و چه سخت دوست می دارمت
وقتی مدام نمی گویم دوستت دارم دلتنگ می شوم،وقتی این مدام از هر طرف به زمان محدود است، آن چیزی که سرریز است از جانم،می خواهد کلمه شود بعد قورتش می دهم مرا دلتنگ می کند، دلتنگ آنچه نگفتم، دوست داشتن به اینطور یک چیز مدام است،مدام ها که گویا می شوند بدجور می افتند گردن آدم ،خب به این روز می افتد که هرچه کلمه اش را به دهان می چرخانی نمی رود به هجا به آوا، نگاهت می کنم و هی با همان جفت چشم می گویم دوستت دارم، نامت را روی صفحه ی موبایل دنبال می کنم و حریصانه می گویمش،تورا به خیال نقش می زنم می نشانمت کنارم بی پروا به هر آوازی که دوست دارم می گویمش، زنگ می زنم ماجراهای بیخود تعریف می کنم که پشتش عشقی است در پستوی ذهن نهان وخب منی که اینجور درگیر گفتن هستم یک موقع ها هم از دستم در می رود دوستت دارمِ مذکور خودش را هلاک می کند، پنجه می کشد به سراچه ی دل وآنکه دارم می گویمش، با حجم است،شاید هم که زخم برداشته در لبه های راه در سختی به گلو رسیدن،با فریاد است حتی اگر با صدای خفیف، با اشاره های خجل آوایم که رنج تکرار دارد،ازاین است دیگر سخت می کند دوستت دارم گفتن را همین واهمه ی تکرار، یکبارش می دانی کجا بود؟؟خانه هنرمندان داشتیم از پله ها بالا می رفتیم که حواسم را جمع کردم که حواست جمع نباشد،بعد گفتمش،زاییدمش زود، نگاهم کردی که "چی گفتی؟؟" دیگر نیامد، شرحه شرحه شده بود، خام پخته ای در من که داغیش به خودم برمی گشت و حالا دور ما پرسه می زد داشت مرا که اینقدر خوشحالم نگاه می کرد و مراقب بود که نمیرم و تو ... تو چه می دانی؟؟؟ تو چه می دانی در من چگونه ای که اینطور مدام "دوستت دارم"؟؟