داریم امتحان جنسیت را می دهیم قبلترش گفته بودم به طلا در حال جوراب پام کردن که کنار خودت جا بیگیر یک جور تقلب سازگاری داشته باشیم ما، که گفت داغونم حالا پاشو بیا، حالا داریم می دهیم امتحان را و بلندبلند مثل وروره جادو سوالات را برای هم می خوانیم، کلا طلا می خواند  من شنونده ی فعال، من یک آدم حرف گوش کن فعال، بعد طلا خونسرد است  در حد همین جام جهانی ای که داریم، جوابها را گنده گنده می نویسد روی برگه ی سوال خط هم می کشد دورشان که من بدانم کدام مهمتر است و چند چندیم،می گذارد کنار من، من هم همچین حوصله دار می نویسم واو به واو تازه مابینش فکر هم می کنم و عجب عجب می گویم بابت حدیث نفس و اینا، خودم بخواهم بنویسم می شود داستان های باور نکردنی،می شود تخیلات یک ذهن سوخته سوخته، یک جای سوال را که خودم همت کرده ام جواب داده ام نوشته ام "در تقویت جامعه ی مردسالار کوشا هستند" و هر هر هم به این تاکید کوشا بودنم خندیدم،هی تکرار کرده ام کوشا هستند کوشا هستند و باخودکار زده ام به کله ام و خندیده ام، یک جایش هم همینجور الکی چون داشته ام دق می کرده ام نوشته ام که "جامعه شناسی از رخوت سر بلند کند " و ایندفعه های های به سربلند کردن بودن جامعه شناسی خندیده ام به اینکه انگار با این آقای جامعه شناسی گوگولی ریش بزی سرشوخی باز کرده ام و گفته ام هی یارو پاشو دیگه خودتو جمع کن و البته که این بود امتحان شاد شاد ما ...

آدم در ارتباط با بعضی ها هست که می رود به ته توی بدقلقی های خودش، می شود واجد تمام خصلتهای نفوذناپذیرانه ی سخت، می شود سختِ سخت سخت، رابطه برایش بی دلیل است و حرفی ندارد، رابطه برایش خنده دارو پوچ و بی حوصله است و" مثلا که چی" زیاد دارد و خب طرف رابطه در یک گه گیجه محضی گرفتار می آید که نمی داند هم چه کار کند، من این سوال را از خودِ اینجوریم، خود بی هیچ صراطی مستقیم نباشم پرسیده ام،نشسته ام مقابل آن من لامصبِ ای بابا و گفته ام"که حالا باید آدم جلویت با تو چگونه تا کند خر؟؟"، خب اینجوری هستم دیگر در بازه ای از روابطم آدم کیکی وانیلی و آلیس و دورا و فلان نیستم که نیستم، دست خودم هم نمی باشد،نه که دارای ابعاد سبک سنگینی باشم ها ریسک پذیرتر و خیره سرتر از این حرفهام که محافظه کاری کنم و حالا بذار ببینم چطوربازی دربیارم، قبلا ها که آدم ها ی باهوش و تردست این گذرگاه سختی مرا رد می کردند می آمدند قله و کنارم می نشستند و هی می گفتند اصلا اون آدم اَن مغرور دماغ فیل از دور نیستی بخدا، بهشان از خو کردن گفته بودم از همین قضیه ی خو کردن و اهمیتش که زیاد است و واجب که حواسشان باشد، که یعنی اش این است من آدم زمان بری هستم به آن معنا که باید یک آدمی انقدر در دوووور و عدم دسترس و سکوت مطلق ِ من بماند، آنقدر در امان و پنهان روانم باشد که در نزدیک بهش خو کنم، باید آنقدر رابطه را بوبکشم بو بکشم،بلیسم و بغلتمش که سختی ام ترکش را بردارد، آدمی که گام اول و دومش است و من خو نکرده او خو می کند، من در الف دچار گیر و اشکالم و او با تمام الفبا جمله ها ساخته حتی، من در حصارم هستم و پوسته ی خویش و او در مکاشفه و رها نقطه ی پایان را گذاشته،دیگر رابطه ام باهاش نمی رود جلو،عقیم می مانم،عقب نشینی می کنم،نمی توانم، با این سری از اعمال است که آدم مقابل مرا سلب می کند، مرا در خویشم نگه می دارد مرا مجا ل می دزدد و مرا می رواند وخب هیچ کس نمی فهمد چرا و کجا و چگونه به پایان رسید؟؟، بعضی ها هم هستندهدیه ی آسمانی که همان نگاه اولشان خو کردن است،انگار که باهاشان یک توافق مخفی داری،اصلا از این حرفها و مراحل و مراقبتها نیست که برایشان،انگار که این مدت را که اصلا نبوده در محدوده ی زندگیت،کلا وجود داشته در یک جای دوری که تو به خو کردنت نائل شوی بعد بیاید اینطور امن و آشنا جلویت بایستد و تو راهش بدهی، سختی نکنی و راهش بدهی...

