ياد باد آن روزگاران ياد باد

محمد كوتاه و كم اس ام اس داد، پرويز مشكاتيان در گذشت... مدام چهره ي محمد رو سياه قلم مي زدم به ذهن كه هيچم شوخي بهش نمي آيد و تند تند سابقه ي سركار گذاشتنش را به خاطر كد مي دادم كه خالي بودو خالي و چقدر از اين بي سابقگي آشفته شدم كه اي كاش همين بار اولين بار يك شوخي بزرگ بود كه براي شروع قوي كار كرده ودستش خوب به نقطه هاي كپ كردن من فرو رفته بود توي خودم آدم ها رو به شماره سرچ مي كردم كه تهش به مالك رسيدم آره اون مي توانست مطمئن كند؟ بايد از نزديكترين هايش خبر گرفته باشد،نه؟... آن قسمت از تنفس ها كه غرق مه ِ شوك هست افتاده بود به ريه هامان و نفس سنگين و تر مي گرفتيم و بغضمان خميده شده بود زير اين همه فشار كه مي گفتيم يادِ بيداد بخير..."ياري اندر كس نمي بينم ياران را چه شد   دوستي كي آخر آمد دوستداران را چه شد"

...

تو رو بردن کلاغا

تا شاید تو قصه ها

یه روزی به خونه ی من

برسی ...!

عطش به سيري نمي رسد گاهي...

آدم ها را نبايد لاجرعه سر كشيد، بايد نفس گرفت در اين دهان به دهان گذاشتن، بايد سبك پيمود، آرام به چكه لرزاند به لب، بايد مزه كرد، بايد بزاق را درگير كمي هاي مزه نفهم كرد حتي،تا سرش گيج رود كه بكوبد به جداره ي دهان از آن مي خواهم مي خواهم هاي صبركن صبركن...بايد به عطش رفت سراغ آدم ها و شوري ِ وجود، بايد ترك داشت و له له، قطره قطره گرفت و نوشيد... سيراب كه نه، سيراب كه شدي غائله ختم ِيكباره ها ي يكباره محكوم مي شود، يكباره يعني يك بعد ِ پوچ... آدم ها بايد يك برگ ندانستني داشته باشند كه نبودننشان حسرت بگذارد و راز، بايد دريا بماني تا در حلقوم هيچ كس جايت نشود و بشري به سيري از تو نرسد...آدم ها ي مزه مزه ي زندگي مي شوند خون به رگي، قاطي پي و ريشه،همه ي بندهاي ماهيچه و استخوان، قسمتي از سلسله اعصاب روح و تن و فكر ولي آدم هاي لاجرعه سر كشيدن شبي به صبح نرسيده در انتهاي يك دل درد ِ روحي دفع مي گردند و تمام...

بعداها

روزهايي در پيش است كه اين آدم ِ امروز ديگر با هيچ آدمي حرفي ندارد،مي شود تماما مات، نگاه،نقطه نقطه،مي شود پرانتز و جاي خالي اصلا،با خودش هم نجوا نمي كند،بيماري خود حرف زني بلند بلندش هم درمان مي شود، يك شبه...

.یادم نمی رود.

من

تو

چهار پاره استخوان سه شنبه

يك برگه انتظارِ بدخط

در جيبِ سمتِ چپ

انگشت اشاره ام

به پوست،گوشت،خون،قلبت

پراكنده شد...

تكيه به ديوارِ اولين ديدار

و نبش ِ نگاه ِ من درتو

تو در من

نه،خبر از گمشدن هاي

هميشه در شعرها مشهور نبود

من و تو ...

گريخته از زمان

زماني كه هميشه

هديه ي جدايي داده است

و عهدي هم پياله ي آه

جان

در ازاي هزار ماه زمان

دقيقه اي نگاه

در ازاي هزار ماه

من و تو ساعتِ شش

هيچ شمسي، هيچ قمري، هيچ ميلادي

 

در پياده رو يك بعدازظهرِ بدمرگ

من و تو و آن خيابان

و آن تك خيابان ِ خوشحال و تنها

كه مي رفت

و كاش

... كاش

ما را به خود جا مي گذاشت...(ساكت)

...

اين قرن هاي شاد

اينك كه اتفاق مي افتد از درون

اين فردِ منزوي

اين كوچه ي خراب

اين آبهاي ِ بو گرفته از نبودِ مرگ!!!

