هذیان بند

تا كي مي شه اين ناخودآگاه ِ عصباني رو با خود داشت؟بعضي بارها هستن،فقط سنگينيش رو دوشمه نه خودش،امروز خيلي بدخلق بودم،كج و يهو نابود،عصبي،عصبي،عصبي...مطمئن بودم همه چيز دستشان را توي دستِ هم مي گذاشتند سيگار پشتِ سيگار روشن مي كردم،يه عالمه سيگار و مشتهاي كوبيده شده به ديوار و سري كه در دست مي گرفتم گه گدار و موهايي كه همه ش لاي انگشت مي پيچيدم و ناخن هاي بلندي كه دانه دانه با دندانم مي كندم... آدم ِ عصبي بغض هم مي فهمد اون موقع ها؟؟ بغض كردن و پشت بندش گريه آمدن شريف است انگاري آروم مي نشيند روي سينه و زخمش را با احتياط و دقت مي زند جاهايي را هم كه بايد بكند مي كند تكه تكه مي كند ولي اجازه مي دهد نفست رو هم بكشي،عصبانيت وحشي گري ِ ناخودآگاه است مثل اين مي ماند كه ريشه اي خود زني كني، به قصدِ جان گلوله بزني چاقو ول بدي،يه ويراني ِ حسابي بدون ِ رد،بدون ِ گذشته ماندن براي فردا، نابود، ويران،نفس قطع... تلفن هاي بي جواب،تبريكهاي بايگاني كرده،حرص درآمدن هاي بيخود،فرستادن اس ام اسي بي فكر از سرِ لج،روزه ي بي سحري،امروزِ بي امروز....

...

بعضي روزها نوشتني نيستند،خب من هم نمي نويسمشان... همه حواسمان بود، مرداد هم تمام شد...

نزديكي ِ دور از من ...

تو نزديك تريني آدم اينجوري مي شود عضو يك خانواده! مي رود قاطي شناسنامه هاي شبيه و فاميلي هاي يكسان ،اونوقت حضور دارد؟ تو منو مي بيني زماني كه از دانشگاه برمي گردم زماني كه غذامو مي خورم گاهي تلفن هامو جواب مي دي بعضي دوستانم ديگه دوست تو هم شده اند گاهي كنار تختم شعر ديشب گفته اي رو پيدا مي كني و مي خونيش، غمگينت مي كند يا شاد؟ تو موهاي شانه نكرده ام را مي شناسي با فريادها و زنگ صدايم خو گرفته اي تقريبا هر روز به چشمانم نگاه مي كني بيماريهايم را ديده اي و سرخوشيهايم را همينطور، تو چهره ي خسته ي نخوابيده و زرد و بي آرايشم را بارها و بارها نه در آينه نه در خيال كه در واقعيتِ صبح هاي زودِ پشت پنجره ي اتاقم، ديده اي و چهره ي خوابيده ام را كه خودم هم نديدم حتي، دستانت انگشتهايم را مي شناسند و شانه ات سرم را، تو با من دچار اختلاف ها شده اي در اين مسيرِ دراز باهم دعواها كرده ايم از دنبال بازيهاي بچگي تا وخامت بحثهاي بزرگسالي و گاهي نفس هايت را مي شنوم كه پشت درِ اتاق به آواز من گوش مي دهي تو كودكي مرا ديده اي فحشهايم را شنيده اي كتابخانه ام با وروديهاي كتابهاي جديد و خاك كتابهاي قديميم،دلزدگيهام، نبودن هام، بد اخمي هام، شيرينيها و تمام مهربانيهام ، دروغ مي گويم ها، زيبايي هايم، ترس ها و فرارهام، پنهان كاريهام كه بالا مي زد چه زياد گاهي، بامن قدم ها زده اي، دوتايي خيلي جاها رفته ايم...خب اين يعني من و تو...يعني كه من و تو سالهاست كه با هم زندگي كرده ايم ...امروز بهم گفتي : خيلي وقته دنبال ِ يكي مي گردم تا مناسب باشه و با تو حرف بزنه و ازت بپرسه، هيچ آدم مناسبي رو پيدا نكردم، هيچ كس، مي ترسم خيلي طولاني شه طولاني واژه ي سهمگيني بود برات چون خواستي نفس بگيري تا ادامه بدي كه: تو چرا ...؟ اينجوري چرا؟ و من همه ي خنده هام رو به رخت كشيدم همه ي جفنگ بازي هام، اون شيطنتهاي عجيب غريبم تو پارك رو حتي،با اون روز ديوونه شدنمونو از صبح تا بعدازظهر تو سالناي سينما و چرخيدن توخيابون وليعصر و پراشتها شدن بي سابقه ي من كه چشاتو گرد كرده بودو مي گفتي بميري جمعت نمي كنما، اصلا چندتا رويداد هم ساختم تا تو همينكه كمي يادت بياد بيخيال بشي، اما يه ميل، يه له له برام موند، براي افتادن تو بغلت و گريه كردن گير كرد گوشه ي چشمم يك قطره ي اشك سنگين مي خواستم نبينيش و همينطور خيره به يه جاي ديگه نگاه مي كردم تا پلك نزنم و نيفته كه اگه مي افتاد واويلايي بود انكار ناپذير همون قطره به هزار راز نگفته ميمانست ولي تو گفتي: باشه... قبول، ولي من ديدمااا...

