گيرم كه عددِ 1 بعدش عدد 2 مي آيد نامطمئن و لرزان؛دلش گيرمانده و نگاهش خزيده؛يك سر به جلو و يك پا به عقب؛مي گما خوبه من و تو عددي نيستيم وگرنه بازه ي بي نهايتِ عددها بينمان بود،يك نمودار ابدي فاصله و حالا بيا و درستش كن...
چسبان من نشو ...
كابوس
سرم خوب نمي شود،درد تن ِ لشش رو انداخته به مغزم از هر دو گوش وز وز مي كند،مسكن ها از پسش برنمي آيند، مست مي كند عربده كشي راه مي اندازد و گلاويز شدن با اين بي سرو پا از حوزه ي تشخص مسكن ها خارج است. بعد از جان كندن خوابم برد، خواب ديدم همان شلوار سبز كوتاهم رو پام كردم و تو يك راه كه همه ش سفيده و مثل دالان بي ته مي مونه خوش و خرم دارم واسه خودم مي روم، حالم خوبه پاهام برهنه س و سبك يهو درد مي پيچدم زير پام رو نگاه مي كنم وحشت زده مي بينم تا مچ توي شيشه خرده هستم پاهايم از خراش ها و پارگيهاي عميق و سطحي مي سوزد و مي پرم، سوزش رو به بيداري مي كشانم به پاهام نگاه مي كنم گزگز مي كنند همينطور كه تكانشان مي دهم خوابم مي برد، باز خواب مي بينم كه نشستم يك جاي بي نقطه بي خط و رنگ و رگ هر دو دستم رو زدم به سرازيرِ خون زل مي زنم به چك چك ِ قطره هاش گوش مي گذارم و به دستم بعد انگار كه از يك جايي سر خورده و پرت شده ام انگار كه حفره اي توي مخم خالي شود با قلب ريخته مي پرم .. صداي مامان مي آيد كه پشت ِ هم با هزار آهنگ مي گويد زهرا،زهرا،زهرا تلفن، جواب نمي دهم پلك هم موم چسبيده شده، آروم لاي در رو باز مي كند و با لحن بيچاره اي چند بار اسمم رو صدا مي زند مي آيد لبه ي تخت مي نشيند و دستم رو مي گيرد و با صداي پايين ِ ته چاهي به آنكس ِ پشتِ خط مي گويد ... يخه ... مريضه ....خيلي مريضه ... اونقدر كه حتي مي ترسم بميره... اين رو جوري مي گه كه انگار خودش از خودش يكه خورده و سرش رو به گردن و سينه م نزديك مي كنه خم مي شه بي رمق با تيزي خاكستري غم ادامه مي ده يا ... مرده ...
??
- ويرجينيا وولف
اتاقي از آن خود -
يه شب ماه مياد!
هر كس پچ پچي دارد مي پيچدش لاي سياهه هاي شب مي گويد اين تو بميري از اون تو بميري ها نيست ، گور مي كنن با دستاي خودشون، رگاي گردنش باد كرده روي بازوش يك خشم مردانه اي سفت شده و هي مي پره و چند بار تكرار مي كنه نه، اينا ... اينا شمشير رو از رو بستن و چيزهايي مي گه كه ديگه نمي شنومش فقط لبهاي بازو بسته ش رو مي بينم فكرم غلطيده جاي ديگه دارن عكسش رو تو گوشياي همديگه به اون يكيا نشون مي دن قلبم بي جهت وول مي زنه و آخي آخي گفتن اونا نتِ ناجوره با استرس گوشت گوشتِ گوشه ي انگشتامو مي جوم كه مي نشيند كنارم و دستهام رو توي مشت مي گيرد چندتا انگشتم با خون خيس مي كنه كف دستش رو، نگاهش كه مي كنم از آن رگ باد كرده ي گلوش تا ته ريش هايش تا تخم چشمش رعشه دارند، مي گه هه ... تو روزنامه نوشته اين" جمهوري ِ... " براي اعدامي هاي اعلام شده جديه خيلي جدي... رفيق هم شماره يك بود ... داغ مي كنم، زهري رج به رج رقمم مي زند ولو مي شوم روي شانه اش و اشكهايم ... سرم رو محكم توي گردنش مي گيرد و حجم بغضهاي نتركيده اش قلمبه مي خورد به پيشاني ام ... نگاه هاي همه مضطر شده، يك جورِ ژرفي ساكتند ... نسل قبليمان با موهاي سفيد كرده با كله هاي پر شده از اين سال ها با وجود كنده كنده شده توي تمام گذشته اي كه داشتند و حالا هم روبروي ما نشسته نگران، چشمشان بي اختيار خيس مي شود ديگر بحثي ندارند كلمات قتل عام شده اند ميم طاقتش ترمز بريده مي شود، مي خندد بس كنيد بابا ما همه ش هي شروع مي شيم ولومش را بالا مي برد و پكر مي گويد فرهاد هم چي مي خونه ها ...