چرا وقتی به من بگویی "بمیر" می توانم "بمیرم" اما وقتی بگویی "برو" نمی توانم "بروم"؟؟؟، چه تفاوت است میان این دو مگر؟؟

یادته ترم شیش بودم،هنوز ریاضی پیش بودم ؟؟

یک چیزی ننویسم نمی توانم بروم درسم را بخوانم ... آهنگ گوش ندهم نمی توانم بروم درسم را بخوانم، اون فیلم هنوز ندیده ام را نبینم نمی توانم بروم درس بخوانم،با عباس کل کل نکنم نمی توانم برم درسم را بخوانم، سیب نخورم نمی توانم بروم درسم را بخوانم ،خودم را از تمامی وسوسه های ریزودرشت خلاص نکنم نمی توانم بروم درس بخوانم، کتاب هم که می گیرم دستم سریع خوابم می گیرد می افتم و می روم به خواب،تمرکز که می کنم تبدیل می شود به تخیل و من بی خیال تند تند ویراژ می دهم در عوالم خیال انگیز و می پردازم هی برا خودم و یهو می بینم اوا خاک بر سرم 4 ساعت است خیالاتی بوده ام، امتحان داشتن کلی خواب آور است آدم را یاد خیلی چیزها که یادش نبود می اندازد دستش درد نکند،و خب من اصلا هم حالیم نیست یک ترم هفتی ِ بدبخت هم نیاز دارِ کلی واحد مانده در دامن هستم، هر سال امتحان پایانی ها مخصوصا ترم خرداد من این بساط ملنگ رو دارم،تازه دارم کتابهای جامعه شناسی توسعه، جنسیت و آسیب رو می بینم و برای اینکه آشنا شویم یک روز زمان کمی است خب، تازه یادم آمده با یک زن و شوهر بابت یک کار تحقیقی قرار است مصاحبه کنم خودشان دیدند من گم و گور شده ام زنگ زدند یادم آوردند که خانم فلانی پانمی شوید بیایید با ما مصاحبه تان را بکنید؟؟ نمی دانم موضوع کاری که به استاد درباره ی توسعه داده ام مسئله ی فقر جهانی بود یا فقر فردی یا یک چیزهایی در فقر توسعه ی جهانی یا اول توسعه بود بعدش فقر یا اولش فقر بعدش توسعه ؟؟ از استاد هم بروم بپرسم الان میل به قتل رساندن خودم را در او تقویت کرده ام و بس، از کرده ی خود پشیمان هم هستمها با این جزوه های کپی شده ی معلوم نیست خط چه کسی است اینجور میخی که به زحمت خواندن نمی ارزد آن هم تو این گرما، جدیدا از دست ریاضی و آمار و پژوهش دوست دارم بنشینم و گریه کنم و از شما چه پنهون چندین بار در انظار خانواده نشسته ام به گریه کردن بعد مامانم هم انقدر دلش به حال من سوخته که همراهم هر هر گریه کرده و بابا حرفی را که از اول دبستان بهم می زد تا همین الان الان با این مضمون که "بابا جان سلامت روحی و جسمیت مهمتر از درسته خودتو آزار نده اصلا" زده و برادرم مرا متهم به مگه تو خنگی نموده و تهدید که گریه کنی باهات کار نمی کنما و من هم در یک عملیات خودویرانگر برای اثبات عدم خنگی هیچ کدام از درسهارا نخوانده ام عوضش ریاضی حل کرده ام حالا هم از اضطراب دارم تگری می زنم، بعد الان من سریع آمدم اینجا اعترافم را کنم که اوضاع خرابی جهت بلد نبودن درسهایم دارم، کتابها قطور شده اند تازگیها دیدین؟؟ من خودم را به حساب ترم سه و چهار می گذاشتم و شب امتحان و خلاص، الان خیلی یواش پاشده ام دیده ام ترم هفت از این بیدها نیست که با از آن بادها بلرزد، زیاد است، تخصصی است، سخت است، واجب است،حالا خیلی با ندامت عمیقی همینطور کتاب و جزوه است از سروکولم آویزان، چوب کبریت می گذارم لای پلکم هی به خودم سیلی می زنم و سرم را می گیرم زیر شیر آب و هی می گویم نخواب نخواب، به طور مطلق هیچ کاری جز درس خواندن نمی کنم هیچ کجا نمی روم، نمی آیم، نمی مانم،نمی خوابم و .... خودم را از آدم مهمی بودن عزل کرده ام بنشینم سر درسم سفت، اگر خب آن وسوسه های شیرینی که عرض شد بگذارند،اگر بگذارند

