادي، زندگي اينجوري خر نبود كه،چي بهت بگم حالا؟؟اصلن ببين چه كار مي كني با آدم؟؟ نشستم پست هم نوشتم واسه ش انقده خوش گذشت بهم اصلن دلم خنك ....
جمعه است،چشم كه وا مي شود و آهان ،كوه روبروم رو مه گرفته و بارون شر شره مياد صداش رو تا مغز وجودم ليز مي دم و از كيف گريه م مي گيره مي خوام به كارهام برسم مي شينم پاي كامپيوتر يه كم با مقاله هاي بايد تمام شونده م ور مي روم كه جا مي زنم و نمي تونم مي خوام فيلم ببينم كه از حوصله تهي مگه مي شه آخه؟ درس هم كه خواندنم نمي آيد امتحانا هميشه بدموقع سروكله شان پيدا مي شه وقت نشناس ها و اينجوري است كه آدم مي فهمد اي داد اين روزه پلاس ِ ماندن پهن كرده و دارد جمعه گي اش را ميكند، تنهام، اهل خانه شوق فرزند تازه آمده ي داداش بزرگه رو داشتن و كله ي سحر رفتن اونجا من هم ديروز كه داغ داغ ديده بودمش بسم شده بود،نه ولي جا باز كرد همان بغل گيري اولم تو قلب و روح،انگشتم رو تو دستش ولو مي كردم و محكم مي گرفتشان مدام توضيحش مي دادم جهان بدي ست داريوش خان اينجا عاشورا داريم، كشتار داريم،داغ داريم، اصلن جمعه داريم ... آزادي نداريم ... باران هم داريم آسمان هم داريم شايد براي تو حسني هم هست وبازي بازي زندگي، شنگول و منگول، تاب و توپ و شعر... در گوشش اذان نگفته يك تصنيف خواندم كه پايانش پا مي كوبيد به معناي دوباره دوباره ... هنوز باران مي آيد، با جمعه مشغول كل كليم يعني اينكه جمعه حرف تازه اي برام نداشت ميرم يك چاي لب سوز بريزم تو ايوان زير بارون ها ها كنان بنوشم بعد هي مي گن تنهايي خوب نيست ...
دستي هنوز هست ...
خط ها ي ارتباط مجروح اگر شود
اين قطعه قطعه قطع ماندگي
گاهي اگر صداي مرا دور مي كند
راهي به سوي فيلتريِ دست من كه نيست
اينها موقتي است
اين رسم سايه ي سياه ظلم لعنتي است
قلبم چه مي تپد
انگار جاي چندنفر كار مي كند
نبض تمام كشتگان
درذره ذره خون من
آري ... فشرده است
انگار هيچ كس
زير شيارِ كين گورِ خشم
در لحظه اي سكوت و كمي چشم برزدن
در چارراه خسته
يا دراتاق تنگ شكنجه... لاي خون
هرگز نمرده است ...
من خواب ديده ام
با بغض، با اميد
با حنجره ي سوخته و قلب داغدار
پاي برهنه، منگ
چهره به چهره دوخته بردار مانده ام
تصويرهاي محوِ دود
و صداي داد.. .
شليك گلوله و هه... خنده هاي شاد ...
يكهو... قفس شكست
كشتي ديكتاتور محكم به گل نشست
در آن ميان پرنده ي خموش سينه ام
هي جيغ مي كشيد
انگار يك كسي
رگ هاي كهنه ي ستم و ظلم و خشم را
با تيغ مي بريد ...(ساكت،عاشوراي 1388)
غم هنوز به بم مانده ...
توي رختخواب مانده بودم و زل به تلويزيون از صبح كه خبرش رو شنيدم توي رختخواب ماندم يكي از روزهايي كه احساس بيچارگي مطلق پيچي مي كردم بيچاره، بيچاره، خونم از جريان افتاده و مسخ، گز و چشمهام داغ كرده بود و جوشان ِ اشك پس توي رختخواب مانده بودم، تلفن رو زمين نمي گذاشتند از كرمان به رفسنجان رفسنجان به ماهان ماهان به شهربابك و ... همه جاي استان كرمان رو زيروروكردند به جز بم كه خاك حيراني ِ زيروزبرگونه اي شده بود بد طور و آخ دار... صداي هق هق هاي بلند مي ماسيد توي سيم هاي تلفن،هنوز به شهر نرسيده بوي مرگ به مشامشان مي خورد كه مطمئنانه شكسته مغز از قبول هول واقعيت مي گفتند به خدا همه مردن، بعد كه رسيدند ماجرايي بود بس تاريك دل كَن ...علي مي گفت دست بردم زيرخاك گيسهاي طاهره ريخت تو دستم چشماي از حدقه مانده بيرونش ماند به چشمم قد همه ي عمرم گذشت بغلش كردم جان دادم توي خونش، سعيد مي گفت امروز چقدر برادر، پدر، مادر، خواهرزاده، بچه، رفيق و .... از زير خاك و سنگ كبودو له بيرون كشيده باشيم خوب است، امروز چقدر سوخته باشيم ها؟؟ همه لاي رختخوابهايشان مردن،بعضيها پيچيده به جانمازشان يك سري لوليده در هم براي نجات آن يكي مهمشان خب شايد بخاطر ديرتر جان دادنش يا اصلن جان ندادنش ... براي يك لحظه براي يك عمرعزيز روي عزيز از دست دادن سخت نيست كه تمام است، وجود را مي كند حلقوم گاه يك زهر دائمي، ضجه كه مي زدند باناخن صورت پاره مي كردند،خدا را كه صدا مي زدند از لخته ي وجود، آن مصداق واقعي ديدن يك چشم اشك و يك نگاه خون و تن هاي تكه تكه شده را كه تو ياد چشمهاشان دو دو مي گذراندند فهمم مي شد ... آن دوره دلگير بودو بدغم درست مثل حنجره ي داريوش رفيعي آواز بسطامي و چه من مانده ام تنهاي تنها، هيچ كس نمي دانست درست بايد براي كي زبان بگيرد شكوه كند و لباس سياه عزاي كدامين است برتنم الان، با استيصال مي نشستيم مي شمارديم يك، دو، سه، تا، بيست، سي يعني يه شبه و يهويي ؟؟ من هم پشت بندش اين جمله را كه يادم هم نمي آيد از كه بود باخودم تكرار مي كردم"مرگ يك انسان يك فاجعه ي انساني ست مرگ هزاران انسان يك تراژدي آماري ست" يادشان كه نمي رود هيچ كس دقيق مثل خودشان حجم رنج را نمي يابد،هزار سال هم بگذرد زنده زنده اون خون مرده جنازه ها هنوز قالب سنگي شده اند تو تنشان تو وجود و چقدر سنگين چقدر،هنوز دست بگذاري هر جاي روحشان اي واي اي واي دارند از سر درد هر جا زخم يكيست خب عميق و تازه، هنوز اون همه نگاه متلاشي آخر رو يادشونه ... بعد از اون روز توي كوير دل هر يكمان اون خشت خيلي خيلي بزرگ ويران شد... ويران شد و فروريخت...