گيرم كه عددِ 1 بعدش عدد 2 مي آيد نامطمئن و لرزان؛دلش گيرمانده و نگاهش خزيده؛يك سر به جلو و يك پا به عقب؛مي گما خوبه من و تو عددي نيستيم  وگرنه بازه ي بي نهايتِ عددها بينمان بود،يك نمودار ابدي فاصله و حالا بيا و درستش كن...

چسبان من نشو ...

تيك مي زنم كه يعني فاصله  از اونهايي كه بخواهند دم به ساعت آدمِ باشنده ي زندگي شان گردم، آدم خندانِ همين دوروبر، آدمِ معلوم هست كجايي بابا؟، آدم حاضرِ فردا فلان جا، آدمِ گوشي روشن و جواب  مُهياي دلمون هواشو كرد يه زنگ بزنيم، آدم ِ مخلصِ دلتنگي هايشان بودن و كام به كام ديدار داشتن، آدم خوش اخلاق ِ زمين بند نمان ِ شوخ ِ هميشه بخند كه غمي معلومش نيست، تيك مي زنم آدم هاي هميشه نگران ِ گم كردنم، انهدامم و نيست ماندنم، آدم هاي  چشم به راهم  آنها كه بار سنگين انتظارشان را حواله ام مي كنند و گره ي كور منتظرت بوديم ها به دست فقط من باز مي شودكه يك تكه از اميد وجوديم قنديل مانده بهشان، آدم هاي بند دلشان به من بسته كه تكاني بي حساب پاره پورگي مي گذارد و بس، آدم هايي كه شادي و حياتشان را پخشنده اند روي بودگي ام اون هم جاودانه توي اين فاني بازار و اون بي صداهاي هيچ نپرسِ هيچ مواخذه نكنِ هيچ سوال ندارِهيچ حرف نكشِ هيچ دلخور نشوِ  بي قضاوت و بي توقع  رو نگه مي دارم اونها كه هم تني كرده اند با يه موقعي تا نا معلوم دنبال بوي پيراهنم بودن آنها كه اصلا چنان بي رحمند به خود كه دلشان عصاره گاه دلتنگي شود لخته لخته جان هم بكاهند دم نمي زنند زمين و زمان را زيرو روي من نمي كنند، شماره نشد به ايميل به خانه به خيابان به گذرگاه من هيچ شبيخون نمي زنند از زور و حجم بي خبري، همان هاي هميشه منتظرِ صبور همان هاي محتاج هيچ توضيح و تفسير و كنكاشي نبودن  كه نگاهم مي كنند بسشان است، آنها كه سكوت مي كنم بسشان است، آنها كه دور هم شوم بي تصوير بي صدا بي من بمانند توي برهوتِ زندگي باز هم بسشان است، آنهايي را نگه مي دارم كه مي فهمند گاه چقدر دايره ام كوچك مي شود چقدر قطرو شعاع هايم به هم نزديك مي شوند من مي مانم و مچاله هايي له شده و بدون دادوقال راه انداختن اون ورِ مخصوص خود را در شعوروباطن و روحم بعد از اينكه دوتا كتاب خوباشون رو زير بغل زدن و اون پنج تا فيلمي رو كه نديده مانده روي دستشان توي كيف دستي گذاشتن خالي  كنند بي طنينِ تنشي، بي آخه چرايي!  و برن پي ِ خود، من هم سرِ خيال ِ جمع پوستم را بيندازم و روحم قرچ قرچ استخوان بتركاند و تن زخم كند دمي هم اينگونه باشم  بي هيچ هوايي بي هيچ هيچي ...