...

چه خوب است گاهي،خواب ها را نمي توان به اشتراك گذاشت،مرگ را نمي شود سهيم شد...

شمع خاموش...

پايان ِ بيست و يك سالگي ام

پايان ِ كدام بيست و يك ساله ها بود

كه شمع نشمرده

به سرگرداني ِ مرگ

آب شدند؟؟؟

پايان ِ بيست و يك سالگي ام

دويست فرسخ دوري داشت

دو هزار سال دلتنگي

و ميليون چشمي كه

به گريستن نگذاشتند

رودي،چشمه اي،دريايي،بخشكد...

بيست و يك سالگي اي كه به پايانش مي رسم

دستي كه نيست در دست مي فشارم

لباني كه نيستند به بوسه تر مي كنم

شانه هايي كه به گناه غايبند

به سر تكيه مي دهم...

همان سال ِ خيلي دوست داشتن هايم

كه بي مرز

تمام نشدني

ماند كجي ازدل

آنجا كه همه چيز تمام مي شود

و آن تمامش يعني ناتمام...

سالي از زندگي

ورقي از حيات

و رنجي از ماندن....

 همان سال ِ سلام ها و خداحافظي هاي

نيمه كاره

سال ِ نخواستن هاي ممتد

نامه هاي بي خطِ پايان

و حرفهاي نگفته...

پايان ِ يك عدد...

سالي چروك

مردادِ پاييزي

مردادِ برفي

مردادِ خونين...

اين است حكايتِ پايانِ

بيست و يك سالگي ام

به من سالي اضافه مي شود

از من عمري كم مي گردد...(ز.س)

تلخ

هيچ بوسه اي

شيريني ِ هيچ بوسه اي

تلخي ام را نمي بلعد...(ز.س)