یک توضیح: این " یادته ترم شیش بودم هنوز ریاضی پیش بودم ؟؟"شعری است طولانی با همکاری صمیمانه ی برخی نزدیکان( البته یکذره ش، بقیه ش از ذوق خودم ریخته ) که بعدا در اختیار علاقمندان قرار خواهد گرفت متشکرم

تمام شب را داشته ام با این مرد می رقصیدم، با این مردِ لال با یک آهنگ آبی تکراری، قیافه ی خوبی داشت چشمهای قهوه ای موهای سیاه با ته ریش که دوست دارم دستهایش هم دوست دارم من در مردها دستهایشان را دوست دارم،همان لباس سیاه تامی تنم بود کسی هم گیسهایم رو بغل سمت چپ سرم گره زده بود محکم و دستهایم روی شانه های مرد، پاهایم برهنه بود وخوشحال بودم یکدفعه وسط رقص که سبک می غلتیدیم از اینور به آنورفهمیدم بعدش باید بمیریم ولی همینجور مست رقصیدم، برگشتم پشت به مرد شدم خودش را به من قفل کرده بود و توی گردنم نفس می کشید احساس امنی داشتم مدتی که اینجور گذشت و من هنوز آرام بودم و آهنگ آبی تکراری می زد و می زد، برگشتم و دیدم مرد بی سر است یک چیز سنگین افتاد روی سینه ام و پریدم از رویای این رقص مرگ و بی سر ...،از خواب که پریدم نه اتاقم را می شناختم و نه زمان را و نه هیچ چیزی را فقط سریع از اتاق رفتم بیرون، یک کم تو پذیرایی راه رفتم سرم را خاراندم، تلفن را چک کردم،پنجره ها را باز کردم، بعد رفتم آشپزخانه یک لیوان آب ریختم آمدم کنار اوپن نشستم دیدم سردم است و دیدم یک صدای زنگِ قطاری ِ" زهرا زهرا" می آید انگار که سوتِ قطار بگوید "زهرا زهرا "من هم یک جیغ زدم که "چیییییییییییه" یهو دیدم بابا جلوم است، چشمانش از حدقه بیرون زده و می گوید" زهرا.. خوبی بابا؟؟ چی شده؟؟ پاشو برو لباستو تنت کن داری می لرزی" می بیند حرف نمی زنم و هی بروبر نگاهش می کنم و میلرزم،دستش را می گذارد روی صورتم"بیداری بابا؟؟ داشتی تو خواب راه می رفتی حرف می زدی جاییت درد می کنه؟؟بیارم لباساتو تنت کنم؟؟بیداری زهرا؟؟" یکدفعه از خودم چندشم می شود و گریه می کنم، پامی شوم می روم تو اتاقم لای پتو می پیچم ... صبح که می شود سردردم،خیلی سردرد،انگار که میخ توی سرم فرو کنند،چشمم می سوزد، خودم را جمع می کنم از اتاق می آیم بیرون کسی خانه نیست و بابا اصلا به کل دیشب را نبوده و من جلوی آیینه می ایستم، پای هردو چشمم کبود و گود افتاده است نگاهم خالی است، دو گوی خالی آویزان و می ترسم از خودم،می ترسم...