كابوس

سرم خوب نمي شود،درد تن ِ لشش رو انداخته به مغزم از هر دو گوش وز وز مي كند،مسكن ها از پسش برنمي آيند، مست مي كند عربده كشي راه مي اندازد و گلاويز شدن با اين بي سرو پا از حوزه ي تشخص مسكن ها خارج است. بعد از جان كندن خوابم برد، خواب ديدم همان شلوار سبز كوتاهم رو پام كردم و تو يك راه كه همه ش سفيده و مثل دالان بي ته مي مونه خوش و خرم دارم واسه خودم مي روم، حالم خوبه پاهام برهنه س و سبك يهو درد مي پيچدم زير پام رو نگاه مي كنم وحشت زده مي بينم تا مچ توي شيشه خرده هستم پاهايم از خراش ها و پارگيهاي عميق و سطحي مي سوزد و مي پرم، سوزش رو به بيداري مي كشانم به پاهام نگاه مي كنم گزگز مي كنند همينطور كه تكانشان مي دهم خوابم مي برد، باز خواب مي بينم كه نشستم يك جاي بي نقطه بي خط و رنگ  و رگ هر دو دستم رو زدم به سرازيرِ خون زل مي زنم به چك چك ِ قطره هاش گوش مي گذارم و به دستم بعد انگار كه از يك جايي سر خورده و پرت شده ام انگار كه حفره اي توي مخم خالي شود با قلب ريخته مي پرم .. صداي مامان مي آيد كه پشت ِ هم با هزار آهنگ مي گويد زهرا،زهرا،زهرا  تلفن، جواب نمي دهم  پلك هم موم چسبيده شده، آروم لاي در رو باز مي كند و با لحن بيچاره اي چند بار اسمم رو صدا مي زند مي آيد لبه ي تخت مي نشيند و دستم رو مي گيرد و با صداي پايين ِ ته چاهي  به آنكس ِ پشتِ خط مي گويد ... يخه ... مريضه ....خيلي مريضه ... اونقدر كه حتي مي ترسم بميره...  اين رو جوري مي گه كه انگار خودش از خودش يكه خورده و سرش رو به گردن و سينه م نزديك مي كنه خم مي شه بي رمق با تيزي خاكستري غم  ادامه مي ده يا ... مرده ...

??

چه كسي مي تواند خشم و استيصال قلب شاعري را كه در جسم زني اسير شده اندازه بگيرد؟

- ويرجينيا وولف
اتاقي از آن خود -

يه شب ماه مياد!

هر كس پچ پچي دارد مي پيچدش لاي سياهه هاي شب مي گويد اين تو بميري  از اون تو بميري ها نيست ، گور مي كنن با دستاي خودشون، رگاي گردنش باد كرده روي بازوش يك خشم مردانه اي سفت شده و هي مي پره و چند بار تكرار مي كنه نه، اينا ... اينا شمشير رو از رو بستن و چيزهايي مي گه كه ديگه نمي شنومش فقط لبهاي بازو بسته ش رو مي بينم  فكرم غلطيده جاي ديگه دارن عكسش رو تو گوشياي همديگه به اون يكيا نشون مي دن قلبم بي جهت وول مي زنه و آخي آخي گفتن اونا نتِ ناجوره با استرس گوشت گوشتِ گوشه ي انگشتامو مي جوم كه مي نشيند كنارم و دستهام رو توي مشت مي گيرد چندتا انگشتم با خون خيس مي كنه كف دستش رو، نگاهش كه مي كنم از آن رگ باد كرده ي گلوش تا ته ريش هايش تا تخم چشمش رعشه دارند، مي گه هه ...  تو روزنامه نوشته اين" جمهوري ِ... " براي اعدامي هاي اعلام شده جديه خيلي جدي...  رفيق هم شماره يك بود ...  داغ مي كنم، زهري رج به رج رقمم مي زند  ولو مي شوم روي شانه اش و اشكهايم ... سرم رو محكم توي گردنش مي گيرد و حجم بغضهاي نتركيده اش قلمبه مي خورد به پيشاني ام ... نگاه هاي همه مضطر شده، يك جورِ ژرفي ساكتند ... نسل قبليمان با موهاي سفيد كرده با كله هاي پر شده از اين سال ها با وجود كنده كنده شده توي تمام گذشته اي كه داشتند و حالا هم روبروي ما نشسته  نگران، چشمشان بي اختيار خيس مي شود ديگر بحثي ندارند كلمات قتل عام شده اند ميم طاقتش ترمز بريده مي شود، مي خندد  بس كنيد بابا  ما همه ش هي شروع مي شيم ولومش را بالا مي برد و پكر مي گويد فرهاد هم چي مي خونه ها ...

يه شب مهتاب   ماه مياد تو خواب
منو می‌بره   از توی زندون
مث شب‌پره   با خودش بيرون،
می‌بره اون‌جا   که شب سيا
تا دم سحر   شهيدای شهر
با فانوس خون   جار می‌کشن
تو خيابونا   سر ميدونا:
«ــ عمو يادگار!   مرد کينه‌دار!
مستی يا هشيار   خوابی يا بيدار؟»
مستيم و هشيار   شهيدای شهر
خوابيم و بيدار   شهيدای شهر
آخرش يه شب   ماه مياد بيرون،
از سر اون کوه   بالای دره
روی اين ميدون   رد می‌شه خندون

يه شب ماه مياد

باز هم مانده ...