گوشه ی چشمی

يك گوشه ايستاده بودم،زير ِ سقفِ خيس خورده ي هفتصد سال ِ پيش بود با آن خطاطي هايش كه راهنما مي گفت از رنگِ طبيعي هست،من ولي چشمم روي دستگيره ي در وول مي خورد،همان هفت درِ روبرو به هم،هفت درِ عشق... كنارِ درِ ورودي به اين عمارت يك جفت چشمِ آبي پيدايشان شد كه شروع كرده بود نخست از طره ي كنارِ موهايم سر خورده بود به طرفِ مردمك هاي چشم ها و رفته بود سراغ ِ لبهايي كه باز و بسته مي شد و با كناريش از رنگ هاي طبيعي ِ هفتصد سال ِ پيش و ما چقدر فرهنگ داريم و منم منم هاي تاريخي ايراني صحبت كردن از جنازه هاي به جا مانده و بودم ها  و آن نگاه رفته بود روي ِ آويزِ روسري و دستش به جايي از گلوگاه و ميان ِ دو ابرو و يك گوشه از چشم بند شده بود....به من خيره گي مي كرد كه راهنما گفت اين آقا و همراهش از گردشگران فرانسوي هستند خاك فرانسه رو به مقصد ايرانگردي ول كردن سه ماهه...جفت چشم آبي از نگاهم رود مي كشيد بيرون،به بازديدِ جنگل ها مي رفت و يا حتي به عيان، زيرِ باران ِ كوير با من مي خوابيد ويا شايد هم ميراث چاه ِ نفت مي خواست از آن عمق ها...حالا نوبت ِ من بود،بايد مي ديدمش،مردمك چرخاندم،نه،ترديد نكرد،نگاه برنگرفت،لحظه اي چشم نپوشيد،يكبار پلك نزد و من هم...بي كلمه اي،اصرارِ كناريم كه شروع كن انگليسي يه كم باهاش حرف بزن به گوشم نمي رفت كه دلخواهم اين بود او فرانسه اش را بفهمد كه من بلدش نيستم و من فارسي ام را و نابلدِ فرانسه...حركت ِ دايره ايمان شروع شد، آن رقص، نگاهي كه در نگاهي مي چرخيد، جهاني كه در جهاني فرو مي رفت و رازها ،سكوت،چشمها،سياهي ِ گيسويي كه از من بود و طلاي عيارْ بالاي موهاي او ...قضيه ي شرقي غربي ديگر، انگاري كه عنصري از بدويت را كه من باشم از شرقستان خارجي دارد تجربه مي كند داشت ديوان حافظ را ورق مي زد و مولانا زمزمه، از هخامنشيان با ارابه ها عبور مي كرد دمي در ارم مي رفت و باغ فين را سر سري كه نه به هيجان دور مي زد از براي رسيدن به اينجا در وراندازي من كه تجسدِ همه اين ذرات خاك شده بودم و بس، داشت صورتم را با پرتره هاي تمام زناني كه از ايران ديده بود و چقدر هم كه خواسته بودشان قياس مي زد و و زنده زنده صورتم را در قابي در خيال و ذهن دفن مي نمود براي موزه ي لوورشان... اي بابا ما زير سقف هاي هفتصد ساله جو گرفته بودمان و تخيل پردازي تاريخي مي كرديم، خب براي كشف چيزهايي كه زبان را راهي نيست نگاه است كه مي ماند و روي انگشتهاي دست ضربدر مي زند به چشم شبيخون به پوست انگشت مي كشد و به لب شايد بوسه، از كجا معلوم كه نه...بي صدايي كه از هم نداشتيم، بي هيچ بي هيچ...سرم به زير همان سقف با رنگ هاي طبيعي بود لبخندم را شناخت كه از براي گرفتن ِ نگاه است و رفتن ...دوربينش را بلند كرد و لحظه را در عكس كشت،من ِ قبليم،من ِ بعدي ِ آن نگاه در دستگاهش سرقت شد و ماندگار... آدم يك موقع هايي نمي داند كجاي نقشه ي جغرافيايي ِ ديگري قرار مي گيرد، آدم فقط يك زمانهايي نگاه مي كند، خداحافظي هم نمي كند شروع هم نمي كند دنبال طرف روبرويش نمي گردد آدم يك موقع هايي افرادي را دارد در زندگيش كه همان لحظه به دستشان مي آورد و همان لحظه هم از دستشان مي دهد بدون هيچ يادي هيچ صدايي هيچ حرفي ولي مطمئن هست همان نگاه را يادش مي ماند اگر فيلم بازي از خودم در بياورم آخرش مثلا اينجوري مي شود كه ما گذرمان به فرانسه مي افتد و لبخند ژوكوندمان را يك جايي معطل گذشته اش مي بينيم...