اين آسمان ِ تن فروش ِ مانده بر زمين

اين استخوان ِ سگ

يا قلبِ آهنين!!!

طول ِ نگاه ِ اتفاقي ِ من و تو نيست

يا شايدِ شريفِ غزل هاي كهنه سوز

بيچارگي،عشق،فغان،دردو احتياج

اينها تمام ِ واژگان ِ مرده در حراج

يا پاي ِ كج به راه ِ صوابِ پرانتزي

يا خنده هاي مسخره،شب هاي فانتزي

يا اعتيادِ ما به خوراكِ روان پريش

آزادي ِ تناسبِ بيكارِ خطِ ريش

يا يك مسكن از همه ي دردها خموش

يا قصدِ خودكشي... در فكرِ مرگِ موش

اين است اتفاق

درزِ نگاه ِ كودكي از غم پاره است

وقتي كه مرگ هم يك راه ِ چاره است...!!(ساكت)

یک سوی عشق

همه شب زِ سوزِ عشقت، دم ِ مي شراب بينم

مه ِ روي ِ تو ز حسرت، همه در نقاب بينم

شده اي چنان فسانه كه به زيرِ نورِ مهتاب

همه شب زِ حيرتِ تو رخ ِ آفتاب بينم

منم آن غرورِ مطلق كه به زيرِ ناوكِ تو

به درِ وضوح ِ مستي رخ ِ خود خراب بينم

دل ِ تو كه تا قيامت سندش به نام ِ ما نيست

همه شب اميدِ باطل كه تو بي حجاب بينم

منم آن عطش كه ناگه به لبِ لبِ فراتت

دم ِ آبِ زندگاني، همه دم سراب بينم

دل ِ من كه از نگاهت درِ خود به آدمان بست

به خدايي ِخدايت، همه را حباب بينم

صنم ِ خداپرستان به كجا حرم نمودي؟؟

به اميدِ يك اميدم كه تو را به خواب بينم (ساكت)

دل تنگ نامه...

دلتنگي هايتان را نگذاريد گوشه اي از متروكه هاي روان... دلتنگي كنيد، لحظه به لحظه، نفس به نفس، كه دلتنگي هاي واپس زده، ديوي مي شود از شاهنامه ي فراموشيتان، سر مي كشد آن لحظه كه خيلي تنهاييد، بسيار تنهاييد و خام خام مي جودتان با خون خيستان مي كند و بي هيچ رحمي تمام مي شويد...

بی هیچ تیتری...حالم بد است...

