اولین بهار بی تو ،همیشه بهارها والک هوس می کردی و سفارش می کردی رفتیم بازار بگیریم، من همیشه یادم می رفت، من نه والک خورده ام نه دیده ام ولی از دهان تو می شناسمش ،خیلی زنده بودی،هیچ کس را مثل تو زنده ندیده بودم، هرروزی برایت آیین و رنگ خودش را داشت، فصل ها که دیگرجای خودشان را داشتند، بهار را در خانه با تو احساس می کردم، ظهرها که آدم دلش می خواهد چرت بزند و بعدازظهرهای داغ که بستنی می چسبد ،اینها همه برای تو وقایعی جدی و دل انگیز بودند ،هیچ کس نمی توانست به یک بستنی خوردن ساده معنایی را بدهد که تو می دادی ... می دانی؟این روزها همه می گویند شبیه تو شده ام، می گویند چاق شده ام و دیگر حتی نگاه کردنم هم دارد به تو می رود، نگاه خیره و چشمان درشتت دارد در من جان می گیرد و تو نیستی، تو این بهار را خانه نبودی تا از بالکن دریاچه ی خلیج فارس را ببینیم که آب کردنش تمام شدو حالا ازینجا معلوم است، نبودنت خیلی توی چشم می زند، داریم خانه را عوض می کنیم، دیگر اتاق ها عذابم نخواهند داد، دیگر شاید شبها فکر نکنم تو روی مبل نشسته ای و بیداری و دردم نگیرد، دیگر هرروز آن گوشه ای را که جان دادی نخواهم دید... از اتاقم خسته شده ام ،چه اتفاقاتی این چندسال افتاده است،چقدر برایم زیاد بوده است، باید ازین جا بروم ،باید وسایلم را جمع کنم و بروم...