بیداد

من امشب باز هم در خواب،دروغ ِ محض مي بينم

كه شايد قفلي از زندان

به ناهنگام

شكارِ طعم ِ آزادي

برون از خشم مي گردد

كه شايد من عمويم،آن مظفر نام را

با آن كتاب و دفتر و دستك

با آن نگاه ِ گرم و شادي بخش

با آن صداي موذي ِ مردي غبار آلود

برون از تنگ ِ روياي فلزين شكنجه

باز مي بينم

اگر او را جسدگونه براي زندگي كشتند

خيال ِ باطلي دارند

نمي دانند ما قلاده بر گردن نمي بنديم

نمي دانند ما مستيم در اين مستي نمي خنديم

عمويم را اگر كشتند،به آزادي نفس دادند

آه افسوس نمي دانند

عمويم ناي خود،آن نازنين آواي ِ خود را

چكه چكه

قطره قطره

پله پله

با تني مزدك نما و فكري از اسفندياران

طعمه ي كركس نمودش

تا منم آوازِ خود را

از سطورِ اول ِ روزنامه ي شهرم خرابات

با ترسي كه بوي حرف نو دارد

شروع ِ پر زدن،آتش زدن گردانم

من اما آن زمان ِ دور در قنداق ِ خود

شليكِ مرگِ نابهنگام ِ عمويم را شنيدم

به جاي شير من خونابه ي فكر ِ عمويم مي مكيدم

ولي افسوس،آه افسوس

در اين دالان بايد

پاي تنهايي ِ خود را روي گور گمشده نام ِ عمويم

لمس گردانم

من اكنون ياد مي گيرم

كه يارانم همه خنجر درون ِ آستين دارند

چگونه من عمويم را،خفه در بازوان ِ دوستان ِ حق شكسته

تابِ ديدن را توانم؟

من زنم آري

ولي با اين قلم،با دست

با قلبي از احساس آزادي بدون ِ قبر

خطر خواهم توانم كرد

چگونه تاب ِ بيهوده دويدن را درون ِ خويش بگذارم؟

منم رخداد،آن بيداد همان فرياد

درونم رخنه ي اين است

كه دزدم از قفس معناي آزادي

كه شايد لحظه اي يابم

براي مردمم،خاكم

رهايي

آه آزادي...

منم زنداني آن جاني اعدامي

اگر خواستِ آنان اين است

كه تحسين ِ سخن را تحفه ي زندان مي دانند...

منم بي چادر و بي روسري

بدون ِ كفش پا در خار ِ اين زندان ِ نافرجام ِ

آن مرد عبث كردن چه مي چسبد

چه لذت بخش مي مانم

اگر پشت ِ سرِ‌ آن مرد سرود ِ عشق را خوانم

به نام ِ نامي ِ زرتشت

براي آن اهورا مردِ ايراني

اگر حتي كمي،يك ذره، يك گوشه از خاكم

فقط نام ِ وطن گيرد

به آزادي قسم

تا آخرِ عمرم مي مانم زنداني...

چون اينگونه دگر

محبوس ِ اين سردِ قفس ماندن نيز

معناي ِ وطن دارد

چون اينگونه همه آدميان گويند

اين دختر حيا دارد

كنون جامه به تن دارد...(ز.س.84)

!

باختن با امتيازِ بالا يعني بردن...

عجب!

اعترافات...

زندان جاي ِ خوبي ست. حالا شما فكر كن مثل بيمارستان براي كساني ست كه شناخت ِ خونشان آمده پايين ... ببين جانم،آدم هايي كه آدم بشو نيستند را مي برند زندان بهشان يك سوئيت ِ رو به دريا و آفتاب و اصلا چهار فصل رو ميارن جلو چشاشون و سپس چند تا كتاب ِ درست درمون از براي كليد زدن مي دن دستشون چند فقره از افراد متفكرو تحصيل كرده باهاشون حرفهاي خوب خوب و جامعه مندانه واز درو ديوار دموكراسي مي زنن، بهشون آب هويچ بستني مي دهند قبلش هم تازه بهشون چلوكباب ِ سلطاني دادنا( خودشون از منو انتخاب كردن)، نازشان مي كنند، روز تولدشان يادشان نمي رود و اجازه نمي دهند از آمدن در اين جهان كه زندانش هم اينگونه گلستان سعدي ست پشيمان شوند عوضش اجازه دارند خانواده هايشان را نبينند و تماسها كات شود آن هم يك شبه، بي توضيح،بي حرف اضافه، بي چمدان، بي.... از لحاظ آزادي از قيد تعلق ديگه... مي گن به دليل ِ سرايتِ شناختِ نوع ِ جديد فعلا طرفتون در قرنطينه به سر مي بره... در زندان به آدم ها خوش مي گذرد، زندان براي بشر است ، خلاصه بعضي ها هم در زندان از خوشي مي ميرند...