شايد همينطور بود،آره،من غش كردم،من در يكي از همين كنارها،از همين پياده روها، از همين ها كه راه به خيابان ِ اصلي دارند غش كردم... نيمه فهمي مانده بود كنج ِ ذهنم آن هم در آبدارخانه اش كه مي شنيدم صداي همهمه ي استكان نعلبكي گونه ي آدم ها كه از كنارم ليز مي خوردند و من چقدر مي دانستم در بازيافتن اين جسم براي سرپا شدن خيال خوش و خام دارم يك كلام اينكه نمي توانم پاشم و چقدر هم اين آسفالت سفت است و صورتم را چنگ مي اندازد و چقدر پاها از اين زاويه زيادند و عجله دار و ته شان، ته ِ كفش ها تف هاي خشك شده و آدامسهاي دهان ليسانده و رفتن هاي بي شمار مانده اند...مردم را نمي دانم ولي اول پليس آمد بالاي سرم و بعد اورژانس، آن مرده مچم را گرفته بود، نبض، نبض، نبض....از لاي چشمانم مي ديدمش، سرم به سنگيني هزار تني داشت آسفالت را مي كند برود توش آنوقت مي شد باتلاق ِ آسفالتي، سنگين بودم مثل كوه ماندگي همه ي آدم ها، انگار بشر مجال يافته بود با آن جمعيت ِ ميلياردي اش برود توي پوستم و از همه ي اتم هاي من سر دربياورد، مرد داشت بلندم مي كرد بي احتياط بود كه آن گردنبند سفيدم پاره شد بعد از اين همه دلبستگي و حالا چه كارش مي توانستم بكنم دريغ از يك بوس ِ كوچولو... سرم به طرف سينه ي مرد اورژانسي بود همانجا كه فاميلي اش را كاشته بودند، فاميلي ِ كم،كوتاه،به دردبخور...مجرد،مجرد از همه،مجرد از ماده!،و من مجرد از خودم، توي ماشين اورژانس صداي وهم مي آمد، صداي شهرو ماشين، صداي برج و تصادف، بوي مغزهاي كف آسفالت، بوي خون و الكل، صداي آدم ها، صداي حجم ِ تو خالي رفت و آمد و يك هيچي بود درعمقم تا لگدي پراند به توده هاي گوشتي درونم از آنور نيزه اي به قلبم نيش نشاند و يك دهاني در درون شروع كرد به بلعيدن قلبم، چيزي در من داشت مرا خفه مي كرد و من چشمانم از حدقه بيرون ماند و پيچ خوردم به قدرتي كه مثل بعضي مسئله هاي رياضي پيچيده است شروع كردم به لرزيدن و من حكايت ِ ساختمان بزرگ شكيلي رو داشتم از عهد قديم ها كه ديگر به درد مدرنيته نمي خورد و دارند منفجرش مي كنند، اون هيبت انفجار رو ديديد؟؟اون لرزش هاي غم انگيز؟؟و بعدش فروريختن؟؟ دو مرد كل كل مي كردند و من اين دم مي خواستم در سكوت جرياني از خودم راه بيندازم، دهان با صورتك اكسيژن پوشانده شده بود و دو مرد براي نگه داشتن ِ لرزش ها روي بدنم ولو بودند، يكيشان مضمون هاي فريادش اين بود كه ضزبان، ضربان، اونقدر تكون مي خوره كه نمي شه ضربانشو بگيرم ...محكم نگهش دار ...اكسيژن رو نگه دار درِ دهنش... ... من داشتم خيل عظيمي از خودم را مي شماردم يك دم از من مي گريختند و دم ِ ديگر به من باز مي گشتندو نگاهم توي نگاه مرد ِ دستپاچه ي بالا سرم پازل مي ساخت يك پازلي كه تا عمر دارد تمامش نكند، چهره ي مطمئن داشت با نام خانوادگي خوانا و همه ش براي يك ضربان ساده علاف من شده بود، بي احتياطي يعني همين كه دكمه ي لباسم رو هم ناديده گرفت و كنده ماند گوشه ي اين ماشين، با نيمه مشتش به شكم برهنه ام مي كوبيد كه من رخت بربسته بودم از خودم و ضربه ها هيچ حاليم نبود و جايي از گردنم را محكم مي گرفت .... بعدش هم بايد يه جورايي مي فهميدند كه گيجي ِ آرام بخش هايي كه خودشان تند تند همانجا به تنم خالي كردند ، صورتِ ورم كرده ام ، مزه ي غليظِ خون توي دهنم ، اينكه بايد لباسامو بكشم تنم و دستم اونقدر درد مي كرد و تنم به حدي لرزان و بي حس ماسيده بود كه مرده بايد دكمه هاي پيرهنم رو مي بست و يك حس دلتنگي براي هيچ كس، براي هيچ چيز، براي هيچ نشاني وبه يكباره عصاره ي تلخ تنهايي اي كه تا همون لحظه برام غريبه بود و با نوع همه ي تنهايي هايي كه مي شناختم و مي فهميدم فرق مي كرد در حلقوم وجودم ريخته مي شد وخراشم مي داد و روحم يكدفعه شيرجه زده بود به پناهگاه گريه كردن هايش به هق هق افتادم با آهنگِ ظريف و غم داري كه نم مي داد به همه جاي ماشين تا آدمهاي ساكنش را غرق كند، خفيف مي لرزيدم و گريه مي كردم ، دست ِ يكيشان در دستم سفت جامانده بود،رگهاي گرمش به سرو صورتِ دستم چون سيلي هاي پياپي برخورد مي كرد و سرانگشتانم به تاولي هر كدام يخ بسته بودند،سرد،در من،چيزي،كسي،حسي،روحي...به انجماد رسيده بود،من در دماي زيرِ درجه اي از هستي دستِ گرم مردي كه سوراخ هاي يخي ام را مي پوشاند نمي شناختم چون از بودني كه شناخت را سهل مي كند در من خبري نبود و من از هول ِ اين همه ، اين سردي اي كه دارم، شروع كردم به خون بالا آوردن و چشم در چشمش گفتم يعني هوا سردتر از اين هم مي شه؟؟ - نه به سردي ِ اين تابستون....

-زن-

وقتي مي آيي جريحه دار مي شوم

مي روي زخمي

ببخش شوخي نمي كنم

يواش به خوابهايم رسيده بودي

نزديك صبح

- نه زلزله،نه سيل،جنگ هم نبود-

رفتن ات را هم از هيچ كس نمي شد پنهان كرد

دهان آبي كوچك!

