تيك مي زنم كه يعني فاصله  از اونهايي كه بخواهند دم به ساعت آدمِ باشنده ي زندگي شان گردم، آدم خندانِ همين دوروبر، آدمِ معلوم هست كجايي بابا؟، آدم حاضرِ فردا فلان جا، آدمِ گوشي روشن و جواب  مُهياي دلمون هواشو كرد يه زنگ بزنيم، آدم ِ مخلصِ دلتنگي هايشان بودن و كام به كام ديدار داشتن، آدم خوش اخلاق ِ زمين بند نمان ِ شوخ ِ هميشه بخند كه غمي معلومش نيست، تيك مي زنم آدم هاي هميشه نگران ِ گم كردنم، انهدامم و نيست ماندنم، آدم هاي  چشم به راهم  آنها كه بار سنگين انتظارشان را حواله ام مي كنند و گره ي كور منتظرت بوديم ها به دست فقط من باز مي شودكه يك تكه از اميد وجوديم قنديل مانده بهشان، آدم هاي بند دلشان به من بسته كه تكاني بي حساب پاره پورگي مي گذارد و بس، آدم هايي كه شادي و حياتشان را پخشنده اند روي بودگي ام اون هم جاودانه توي اين فاني بازار و اون بي صداهاي هيچ نپرسِ هيچ مواخذه نكنِ هيچ سوال ندارِهيچ حرف نكشِ هيچ دلخور نشوِ  بي قضاوت و بي توقع  رو نگه مي دارم اونها كه هم تني كرده اند با يه موقعي تا نا معلوم دنبال بوي پيراهنم بودن آنها كه اصلا چنان بي رحمند به خود كه دلشان عصاره گاه دلتنگي شود لخته لخته جان هم بكاهند دم نمي زنند زمين و زمان را زيرو روي من نمي كنند، شماره نشد به ايميل به خانه به خيابان به گذرگاه من هيچ شبيخون نمي زنند از زور و حجم بي خبري، همان هاي هميشه منتظرِ صبور همان هاي محتاج هيچ توضيح و تفسير و كنكاشي نبودن  كه نگاهم مي كنند بسشان است، آنها كه سكوت مي كنم بسشان است، آنها كه دور هم شوم بي تصوير بي صدا بي من بمانند توي برهوتِ زندگي باز هم بسشان است، آنهايي را نگه مي دارم كه مي فهمند گاه چقدر دايره ام كوچك مي شود چقدر قطرو شعاع هايم به هم نزديك مي شوند من مي مانم و مچاله هايي له شده و بدون دادوقال راه انداختن اون ورِ مخصوص خود را در شعوروباطن و روحم بعد از اينكه دوتا كتاب خوباشون رو زير بغل زدن و اون پنج تا فيلمي رو كه نديده مانده روي دستشان توي كيف دستي گذاشتن خالي  كنند بي طنينِ تنشي، بي آخه چرايي!  و برن پي ِ خود، من هم سرِ خيال ِ جمع پوستم را بيندازم و روحم قرچ قرچ استخوان بتركاند و تن زخم كند دمي هم اينگونه باشم  بي هيچ هوايي بي هيچ هيچي ...