خواب...

يك،دو،سه

48 ساعته با كوچه هاي مخمل ِ خواب

من قرارِ تو و ديدارِ تو دارم

روي ِ هم رفته دو ساعت

وقتِ آزارِ تو دارم

وقت دارم كه نگاهت بكنم،

پشتِ پيراهنت آويز شوم

يك شبي يوسفِ چاهت بكنم

يا كه تعمير كنم زنگِ دلت

و به افشا، فرياد زنم

از سرِ دلتنگي ها

يادت آرم به وضوحي عريان

آن همه رنج،روان سنگي ها

وقتِ نيرنگ زدن

به كميني سرِ راهت باشم

وانگهي هلهله ي جنگ زدن

به گرفتاري ِ تو كوشيدن

پس از آن ترك كنم خوابم را

لحظه اي در خلاء اعلام كنم

مي فروشم به كسي قابم را

مي توانم سرِ تو داد كشم

ضربه هايي به تنت نوش كنم

سر به راهي كنم و بنشينم

به صداي سخنت گوش كنم

و تو در وادي ِ خواب

ز غمم پير شوي،يا به زنجير شوي

يا اگر حكم كنم،طعمه ي تير شوي

 

يا كه من حل بشوم پشتِ سكوت

رگي از خود به رگت باز كنم

شايد از حجم ِ غبارِ مرگم

با تو يك زندگي آغاز كنم...

 

 

خواب اينجاست ببين هيچ كسي

جز من و تو رقم ِ آدم نيست

مثل ِ ما گمنامان در جهان ِ خوابم

طبق ِ آمارِ گذشته،الان

به نتيجه،كم نيست

خواب اينجاست ببين كه من و تو

زِ خيابان هايش نه هراسي داريم

و نه با هوشياري ما تماسي داريم

نه جدايي اينجاست،نه غم ِ فردايي،و نه حتي مايي...

خواب اينجاست،تو را مي بينم

تو،بدون ِ تكرار

تو،بدون ِ تقدير

تو،بدون ِ وصله و بدون ِ بايد

تو،بدون ِ خود كه بامن...

خواب اينجاست تو را مي بينم كه نگاهم كردي

روي ِ آن بالكن ِ چوب نشسته بودم

و تو گوشت پر حرف و حروفت خاموش

به چه مي پيوستي؟

آري،به من...

و مرا مي ديدي...

ريشه اي از نگهت تا نگهم سبز شكفت

پاي ِ رفتن گم شد

خوابِ من،خوب ببين

راه ِ برگشت نهفت

و تو را بالكن ِ چوبي ِ من قرض گرفت

و چگونه دستم

وهم ِ دستان ِ تو را فرض گرفت

و جهان در خوابم به فراموشي رفت

و چراغ ِ ترديد رو به خاموشي رفت

همه جا شيرين شد

آه، فرهاد همان كوهكن ِ ديرين شد

 

ناگهان وقت گذشت

آسمان آهني و بي جان شد

بالكن ويران شد

هذيان ها آمد كه تو را دور كند

و به كابوس بگويد كه مرا

واردِ آن قصه ي مجبور كند

و نمي فهميدند كه چه بي اندازه

به من و تو هر دم

لحظه ها سخت گذشت

واي انگار حقيقت گم شد

ناگهان وقت گذشت...

