غم هنوز به بم مانده ...
توي رختخواب مانده بودم و زل به تلويزيون از صبح كه خبرش رو شنيدم توي رختخواب ماندم يكي از روزهايي كه احساس بيچارگي مطلق پيچي مي كردم بيچاره، بيچاره، خونم از جريان افتاده و مسخ، گز و چشمهام داغ كرده بود و جوشان ِ اشك پس توي رختخواب مانده بودم، تلفن رو زمين نمي گذاشتند از كرمان به رفسنجان رفسنجان به ماهان ماهان به شهربابك و ... همه جاي استان كرمان رو زيروروكردند به جز بم كه خاك حيراني ِ زيروزبرگونه اي شده بود بد طور و آخ دار... صداي هق هق هاي بلند مي ماسيد توي سيم هاي تلفن،هنوز به شهر نرسيده بوي مرگ به مشامشان مي خورد كه مطمئنانه شكسته مغز از قبول هول واقعيت مي گفتند به خدا همه مردن، بعد كه رسيدند ماجرايي بود بس تاريك دل كَن ...علي مي گفت دست بردم زيرخاك گيسهاي طاهره ريخت تو دستم چشماي از حدقه مانده بيرونش ماند به چشمم قد همه ي عمرم گذشت بغلش كردم جان دادم توي خونش، سعيد مي گفت امروز چقدر برادر، پدر، مادر، خواهرزاده، بچه، رفيق و .... از زير خاك و سنگ كبودو له بيرون كشيده باشيم خوب است، امروز چقدر سوخته باشيم ها؟؟ همه لاي رختخوابهايشان مردن،بعضيها پيچيده به جانمازشان يك سري لوليده در هم براي نجات آن يكي مهمشان خب شايد بخاطر ديرتر جان دادنش يا اصلن جان ندادنش ... براي يك لحظه براي يك عمرعزيز روي عزيز از دست دادن سخت نيست كه تمام است، وجود را مي كند حلقوم گاه يك زهر دائمي، ضجه كه مي زدند باناخن صورت پاره مي كردند،خدا را كه صدا مي زدند از لخته ي وجود، آن مصداق واقعي ديدن يك چشم اشك و يك نگاه خون و تن هاي تكه تكه شده را كه تو ياد چشمهاشان دو دو مي گذراندند فهمم مي شد ... آن دوره دلگير بودو بدغم درست مثل حنجره ي داريوش رفيعي آواز بسطامي و چه من مانده ام تنهاي تنها، هيچ كس نمي دانست درست بايد براي كي زبان بگيرد شكوه كند و لباس سياه عزاي كدامين است برتنم الان، با استيصال مي نشستيم مي شمارديم يك، دو، سه، تا، بيست، سي يعني يه شبه و يهويي ؟؟ من هم پشت بندش اين جمله را كه يادم هم نمي آيد از كه بود باخودم تكرار مي كردم"مرگ يك انسان يك فاجعه ي انساني ست مرگ هزاران انسان يك تراژدي آماري ست" يادشان كه نمي رود هيچ كس دقيق مثل خودشان حجم رنج را نمي يابد،هزار سال هم بگذرد زنده زنده اون خون مرده جنازه ها هنوز قالب سنگي شده اند تو تنشان تو وجود و چقدر سنگين چقدر،هنوز دست بگذاري هر جاي روحشان اي واي اي واي دارند از سر درد هر جا زخم يكيست خب عميق و تازه، هنوز اون همه نگاه متلاشي آخر رو يادشونه ... بعد از اون روز توي كوير دل هر يكمان اون خشت خيلي خيلي بزرگ ويران شد... ويران شد و فروريخت...