يه شب مهتاب ماه مياد تو خواب
منو میبره از توی زندون
مث شبپره با خودش بيرون،
میبره اونجا که شب سيا
تا دم سحر شهيدای شهر
با فانوس خون جار میکشن
تو خيابونا سر ميدونا:
«ــ عمو يادگار! مرد کينهدار!
مستی يا هشيار خوابی يا بيدار؟»
مستيم و هشيار شهيدای شهر
خوابيم و بيدار شهيدای شهر
آخرش يه شب ماه مياد بيرون،
از سر اون کوه بالای دره
روی اين ميدون رد میشه خندون
باز هم مانده ...
داداش كوچيكه دير رسيد ديشب، من همه ش نگران، خودم كه بند مريض خونه شده بودم و بيمارِ بستر خريده واماندم ونرفتني و اون از صبحش با بچه ها راهي شد هي مي زنگيدم و كچلش مي كردم تا دلم آروم بگيره كه منم هستم، ديگه آنتنش شروع كرد به نبودن نمي تونستم باهاش هيچ ارتباطي داشته باشم و 8 شب كه شماره ش گرفت خاموش بود اين جمله ي دستگاه مشترك مورد نظر خاموش مي باشد مرا مي برد به آستانه ي كلافگي و قلب دريدگي از اضطراب كه طي اقدامي اين گيج منگي منجر به شكوندن شيشه ي موبايلم به دست خودِ خودم شد، 10شب بودرسيد لاغر شده بود، چشماش گود افتاده بود و چون آسم هم داره خس خس مي كرد و نفسش تنگ تنگ مي زد و خب آب به صورت نزده با همان تكه هاي عرق روزش، با لباس هاي درنياورده اش، با نفس تازه نكرده اش شروع كرد قرار مداراي عمليات 16 آذر رو گذاشتن ...
آري ژاكت است اين ...
در ستون سخني بنيان كن
خبر از حادثه اي آوردم
پاي در دشنه ي گفتن كردن
آه من چلچله ي پاييزم
آسماني كه پر از بارانم
قلبم آشفته ي قرني ابري ست
و سكوتِ غزل ايرانم
...
من ضريب آتشم كسر دروغ
قلب من محتاج يك سينوس مرگ
بودنم در زير راديكال هنوز
من كه روشن كرده ام فانوس مرگ
با توام وحيت سراب محض و كذب
آيه هاي خون نزول دين تو
استخوان مردمم سقف سرت
بوي نفرت مي دهد آيين تو
اين جماعت هركه را عاقلتر است
تا به سوي مسلخ خون مي برند؟؟
باج گيرند و جنايت پيشه خو
تبصره گويندوقانون مي خرند
من هنوز پشتِ چراغ قرمزم
انتظارم پاي رنگ سبز مرد؟
تا سپيدي آيدم در اين وطن
مردمم را گور در ظلمت فشرد؟!
آه من اي كاش دستي داشتم
تا كه در حلق گرفتاري كنم
سيب سرخ سفره ي هفت سين را
تحفه ي آواي بيداري كنم...(ساكت)
...
اين قصه پايان ندارد
مهر1388
پ.ن: توضيحش كه بدهم دوستمان است خب، زنداني سياسي با حكم اعدام ...