داداش كوچيكه دير رسيد ديشب، من همه ش نگران،  خودم كه  بند مريض خونه شده بودم و بيمارِ بستر خريده واماندم ونرفتني و اون از صبحش با بچه ها راهي شد هي مي زنگيدم و كچلش مي كردم تا دلم آروم بگيره كه منم هستم، ديگه آنتنش شروع كرد به نبودن  نمي تونستم باهاش هيچ ارتباطي داشته باشم و 8 شب كه شماره ش گرفت خاموش بود اين جمله ي دستگاه مشترك مورد نظر خاموش مي باشد  مرا مي برد به آستانه ي كلافگي و قلب دريدگي از اضطراب كه طي اقدامي اين گيج منگي منجر به شكوندن شيشه ي موبايلم به دست خودِ خودم شد، 10شب بودرسيد لاغر شده بود، چشماش گود افتاده بود و چون آسم هم داره خس خس مي كرد و نفسش تنگ تنگ مي زد و خب آب به صورت نزده با همان تكه هاي عرق روزش، با لباس هاي درنياورده اش، با نفس تازه نكرده اش شروع كرد قرار مداراي عمليات 16 آذر رو گذاشتن ...

آري ژاكت است اين ...

اولش احتياط نبود غريبي هم نداشت با من، دور مي ايستاد جم نمي خورد شق و رق كه انگار نظامي ِ آموزش ديده از براي خودم جان باشد و من هم دستم باز كاريزمايي كنم ، انگشت دراز بگردانم، قوسش بدهم براي بوسه هاي مكرر، يك تيكه ي اتو خورده و نو از اينايي كه بوي تازه باز شدن از جعبه ي هديه رو مي دن فصلش كه آمد نزديكم شد آروم از دو شانه به گردنم مي رسيد و سُر نخورده گره مي ماند زير گلو و صبحگاه كله سحر بيرون زنيم اينطوري تا مي كرد باهام تا ظهرِ يواش هوايي مي آمد زانو مي زد به كمرم نيم باز مي شد  توي شيار  استخواني ولو مي ماند و سفت دو دستش از پشت تا بالاي شكم چفت مي نشست وخودش رو با هر بالا پاييني مي تكاند از زيگ زاگ زندگيش،گاه يك دستي روي شانه ام هم نگهش مي داشتم، گاه وامانده بازيم هم گر مي گرفت مثل كتك خورده ها شلش مي كردم تا يه آستينش  مدل شده اي از من باشد رو زمين كشان كشان شود از بس سرجايش نيست حالش و مواقع حرص خوري با ولع هم خوب بود بين درزهاي انگشتهام مي ماند تا غضب توي غصه گاه سينه م فشارش بدهم و محكم آخ آخ در گوشش بگويم.موسم اون عصرهاي  پياده رو دار كه چه دير باران هاي اولين بارش را مي زند  باد قصد مرا كرده از سفري دور پنجه به پوست گردن مي كشد از لاي شريانهاي بازمانده ي روسري و قطره قطره قطره نگرانيست،دلتنگي يا بغضهاي جرخورده ي آسمان  مي ليزد به صورتم خيس خيس ليسش را مي كشد و خب مي خورد باسر به سنگ كه  ناكام شده چون ناخنك زنيش به تن نرسيد و ماند كنج گلوش، حجت تمام يعني كه از اول صبح رفيقانه پهن تنم شده آستين مانده به دست و تنه ي دوخته رفته به بدن  و حريم بافته به گردن و سينه، باران از موهاي جلوي سرم روي پيشاني قل مي خورد و توي چشمم هم كودك بچگانش به بازي ريز حباب مي پاشند، ژاكتم مرا سير در آغوش دارد  خودم را درش تخت هول مي دهم و گمان مي برم به اگر  اگر ها يي كه پشت بندش لبخند از سر حسادتم را مي نقشاند و خب يه موقعايي همين مرام است تا اينجور اين ژاكت حكم ناموس را داشته باشد برايم و چه عجب است  هر انگشتِ زني به اليافش مي پلكد لجم مي گيرد كه اوهوي نا محرمتان است اصلا، انعطاف ناپذيرانه كه يه آدم بسته ي عقده اي ژاكت نديده كه اصلا اين قانون ِ من بي قانون، خب؟از امروز هيچ زني هيچ زني هيچ زني حق ندارد ژاكت مذكور را به گردن به شوخستان انگشت، به لرزندگي شانه ها، به  تن كوكي خويشش بنشاند كه نگاهي هم چپ تشخيص داده شود توبيخ دارد و مي دانيد ... ژاكت است آدم كه نيست از اين تن به آن تن را عادتش نمي شود دق مي كند، گشاد مي گردد، وا مي رود و مي ميرد...