 

بعد از یک خیلی وقتی یک هیجان نوجوانی بدوی به من داد این مکالمه، بعد از یک خیلی وقت من بی پروا حرف زدم و نترسیدم و ولو شدم وفحش هم دادم،خنده ی از ته ته دل کردم با صدای بلند و بدترکیب و زشت و ممتد و حرفهای لمپنی و چیپ و ناشی زدم،سرگیجه رفتم و سکندری و پاتیل بازی و عربده کشی، بعد از یک خیلی وقتی همه چیز بین من و یک طرف مکالمه عادی و سطح پایین و مسخره و دم دستی وقلیان وآب دوغ و داوود مقامی بود،بعد از یک خیلی وقتی من عریان ایستاده بودم جلوی همه چیز و خیلی هم کیف کردم مثل یک وحشی گری که سال ها توی دل آدم بماند و یکهو تلنبار بریزد بیرون، من ژنده بودم با دامن گلگلی، پیرهن گشاد سفید و دستای لاک نزده و ناخونای نامیزون وبی آرایش محض و موهای کلافه وصدای دورگه، بعد ازیک خیلی وقتی یک جور خوی فاحشگی شرشر از من آویزان ماند و آشکار جلویم تمام قد شدو لغزید و رقصید،بعد از یک خیلی وقتی من به تو احتیاج داشتم دوست قدیمی که بلدم باشی اینجور بیخ تنم بنشینی و من کولیِ لولی وشِ پتیاره ی بددهن رو زنده کنی، یک روز بالاخره باید می آمدی که اینجور مرا زنده کنی

رساله ای در باب اندوه

دو کلمه ی مناسب پیدا کرده ام، یکی از دیگری مناسب تر ما تازه باهم اینقدر آشنا شده ایم و دیده ایم که تو آسمونا دنبالت می گشتم رو زمین پیدات کردم است اوضاع بینمان، دو کلمه ای که هی هم دوست دارم لای اس ام اس،حرف و مکالمه و اصلا نوشته بپیچانمش، که تازه کشف کرده ام که چقدر گویا هستند، باید حتما باکلمات بروی زیر یک سقف زندگی کنی که برایت بشوند اینجور، خب حالا معطل بازی نکنم که دو کلمه کلمه ی "اندوهگین و غمگین "هستند،این دو رابطه ی فامیلی دارند اما انگار که اندوهگین اخلاق نفهم و سنگینی دارد و هیچ کدام دست خودش نیست،غمگین دختربچه و شیطان است که جیغ جیغ هم گریه کند می شود آرامش کرد اصلا سرشادی هم دارد یک جایی توی تهش اگر خوب بگردی، اندوهگینی انگار که مرحله ی بعد از غمگینی است یعنی من اول که شادم بعد غمگین می شوم وبعد که زیاد غمگین باشم اندوهگین می شوم و سنگینی روح دارد این اندوه، خودش را می اندازد روی همه ی آدم، می ماند توی سینه گریبانگیر و من ضربان قلبم می رود بالا و از اندوه بی حس می شوم، آدم می شود پشت تلفن هم از اندوه بی حس شود آدم در هر حالی ممکن است از اندوه بی حس بشود، انگار که تا گلو در شیشه خرده مانده ام و هی تیزیها می رود به من و هی گزگزهای درددارو من می مانم و یک ذره قلبی که کم مانده بپاشد، حس کم مانده پاشیدن گلو را چفت می کند و من می افتم به گریه کردن آن هم نتراشیده نخراشیده، آخر هیچ جا نیست این اندوه خارج شود مثل هاری یک گرگ با یک بی رحمی باوقاری که دارد از تو مرا می درد، به هر در می زند تکه پاره های خودش را بریزد بیرون، وجب به وجب درون را می کند مگر سوراخی یابد برای خروج، خب من هم هی مغزم بپاشد، قلبم بپاشد خوب است؟؟زوزه می کشم از اندوه، از این زوزه های حیوان های ناطق را که می دانیدش حتما ... اندوه یک تیغ سرد هم دارد برای من که نبض خوابیدنم را همان اول پاره می کند و تمام ... دیگر خوابم نمی برد،از خستگی می میرم اما پلک خوابیدنم قُر شده است و معوج، مضطر توی رختخواب بین دستان اندوه از این پهلو به آن پهلو می غلطم و زوزه می کشم اما اندوه با بعضیها جور دیگر تا می کند یعنی می خواباندشان یعنی می اندازد یک گوشه ولشان می کند به حال خودشان و بس، با بعضی ها اینطور تعقیب و حاضر است، اینجور شکنجه گر است و پیگیر، فکرم مشغول اندوه است و این بیشتر مهیایش می کند،با من ماجرا راه انداخته از تمرکز سلب می شوم و با خستگی به اندوه فکر می کنم،مسخ شده ام انگار که دیگر به غیر از اندوهگین بودن کاری از دستم ساخته نیست و کاری هم غیر از اندوهگین بودن نمی کنم نشسته ام و اندوهگینم،من کلمه اش را پیدا کرده ام اندوهگین چیزی است که اگر زیاد قاطی خون شود مسمومیت دارد، ول کن هم نباشد لانه اش را می سازد، می ماند، می شود یک جای زندگیت،آری می ماند ور دلت و آویزان،بعد یک جای نزدیکی تمامت می کند، یک جای خیلی زودی به خودت می آیی و می بینی ازت باقی مانده ای نیست که نیست 