تنم امشب در اين رخت خواب ملون

به خون كسي آلوده است

كه مرا شبيه بلوط بلندي كشيد

شبيه بوته ي خشكي

شكست...(داريوش معمار)

امان از...

كاش مي شد براي نرفتني كردن ِ يك نفر آنقدر در بغل گرفتش تا آب شود، كه آرام آرام تمام گردد، كه قطره قطره ذوب شده قالب بگيرد در همه جاي آدم و از منافذ پوست به وجودم وارد شود و در خونم جريان يابد و به قلبم بجهد و در مغزم معلق بزند و از من به من شروع كند به حرف، به شعر، به فرياد... با من همه چيز شود از من همه جا رود، با من همه دم رقصد، در من همه شب خوابد، بي هيچ دوري و نبودي، حتي در حجم من برنجد، بخندد، بميرد... امان از واقعيت كه سخت است و استخواني، امان از اين واقعيت هاي آب نشدني....

ترازوی زمان

 

ترازوي ِ زمان را بس ز جرم خويش سنگين كرده ايم

چگونه حرف مي بايد زدن؟؟

صدا اكنون بي باك است

از حرفي كه مي خواند!!

چگونه ما در اين بلوا

صداي ِ كورها را در كري مان مي شناسيم!!

چه ساده از اقاقي،گل،طراوت ما سخن گوييم

آه، اين سخت است

ستاره نيز زيباست و بدبخت است

دگر نوري نمانده

در قفس زيباييش را

در حراج ِ‌ آسماني از نفس افتاده

مي بازاند و مي ترسد از اين وسعتِ ننگ

كه شايد رنگش هم آبي ِ مردابي

به رنگِ خوابي از جنس ِ بلورِ مردمي هفت رنگ باشد

ترازوي زمان را بس ز جرم خويش سنگين كرده ايم

چگونه از صداي ِ داروگ و

سوگِ گل سرخ و هوارِ عشق ِ بلبل مي توان گفتن؟

زمانيكه گلوي عده اي را

بيخ تا بيخ از سرودن باز مي دارندو

با غمي جانكاه مي گويند

آنها ناجي ِ شيطان و از دين بريده

فاسدو وحشي و پيراهن دريده بوده اند

كلام و هستي ِ ما ايمن ِ رنج است

در اين پستي ِ ايامي كه مي دانيم

صداي شيهه ي اسبي ز دور مي آيد

به يادم آرد آن روزِ نخستين را

كه دستم را شكستند

تا بگويم "آن مرد آمد

آن مرد با داس آمد

آن مرد در باران آمد

آن مرد با اسب آمد"

كنون آن مرد مي آيد

ولي بي داس،بدون ِ اسب،بي باران

در ستون ِ دستِ خالي اش

نواري كهنه مي بينم

صداي ضبط گرديده

ز شيهه، پاي ِ نعل ِ اسب

صداي ِ رقص ِ داس و بوسه ي باران

براي خود مي خوانم

كه من با چشم خود ديدم

" آن مرد آمد

آن مرد با گلوله آمد

آن مرد با نقشه اي در دست آمد

آن مرد با يك ليست از اسم آمد"

ولي حرفي نخواهم زد

دلم مي خواهد اين تقدير

گريبان ِ تمام ِ قصه ي ما را بگيرد

دلم مي خواهد اين راوي

كه اسمش مردِ ميدان است و

نامش غصه ي نان

به زير ِ داسي از جنس ِ عدالت

بميرد...(1384.زهرا.ساكت)

و صراحی کیستم؟!

