آدم ها را نبايد لاجرعه سر كشيد، بايد نفس گرفت در اين دهان به دهان گذاشتن، بايد سبك پيمود، آرام به چكه لرزاند به لب، بايد مزه كرد، بايد بزاق را درگير كمي هاي مزه نفهم كرد حتي،تا سرش گيج رود كه بكوبد به جداره ي دهان از آن مي خواهم مي خواهم هاي صبركن صبركن...بايد به عطش رفت سراغ آدم ها و شوري ِ وجود، بايد ترك داشت و له له، قطره قطره گرفت و نوشيد... سيراب كه نه، سيراب كه شدي غائله ختم ِيكباره ها ي يكباره محكوم مي شود، يكباره يعني يك بعد ِ پوچ... آدم ها بايد يك برگ ندانستني داشته باشند كه نبودننشان حسرت بگذارد و راز، بايد دريا بماني تا در حلقوم هيچ كس جايت نشود و بشري به سيري از تو نرسد...آدم ها ي مزه مزه ي زندگي مي شوند خون به رگي، قاطي پي و ريشه،همه ي بندهاي ماهيچه و استخوان، قسمتي از سلسله اعصاب روح و تن و فكر ولي آدم هاي لاجرعه سر كشيدن شبي به صبح نرسيده در انتهاي يك دل درد ِ روحي دفع مي گردند و تمام...