من ... آلوده ي يك خشم غريب
در ستون سخني بنيان كن
خبر از حادثه اي آوردم
پاي در دشنه ي گفتن كردن
آه من چلچله ي پاييزم
آسماني كه پر از بارانم
قلبم آشفته ي قرني ابري ست
و سكوتِ غزل ايرانم
...
من ضريب آتشم كسر دروغ
قلب من محتاج يك سينوس مرگ
بودنم در زير راديكال هنوز
من كه روشن كرده ام فانوس مرگ
با توام وحيت سراب محض و كذب
آيه هاي خون نزول دين تو
استخوان مردمم سقف سرت
بوي نفرت مي دهد آيين تو
اين جماعت هركه را عاقلتر است
تا به سوي مسلخ خون مي برند؟؟
باج گيرند و جنايت پيشه خو
تبصره گويندوقانون مي خرند
من هنوز پشتِ چراغ قرمزم
انتظارم پاي رنگ سبز مرد؟
تا سپيدي آيدم در اين وطن
مردمم را گور در ظلمت فشرد؟!
آه من اي كاش دستي داشتم
تا كه در حلق گرفتاري كنم
سيب سرخ سفره ي هفت سين را
تحفه ي آواي بيداري كنم...(ساكت)

...

درد را از هر طرف كه بنويسي باز همان درد است.

اين قصه پايان ندارد

توي تب دارم مي سوزم دماغش را به دماغم مي مالد و بازوم رو مي گيرد مي گه خودتي اينهمه لاغر؟ مي گم ديوونه مي گيري ازم .... تبدار هميم خراشيده و كارد به استخوان، بهش مي گم سنگينه غصه ت چموشي مي كنه،جلوم نشين اينجور گريه اينجور نااميد سرش رو به خودش تكان ميده مي خواهد داد بزنه من كه مي دانم چشماش رگ به رگ شده و قرمز مي خواد آي هاي هاي بيخود شده از خويش ريز ريز بشه از گريه ... مي گم تجديد نظر هست يه جاي كوفتي اي بالاخره، از مسجد و بچه محلاش مي گم خودش مي دونه كه بساط ايران زيستي مي شود يادگيري دوره ي كاملي از اميدها دادن در عين نااميديها و سلب اميدها و مي شه فرهنگ ملي اين آويزون بودن به اميد و تسكين كه از بس در بسته هست اينجا، مامان آروم گريه مي كند مي گويد هنوز صداش تو گوشمه هي مي پرسه چه كاري بر مياد؟ اين كه نشد حق ... اون از يه سوي اتاق دل ريخته مي گه هرچي مي ره جلوتر باورنكردني تر مي شه مي گه قبل از هر اعدامي يخ كرده، اتفاق نيافتاده افتاده انگار،كنارم مي خوابه دست سرد كه از مردن پريده الان مي ذاره رو گردنم، اينها ردهاي طنابه؟؟ و يه جاي شهر سلولي هست كه اون توشه، گلاويز درد سوزش شكنجه هر جاي تنش و چشماش سوسو مي زنن توي تاريكي ... اينا توسري خورهاي آگاهي مي شن مهر محاربه مي خورندوطناب ارزان است ... انتظار مرگ داشتن طعمش چيه؟؟واقعا آزادي چه مزه اي داره؟؟؟ يعني اينهمه شدن؟ يك، دو، سه .... چن نفر شدن؟ خون شده همه جا چهارخونه چهارخونه و عزاي بلند دارند كران به كران ، هه... حقوق بشر؟؟ از اين لاف هاي انسان دوستانه تر تهوع گرفته ام از اخبار، ازاين ازبس ما هستيم هايي نوشتاري جايزه دار يه موقع، از چه كنم چه كنم ها از تاريخ و تئوري از حافظه و اصلا از هرچه شايده، مطلق بگو زنده مي ماندو بس، بگو هيچ كس تا امروز نمرده از دنياي شيك و رنگي آدم هاي بيرون اوين از اينور ديوار و اونور ديوار شدن از اين نگراني هاي باد كرده زير وجود از همه بالا مي آورم توي تب مي سوزم سرم رو روي بالش فشار مي دهم و گريه مي كنم، صداهايي توي گوشم مي پيچد...

مهر1388

پ.ن: توضيحش كه بدهم دوستمان است خب، زنداني سياسي با حكم اعدام ...

.يك جاي داستان.

زندگي كه همه ش زندگي نيست ...