فكر مي كنم اينو بايد پستِ اول وبلاگ مي ذاشتم،نمي دونستم به كجا پيش مي ره،نمي دونستم چه خواهم كرد،نمي دونستم چه خواهم نوشت،نمي دونستم چه خواهم خواست و از هيچ تغييري آگاه نبودم،خب به اندازه ي كافي هم از اين قوطي،از وبلاگ،از حلبي،از 360،از فيس بوك،از دوستِ اينترنتي از دنياي مجازي از.... منزجر و متنفر بودم كه به هيچ باشه برام شايد مثل همون اندازه اي كه از خيلي چيزها، وسيله ها،ارتباطات متنفرم مثل مترو با خودم مي گم به هر قيمتي كه نمي شه زود رسيد،به هر قيمتي كه نمي شه مجازي شد... بيشترش واسه اينه كه من دنياي خودمو دارم، زندگي خودمو دارم كه توش از چرخ دنده هايي كه انسان رو له كنه هراس زده مي شم و فكر مي كنم اينها نشانه هايي از پيشرفت و پس رفت و بودو نبود زندگي آدم هست اينكه من حافظه ي روانيم ياري نمي ده با هزار توي ِ ناشناس ِ انسانها يك جا جمع شم مثل دنياي گه زده اي مي شه لوليدني و نفهميدني... من آدم ِ زيرِ بارونم،آدمِ خيابون و تاكسي و اتوبوس،آدم ِ جاده چالوس،آدم ِ درخت دوست داشتن،آدم ِ رفيق پيدا كردن وقتي فركانس ِ صداش تو گوش ِ نكبتم بره،آدمام هم گوشتي،لمسي،ديدني،دست و پا دار،بغل كردني...اين دنياي مجازي برام حكم ِ آهن كده اي رو داشت كه يه روزي معتادش مي شم،معتاد آدماش،معتاد به روز كردن و گفتن،معتاد فرديتِ شكل گرفته ي اينجام،معتاد هويتِ اين جهانيم و قاطي ِ هزار توي ناشناس سيم و رويا و حرف و حرف.... ولي اگه صراحي هست،سلولي هست... مطمئنا بازتابي و يا فتوكپي اي از جهان ِ واقعيم اينجا ذوق ذوق مي كنه حتي ديدني هم هست،دوست هم مي شه شد از كجا معلوم كه نه!كه ماها همه پاي يه جاي واقعي جمع نشيم، ها؟؟ با نام ِ صراحي نخواستم دست به خود پنهاني بزنم،صراحي هم شد مني از من هاي من،مثل چندين من ِ ديگرم كه قسمتي از من است،چه مي دونم چي و چي و چي.... همه مون اين من هاي تكه تكه شده از خودمون كه معرف قسمتي از خويش هست رو داريم،خب نخواستم مثل نام نام خانوادگي ورقه امتحاني باشم شايد، شايد هم به خاطر داستان هاي دلنشينم با قضيه ي صراحي بود درازگويي كردم كه چي بگم...حتما بعدا معلوم مي شه ديگه...

این فرزندان نیامده...

نسرين كه حامله شد،غرهايي بود كه سرش مي زدم بگم كه آخه تو چي فكر كردي؟... ميفهمي چي شد؟؟...يه آدم ِ ديگه!!!...كو آدم؟؟.... اصلا فكر كردي چه جوري زندگي كنه؟... اكسيژن نيست... پس فردا لايه ي ازن پاره مي شه... بمبهاي هسته اي....جنگِ آبها... اصلا همين احمدي نژاد....اينجا به اين گهي اين چه تصميمي بود شما دوتا...؟؟ اصلا نسرين تو يه كاري با من بكن...فرض كن يه روزي اگه يه روزي من حامله شدم هرروز هرروز زنگ بزن به من فحش بده،نه ماه ِ تموم رو فحشم بده،يادت نره ها!؟من حامله شم از عذاب وجدان نميرم خوبه،تو چطور زنده اي؟ مي دوني؟ من نمي تونم با خودم حل كنم، نمي تونم كنار بيام به دنيا بيارم، همه ش كه نمي شه عشق داد،دوستي داد،مهر بخشيد... باشه، رو چشمم اونا رو دربست با همه ي وجودم مي دم ولي با اين نمي تونم كنار بيام كه قراره بره از اين زندگي،از دنيا،از آدما از خودِ من شايد درد بگيره،رنج بكشه... اينا رو هم بايد نشون دادو تقديمش كرد،نه؟ يه خوش مشنگ كه نمي شه بار آورد،بايد زوج و فردي مهرو درد باهم كار كنن،من اين قسمت رو نمي تونم...چون نمي تونم...اصلا چون گريه م مي گيره... من نمي تونم ببينم بچه م داره جلو چشمم زندگي مي كنه چون زندگي درد داره...

منم زوزه...

نگاهم زوزه ي ماندن...