زنان غمگین

دارم "یاسمین لوی" گوش می دهم که می آید تو اتاق اونور می نشیند توت فرنگی می خورد بعد با اون مزه ی توت فرنگی دهانش می گوید" تا حالا کسی نگفته صدات شبیه اینه؟؟" می خندم خیلی خوشحال که " نه،این یکی یادشون رفت نفهما" خوشحال نه بابت اینکه ذره ای از تصورش رد شده که صدام شبیه یاسمین لوی هست ها،خوشحال از این رو که این مامان مخالف آوازخوانی بنده چطور یهو اومده وردل من نشسته از این حرفا می زنه، پامیشه میادداینور توت فرنگی بخوره که صدای یاسمین لوی گوش بده آخرم ختم شه به نظر گذاری درباره ی صدای من،هوم؟؟و آیا این چیزی جزنشان شیفتگی اش نیست که مجبوره به خاطر یک جوری از مامان بودن پنهانش کنه؟؟ بعد می گه خب حالا یه چی برام بخون، اهن می کنم که هورا هورا،می خوام بخونم برات، اصن کنسرت می ذارم برات الان،بعد دلپذیرو مهربون مث خود خودش که انگاری 22 سالش شده می گه " از جوونی،انگار که هم از بچگی تم های غمگین،آروم رو دوس داشتم،آهنگهای سنگین،اصلا هر آهنگی غمگینتر بود بیشتر دوس داشتم" و من هم زرتی بچگیام یادم اومد که تو خلوتش با بابا کلی چیزای زیاد گوش می داد شاید دوس نداشته خیلیاش رو و فقط بابا رو همراهی می کرده،اما تو خلوت خودش سیما بینا،پوران، مرضیه، هایده ،مهستی و از اینا گوش می داد، اونم یه سری آهنگای خاصشونو، برای مثال تو خونه منو بغل می کرد می ذاشت اونور،من غر می زدم که چرا منو نبردی بیرون حالا خوبه موهاتو بکشم؟؟! بعد پالتوشو نرم درمیاورد دستامو می ذاشت رو صورت یخ استخونیش که یعنی هوا این هوا سرد بوده و بعد می رفت از این خانومای غمگین می ذاشت بخونن خودشم با این خانومای غمگین زمزمه می زد و گاهی سر من جیغ می کشید که ننداز ننداز و اینگونه تو خونه می لولید،الان من هم دارم مث یه خانم غمگین براش می خونم،انقدر هم مهم و بی شوخی که دارد شورش درمی آید، یعنی یک جور بد رفته ام توی حس یک خانم غمگین که بیرون هم نمی آیم،بعد زار زار هم دارم گریه می کنم، تمام واژه ها و آهنگ مرا گرفته به خودش،دارم توی غم دست و پا می زنم و گریه می کنم مامان هم دارد همین کاررا کمتر می کند،وقتی خواندنم تمام می شود هرچه انرژی هم دارم تمام می شود،یک صفر کله گنده می شوم افتاده یه گوشه ی اتاق محتاج کمک و انگار که بمیرم،بعد ماجرایی را که طلا درباره ی اون رقص تعریف کرد رو به مامان می گم که طرف می رقصیده جای یک قوی غمگین که آخر رقص هم آن قو می میره بعد رقاصه نه تنها خوب می رقصه بلکه هم واقعی می میره و من حالا می فهمم اون چرا مرده چون من هم داشتم الان می مردم،خب مامانم نگران می شود مامان است دیگر مامان ها از دست پشه ای که ما را نیش بزند نگرانند از این است که افکار مرا تعقیب می کند که تو همیشه دنبال یک راهی برای مردن بودی سپس انگار که بهانه ی جالبی دستش بدهم می گوید "اصلا هم نه، تو اون فیلمه دختره قلبش ناراحت بود فشار خوندن باعث شد ایست کنه بمیره تو هم قلبت ضربانش بالاس دلم شور می زنه"،دلش شور می زند،دلش شور می زند و می گوید"آخه تو چرا اینقد خودسری؟؟چرا حرف گوش نمی کنی؟؟یکدنده ای؟؟بی تفاوتی به من؟؟"می خواهم توضیح بدهم که الان اینها به هم مربوط نیست و ای وای بخدا و خودم رو به جنگولک بازیهام واگذار می کنم،تا ساعاتی کش می آییم دوتایی بعد در حالی که پهلوی هم خوابیدیم من مث خانومای غمگین می خونم و او از بس کیف می کند اصلا عین خیالش نیست که ممکن است بعدش بمیرم ...