 

 

من پريدم از خواب و چه مضطر بودم

بدنم ميلرزيد،آه از اشكِ خودم تر بودم

در درونم آشوب

و سرم درد گرفت

روي ِ پيشاني ِ من

آب حكم ِ عرق ِ سرد گرفت

با خود هي مي گفتم

من تو را گم كردم؟

... ويا

تو مرا گم كردي؟

آن مهيب ِ پايان

با هجوم ِ غرش

و سقوط ِ باران؟!

 

عطش ِ نفريني به من آغوش گشود

و ته ِ ذهنم را كه پر از خوابِ تو بود

اسبِ بيدار ربود...

يك صداي مبهم

روي ِ دالان ِ اتاقم پيچيد...

نه، تو بودي انگار

كه به نجوا گفتي

خواب، تعبير ندارد گاهي

زندگي خوابِ پر از تعبير است...(ز.س)

 

پ.ن: از همون شعرهايي ست كه دوستشون دارم، از اون شخصي ها، از همون خواب ها، از همون ...

صدای خاموش

و صداي من در ساحل تمامي سرزمين هاست

زيرا صداي آنهايي را دارم

كه نتوانستند سخن بگويند

نتوانستند آواز بخوانند

و امروز با دهاني نغمه سر مي دهند

كه تو را مي بوسد...پابلو نرودا

ویولن شکسته...