به پنداري،شباهت بود در قابِ جديد ِ من

من آن من بودم

آن معشوقه ي آزار

تلو مي خورد انگشتم

به لغزش، چون غمي آوار

درون ِ ريشه،رگ تالابِ آشوب است

نگاهم كن عزيزم،آه من حال ِ دلم خوب است

نگاهم مي كني،صدبار بر من آفرين ها گو

منم، آن عرضه ي مردن

منم، آن كيفِ پژمردن

توحش گر درون ِ ظلمتِ آغوش ِ من جاري ست

نگاهش كن ، اينها از علائم هاي بيماري ست

اگر دقت كني،شايد زني با من گلاويز است

و حتما رنگِ دلخواه ِ تن ِ من رنگِ پاييز است

به دستم خيره شو

جاي ِ جنايت هاي بكري در نهان دارد

نگاهش كن،تو مي بيني

كسي با يك كلاه ِ سبز

در اين رشته ي متروك گويي آشيان دارد

به انگشتان ِ من تك تك

نگارش هايي از دوري ست

نگاهم كن،نمي بيني؟

نگاه ِ من، ببين، ساده است

ببين،يك طرح ِ معمولي ست

و اين است آن نگاه ِ گرگ

همان زوزه

براي ِ مرگ هم شايد

بخواهم مرگِ يك روزه.(ز.س)

خونه ی مادربزرگه...

سكندري مي زنم خونه ي مادربزرگه به لحاظِ ‌اينكه بزرگ شده ام و بي دستِ مامان بابا،هم راهها حاليمان است هم چاهها كه خودمان را پرتانيم توش،كفشم را جفت مي كنم،مانتوم را شلخته پلخته لاي ِ روسريم مي پيچم مي اندازم رو بند و مي پرم تو ايوانشان،آبريز شروع مي كنم،سرريز باغبان هم مي شوم تا كلك ِ اقاقياي هرزشده گاهي را بكنم و شمشادها را بريزانم دور و ياس ها رو فقط بو بكشم بعدش هم مادربزرگه رو اتي جون اتي جون صدا بندازم كه بنشيند ايوانش با عصاي تمام فلزي پيشرفته و مدرن به لبش آمده و حال كند با اين حياط ِ گذشته مرگ شده اش بعد هم بدوم اتاق هاي درندشت را بدو بدو چون دوسالگان ِ‌‌ بيست سال پر شده بگيرم سر ِ انگشتام تا آشپزخانه بچرخانمش، آهان كه يادم هم نبود بگويم نان ِ بربري ِ خاش خاشي هم خريده بودم با پنيرِ‌تبريزِ مغازه ي علي آقا اين خانمي كه من باشم،سماور آتيش ،گرگرِ چاي و يه گازِ روشن واسه تخم مرغ هاي خام خام زاده و سپسش اين هست من ِ يه لنگه پا واسه سبزي خوردن پاك كردن و ريحون تازه و تربچه هاي قرمز و قل قلي به مدل ِ دست تنها و اون سبد قرمزه ي اون موقع ها كه همدم بازيش بگيره ، آخي... اون سفره قديميه كه اتي جون مي دوستدش تو كابينت ِ گوشه آويزون ِ ميز و عطرِ چاي بيدمشكي پاشه جوون جوون شمايل بده به خرماچيدگي،سبزي ريختگي و تخم مرغ پختگي و من ماندگي تا برم سفره مان ر ا تو نشيمن ِ تنهايي مادربزرگه پهن كنم، چراغ ها ي همه خانه رو رو شن كنم كه الان او ضاع دو نفره س، و واي كه اين چه حكايتي ست تو بعضي حكايتا و چه تاري ست به جان ِ يهو يه نفر مثلا شجریان كه مرا مي پيچاند توي ورق باطله هاي خويشتن ِ خويشم و مي تركاند ، تهي، وبعد موذن زاده از گندابِ زمان همچين خشك خشك مي كشاندم بيرون مي تكاندم رو بندِ غروب، مسكن ِ اعصابِ وامانده ، كلي اميد ِ دل و جرات دار، يه الله اكبر جانانه گفتن كه ماهم سرمون تو حسابه ها، تازه شم دستگاه ِ موذن زاده رو بلدشم، يكي جلومو بگيره نرم پشت بوم واسه اذان... و سپس گاه سرم رو بچرخونم، همون بچه خوبه نوه باحاله ديگه، و چشماي مادربزرگه رو زل بزنم و ...قسم به تنهايي مادربزرگه... قسم به همه ي انتظارهاي مادربزرگه...

...

و من... اميدوارم به نا اميدي هايم...

...

من هرگز نمي خواهم از او دور شوم،ولي او همه چيز را دور كرده است...