و چه سخت دوست  می دارمت

وقتی مدام نمی گویم دوستت دارم دلتنگ می شوم،وقتی این مدام از هر طرف به زمان محدود است، آن چیزی که سرریز است از جانم،می خواهد کلمه شود بعد قورتش می دهم مرا دلتنگ می کند، دلتنگ آنچه نگفتم، دوست داشتن به اینطور یک چیز مدام است،مدام ها که گویا می شوند بدجور می افتند گردن آدم ،خب به این روز می افتد که هرچه کلمه اش را به دهان می چرخانی نمی رود به هجا به آوا، نگاهت می کنم و هی با همان جفت چشم می گویم دوستت دارم، نامت را روی صفحه ی موبایل دنبال می کنم و حریصانه می گویمش،تورا به خیال نقش می زنم می نشانمت کنارم بی پروا به هر آوازی که دوست دارم می گویمش، زنگ می زنم ماجراهای بیخود تعریف می کنم که پشتش عشقی است در پستوی ذهن نهان وخب منی که اینجور درگیر گفتن هستم یک موقع ها هم از دستم در می رود دوستت دارمِ مذکور خودش را هلاک می کند، پنجه می کشد به سراچه ی دل وآنکه دارم می گویمش، با حجم است،شاید هم که زخم برداشته در لبه های راه در سختی به گلو رسیدن،با فریاد است حتی اگر با صدای خفیف، با اشاره های خجل آوایم که رنج تکرار دارد،ازاین است دیگر سخت می کند دوستت دارم گفتن را همین واهمه ی تکرار، یکبارش می دانی کجا بود؟؟خانه هنرمندان داشتیم از پله ها بالا می رفتیم که حواسم را جمع کردم که حواست جمع نباشد،بعد گفتمش،زاییدمش زود، نگاهم کردی که "چی گفتی؟؟" دیگر نیامد، شرحه شرحه شده بود، خام پخته ای در من که داغیش به خودم برمی گشت و حالا دور ما پرسه می زد داشت مرا که اینقدر خوشحالم نگاه می کرد و مراقب بود که نمیرم و تو ... تو چه می دانی؟؟؟ تو چه می دانی در من چگونه ای که اینطور مدام "دوستت دارم"؟؟

یک پست شخصی که تنها یک مخاطب خاص دارد

منو که می بینی از این شیوه بیزارم،از همین اول بیانیه بهتون اعلام می کنم که اگر شما درجه ای نخود حتی احساس کردید که از جانب من بیرحمانه قضاوت شده اید  دیگر تماس گرفتن نداشت،  خب تماستان هم کلا حاوی چارتاکلومی بود که خودتان دوست دارید و یک مقدار پافشاریهایی نه ؟؟، بعد فکر کردید من چقدر حوصله دارم مگه؟؟، خب قطع می کنم کلا قطع، اونوخ شما چقدر به خودتان اعتماد دارید که منو سوال جواب کنید؟؟ که اگر مگر راه بندازید؟؟، می دانید؟؟ شما صحیح است  از آدم کلاش و کلکی چون من که اصلا روده ی راست ندارد در شکم زیاد سوال نپرسید، آن هم سوالات ارزشی دفاع مقدس بقران... راجع به اون قضاوتی که گفتین، من فکرم رو به شما فرستادم،خوب بود پشت سرتان فکر می کردم و نمی گفتم؟؟؟و اگر شما بین فکر کردن و قضاوت تفاوتی قائل نیستید عیب ندارد این به آن تلفن صبحتان در که همچین طلبکار از آب درآمدید و نمی فهمم اینجور آدم ها را،من خوشم هم نمی آید به کسی جواب پس بدهم و توضیح و تفسیر راه بندازم به هیچ کس، بعد هم این پست پستِ چون دلم خواستی است نه پست توضیح، خب؟؟خب انگارکه فقط زنگ زدید بگید محقید و من باید جواب اینهمه دارای حق بودن شما را بدهم ؟؟ حالا توی این هیروویر که همه چیز داغان است من از اول هفته خسته و دل آشوبم زنگ زدید بگید راجع به من درست فکر کنید و اینجوریا؟؟ خب من قطع می کنم دیگه، با اینکه هم به یادآوردن شما به من هیچ ربطی نداردها  کلا گفته بودم یادت بیاید و یادم رفته بود بعضی یادآمدن ها چیزهای "تلخی اند" چون خودم چند وقت بود چیزی یادم نیامده بود و درمورد یادآوری ایده ای نداشتم،خب الان این بود نامه،بیانیه یا هرچی من که اگر اینجارا خواندید برسد دستتان، نمی دانم چیا را نگفتم خب اشکال ندارد یادم بیاورید من ناراحت نمی شوم و می خواستم تاکید کنم که من چقدر از وضعیت "جواب پس دادن" داغ می کنم و باتریم می ترکد و من و شما چطور از یک موضع احترام به موضع کل کل و دلخوری پیش رفتیم و چه روزگاریست کلا ...