تا حالا شده قاطي ِ اتفاق ِ نابِ يه نفر ديگه بشي؟اصلا نقش اصليه مال ِ خودت باشه!تيكه ي حياتي باشي و گند بكشي به قضيه،اونوقته كه شايد حس كني تو همون آدم بده هستي كه در جماعت آدمهاي بد زيست مي كني... قضيه مي تونه هر جور باشه مثلا طرف يكي باشه كه برات ويولن مي زنه،بچه ي مودب،سرِ موقع بياد،ساز كوك،لباسا اتو،قيافه كفِ هاليوود از اونا كه دختر جيگيلي هاي آموزشگاه براش عشوه خركي ميان و خط چشاشونو پررنگ تر مي كنن تا آهاني،شماره اي،نيش ِ تا بناگوش بازي،بعد تو مثل كلئوپاترا پا رو پا بندازي و منتظرو كوك ِ اتاق مخصوصه كه فقط مال بچه هاي آوازه و آه و حسرت ِ اونا كه نيگات مي كنن كه با آقا ويولن زنه مي ري تو و تمرين داري،آي راجع به وقايع در بسته ي اتاق تخيل مي كنن آي تو چشات زل مي زنن و رنگ دانه هاشو جدا مي كنن و رويدادهاي اون اتاقه همش رازو رمزه واسشون زنجيره و روابط گروه نوازنده و آواز همه اون چيزايي كه ماها و من ها هستيم، دلشون مي خواد جاي تو باشن ولي تو هيچ التهابي نداري واسه ت يه قضيه ي هنريه،تمريني، يه جور همكاري، يه جور رابطه متقابل كه هدفش كوتاه مدته، اندازه ي همون اتاقه و تموم، تازه استاد هم هست كه... بعد مي شيني روبروش سازش كوكه بدبخت،بعد تو هم معروفي كه از اون اول ِ تستي كه پات تو آموزشگاه وا شده اصلا صداي فالشي نداشتي نوازنده ها هم راحت بودن،بعد ويولن زنه شروع مي كنه درآمد تو مي ري برا آواز تموم كه شد سازو آواز باهم شروع مي كنن، لحظه هاي زنده و هماهنگ، يه پيوستگي دو نفره ي عالي، تو چشم هم نگاه مي كنين،كد ميدين كه من دارم مي رم اوج اونم جاي دستاشو تنظيم مي كنه و...ديگه بايد ديدو شنيد،استاد كيفور از اين شاگرداش بعد تو لج مي كني، به آقا ويولن زنه لج مي كني فالش مي ري اخم نمي كنه،سازو ول نمي كنه،مي چسبونه بيخ صداي قاطي پاتي تو و اصلا فالش مي شه و گه كشيده مي شه به داستان ِهماهنگي،استاد يه نگاه بهت مي كنه مهربون،پير،استاده ديگه از اونا كه يعني اي پدر سوخته و يه نگاه به اون،دنيا ديده وار،رنجور،اي بابا يعني عاشقي ديگه،مثلا جلسه تموم شد و هر كه رود خانه ي خود،به سرعتِ نور خداحافظي مي كني با همه، تا سرِ راه آقا ويولن زنه نباشي بعد ببيني ايشون يه نوري سراغ دارن كه سرعتش ازسرعت نورِ شما هم بيشتره،هي دنبالت بياد و بگه اجراي امروزتون خوب بود داريد پيشرفت مي كنيد و خنده تون بگيره كه چه سعي جالبي داره برا چسبوندن ِ حرفاي غير واقعي به واقعيت بعد ببيني سه،چهار،پنج تا چهارراه رو با آقا راه اومدي و خيلي چيزا دونستي كه روانشناسي خونده شاخه هاي هنري اي كه كار مي كنه چيه كه چقدر عاليه واسه خودش كه الان پشتِ سرت آه و نفرين دختران ناكام آموزشگاهه،فقط خل خل بازي كردي كه اين آقاهه ويولنش رو بزنه،سرش به كار خودش باشه،بذاره اوضاع ژوست باشه نشه فالش فهميدي كه داري ماجرا مي شي داري نم مي دي توي زندگي ِ يه نفر،بعد ميبيني كه اون شاده،رو هواس،ناب ترين اتفاق زندگيشه انگار كه تا نگاش مي كني خون مي دوه تو صورتش و مي ترسي يهو پس بيفته زياد نگاش نمي كني،فهميدي كه چقدر دنبال فرصتهايي مي گرده،گاهي حواست نيس نگاهاشو طولاني مي كنه،دست و پاشو گم مي كنه، داره آروم آروم از خودش جدا مي شه و زنده،از پوسته و هستي ِ خودش نوك مي زنه و خارج مي شه تفاوت دلهره آور خودت با اونو هي حس كردي كه چقدر گريه داري برا اين آدم چون رو زميني،پات رو آسفالتِ داغه فهميدي كه هيچم از اون نگاها راضي نيستي،كه عذاب گرفتت،كه تو خودت مي گي به جهنم من كه نمي تونم براي نشكوندن دل يه آدم نقش بازي كنم،كه هي ميگي هيچي سرِجاي خودش نيست،كه درمانده مي شي،كه دنبال ِ واژه مي گردي كه همون لحظه مي خواي برا هميشه از جلوي اون آدم محو شي كه دلت مي سوزه كه نگران مي شي...كه داري صداتو آماده مي كني كه يه چيزي بگي احتمالا براي اون بي موقع، تلخ، باور نكردني بوده كه بي حركت يه جا واي مي سه انگار آماده باش برا تيرباره كه تو با صدايي كه صافش مي كني اونم خيلي فالش هي شليك كني كه ببينيد من هيچ...دوستتون ندارم...

آخر من...

دنبال چه مي گردي؟؟

بعد از من نقطه اي نيست

(باورت نمي شود؟)

تمام نشدني ام...(ز.س)

جز نام انسانی...