این روزها چه هوس مونا را کرده ام،این فاصله ی ده ساله ی نیست بودن خیلی خوب است به طور آزاردهنده ای خوب هست ها، خودم را آماده می کنم ببینمش،دارم مقدمه می چینم، دارم جا انتخاب می کنم دارم دست به آداب می زنم دارم به خودم تو آینه نگاه می کنم و می گویم ده سال چقدر عوض شدم هان؟؟، هیجان زده ام برای یک آغوش بعد از ده سال، برای بوسیدن برای جیغ کشیدن برای گریه،حتی برای اولین سیگاری که روبرویش می کشم عینهو خر هیجان دارم،آنجایی که با هم درس می خواندیم چادر اجبار بود، نماز اجبار بود، زیارت عاشورا اجبار بود عاشق هنرپیشه ی تئاتر بودن بودیم و نقش مادر حضرت علی و اگر دوس نداشتیم بلال حبشی رو بازی کردن اجبار بود، درود بر رهبر اجبار بود رعایت اصول اخلاقی و انسانی و این جور چیزهای انتزاعی اجبار بود شاگرد اولی و آدم حسابی بودن و مایه ی سرافکندگی و دردسر نشدن اجبار بود، ولی ما دوتا گر گرفته ی جهانی دیگر بودیم، قرار بود با دوتا کابوی که حتما یکیش قیافه خالص پل نیومنه ویکیش هم آل پاچینو چونکه ما میگیم از جهنم دره ی دوروبر فرار کنیم و قرار بود هرکی با آدمای مذکور بمونه کار به پل نیومن و آل پاچینوی دیگری نداشته باشه و یک خلاصه ای که عاشق طرف همدیگه نشیم یهو، از بس اصول پیچ شده بودیم به وفاداری به عدم خیانت به همیشه نگران این بودن که طرفمان یکباره دلش نلرزد با نگاهی آهی بکشد وخیلی ممکن است برود و ما باید از 12 سالگی بپا بودن رو خوب یاد بگیریم وخیلی چیزهایی که برای سن آن موقع مان وزن داربود، هنوز سایز دست آن موقع هامون خاطرم هست که همه ش تو دست هم ولو و قلقلکی می گشت واسه خودش، اصلا دست داشتن یکی از اساس های نگه داشتن رابطه بود، ما بادستهای هم بود که زنده بودیم ، من هنوز بوی عرق پیچیده شده به کرم دستهامان را به خاطر دارم هنوز یادم می آید خیسیش را،روی "ر" لکنت بامزه ای داشت و من خوشحال بودم نامم زهراست که هی بگوید" زهرا زهرا "منم از لکنت بی نقصش لذت ببرم، خب دیگه من در یک چیزی به نام دوستی درنهایت داشتن صفتی مثل "جون جونی" بودن آدم به نسبت بی تفاوتی هستم،من سریع می روم می چپم به انزوای خودم سریع می گذرم و گسستهای دوساله،پنج ساله،ده ساله و همیشگی ایجاد می کنم،ایجادش به مویی بسته است،به ندرت هوای درگیر کسی شدن را می دهم به سر، اینکه رفتن یهویی دوستی از این دست از اساس بهمم بریزد چیز غریبی است، کمی این پا اون پا و ناراحتی کردن کفایت حالم را می کند، اصلا خودبخودی رفتن کسی را که بحثی نیست می شود از حیطه ی حوصله خارج، نه تلفن می زنم چی شد مگه؟ نه می روم پیدایش کنم که توچشماش هی بغلطم هی بپرسم هی زل بزنم ،اینها از آن هیچ های گران زندگیم می شود، می گم خب دوماهه نیست جواب هم نداده که، قایم هم که شده انگار، یعنی که رفته، آره دیگه ... ولی خب فیلی دارم درونی که گاه یاد هندوستان خارجی اش می افتد،می روم سراغ خاک گرفته ها،هی شماره یافت می کنم هی آدرسها و خاطرات جالب می افتند جلوی پام، آدم ها را از گورهاشان می کشم بیرون و کلی به خودم هیجان می دهم اما این علتی بر ایجادوادامه ی دوستی ِ به هر دلیلی قطع شده یا نشده نیست،این صرفا یک هیجان و لذت لحظه ای خودخواهانه ی من است که به هیچ ارگان و دلیلی مربوط نمی شود،یعنی آدم های مذکور دارند با یک هیچ خالص دست و پنجه شان را نرم می کنند که تمام دارد وخب این درجه از انبوه عاطفه می رود انباشت می شود در احساسات عاشقانه در عاشق بودن است که فعالم در عاشق بودن بیرونم عیان و فریاد، در عاشق بودن سرکش پیگیر خطرناک و ول نکنم، در عاشق بودن صحرا به صحرا هم می گردم از آن تیشه گیرها هستم سرم رو می اندازم پایین هرکار بخواهم می کنم،روزنه های گردنه هایش را می شناسم خودم را پرت می کنم آش و لاش می کنم همه ش هی حوصله دارم، خوشم می آید چنان بیامیزم که رگی از رگم بازشناخته نشود،خلاقم و بازیگوش، در عاشق بودن است خب که درگیرم، نرم و نازکم صبوروسبکم، به غلیظی شادم ،محزونم، مجنونم ...

"1"

اگر اتاق خالی بود

دنبال من نگرد

رفته ام

من همان دم که "آمدم"

رفته بودم ...

 

"2"

ما تا مرز مردن می رویم

اما نمی میریم

مردن هم چیزی نیست

جز حیات دوباره

فقط یک ذره

 اعتقاد

شک

 تردید

به این دوباره بودن است

که مرگ را بیهوده می کند

برای آنها که در طلب نابودی "مطلقند"

برای آنها که یک مرگ "تمام"

می خواهند ...

 

" ساکت"

یکیشان به من گیر داد، همینجور بی هوا و بی ربط، رفته بودم اصن، رد شده بودم صدایم کرد "هی خانم" بعد من انگار نه انگار رفته بودم، آمد دوباره که "هی خانم" نگهم داشت،نگاهم کرد که موهات خیلی بازه،هیچی نگفتم،غضب شد،هیچی نگفتم، گفت بده من کارت شناساییتو،گفتم ندارم،گفت کیف پولتو بده با اشاره به دستم، دادم  شل و بی تفاوت، مث سگ بود  از این مردک پلیس های پر عقده لب به لب، به شالم نگاه می کرد به حالت توقیف، کارت دانشجوییم رو درآورد، مثل اینکه به یک آشغال نگاه کند به من و کارت دانشجوییم نگاه کرد،چند دور دقیق نگاه کرد تا انگار این یک ذره اسمم خاطرش بماند برای یک روزی شاید مبادا،داد دستم گفت برو،رفتم و بغض داشتم،یاد پارسال که یک اطلاعاتی عوضی مچ دستم را محکم گرفته بود و به ترس من می خندید و لذت می برد افتادم،مچم سوخت،درد گرفت و بغض داشتم،دکتر نگران بود،آزمایش داد،توصیه داد،دلهره داد،تست مهم ِ چیزی نیستِ احتیاطی سرطان داد،و من هنوز خونریزی بند نیامده بودم،امروز چهل روزش را تمام کرد و بند آمد، من ولی بغض داشتم،با بابا راجع به این ارشاد مزخرف حرف زدم و هنجارووضعیت همینه خب چه می شه کرد و حالا این دو تیکه لباس چیه که شده ناراحتیت و تشویق به رعایت الهی قربونت تحویلم داد ومن بغض داشتم،آدرس روانپزشکی که دکتر داد رو پاره کردم و ریلکس شدم و به خودم وعده ی تمرین دادم که روانم را آسوده می کند و همینه آرامبخشم که یهو الهه ی همیشه مریض گروه زنگ زد که سرما خوردم عجیب بهتون نمی رسم،صدام فلانه و فلان،امروز تمرین کنسل شده، و من ... بغض داشتم ...

...

آنقدر در من بودی تا اینهمه خودخواه باشم ...