شبي در خلوتي گنگ و ملول انگيز

به زيرِ سايه ي تنهايي ِ غمگين ِ يك آواز

جدا از جرگه ي بودن،به سوي نور

بدنبال ِ حقيقت در درون خود

چه نا پيدا مي گشتم

سرم پر بود از سودا

دلم غمگين ِ پژمردن

يك احساس ِ عجيب اما

كه مي گفت از درون ِ من

جدا از من مباش هرگز

دلم سنگين

تمام ِ لحظه هاي بودنم اما

به سوي سوسوي ِ نوري خيال انگيز

كه شايد باشد از بودن نشاني چند

مي تازيد

روان ِ خسته ام اما

نمي دانست كجا بايد ببيند خوابِ آزادي

نمي فهميد حتي از گلو گفتن

چه سخت و دردناك است گر بخواهي دم زني

از لحظه اي شادي

چه كودك بوده ام تا حال

فريبِ زندگي خوردم

فريبِ گنگي ِ آن يك عروسك را

كه در دستِ عروسك دزد مي ديدم

خدا آه اي خدا لعنت

فغان از دردِ آزادي

چرا تا آن زمان ِ دور

 در دستم

كه خالي بود از واژه

از نيرنگِ انساني

كمي ،يك جرعه اي

از نامِ پاكِ عشق ننهادي

خدا آن پاكي ِ معصوم

خدا آن لحظه ي شادي

چرا جز نام ِ انساني

برايم نام ِ آزادي ننهادي؟؟(ز.س)

 

(پاييز1384)

حتی خودم...

پيش مياد آدم مخاطبِ داستانها،نوشته ها،عكس ها،نقاشيها،شعرهاو...اصلاخودش مي شه،يعني فاصله گرفتن مثلا،من بعد از نوشته و شعر و حالا هر چي شاهد جدا شدن اثر از خودم هستم، اول جلوم كمي راه مي ره بعد خودشو تكون مي ده بعد لبخند مي زنه بعد هم زندگي خودشو داره...دست ِ خيلي ها مي چرخه،با خيلي ها حرف مي زنه،با بعضي ها هم حرف و هم دل و همراه مي شه با برخي سرِ سازگاري نداره و مي زنن تو تيپ هم، يه سري هم حتي باهاش مي خوابن، يه زندگي واقعي ديگه و اون اينقدر رفته كه حالا شايد ديگه نشناسمش از هم دور شديم ولي دلمون برا هم تنگ مي شه و گاهي يه بعد از ظهر رو مي شينيم ورِ دل هم و آخيش بازي و دنبال بازي...حالا خلاصه ش اينه كه چند روز پيش داشتم روي يكي از داستانهايي كه برا انتشارات آماده نشده بود كار مي كردم يه جمله اي پريد جلوم گفت پخ... اون آدمه كه تو داستانه به يكي ديگه از آدما مي گه: مي دوني مشكل طبيعت تو دنياي مدرن چيه؟؟ حتي يه دونه درختِ خوب واسه خودكشي پيدا نمي شه... چند بار اينجا رو خوندم و جلوش نوشتم بعضي نوشته ها مي تونن چه بر سرِآدم بيارن! حتي نوشته هاي خودم...

مرداد...

دلم يك شب مي خواهد

شبي در تابستان

مرداد باشد

و يك آسمان ِ كهنه

دو ستاره ي آشتي

گرامافون

و يك صفحه كه پيش ترها گمشده بود

دلم مردادي مي خواهد

در شبِ تابستان

خيلي قبلتر از به دنيا آمدنم

مردادي كه تا من

يك عمر فاصله داشته باشد...

(ز.س)

 

...

زخمي كه مي زني

رهايش كن

دستت را كه رويش فشار مي دهي

از سرِ هيچ

دردتر مي گيرد...(ز.س)

تنگی دنیاست دیگه...

دنيا هم كوچك جايي ست براي خودش،همون پسره كه اون روز توي همون خيابون باهام دويده بود و موقعي كه واقعا گير افتاده بوديم و من نه از لحاظ اشك آور كه از نظر ترسيدگي احتمالا، چشمام مي سوخت و داشت گريه م مي گرفت كه حالا چي مي شه بعدش سينه سپر كرد جلوم و معرفتي موند تا با من فرار كنه و شروع كرده بود به خواندن ِ اي ايران اي مرزِ پر گوهر با صداي خفيف كه محكم،همون كه من از ويژگي هاي برادران،گاردها،لباس هاي سبز كثيفي هاو...ها مات برده و خشك مانده بودم، كناريم بود و گوشه ي آستين ِ مانتوم رو چسبيد و دِ بدو... همونو ديروز دوباره ديدم، اتفاقي و همينكه همديگر رو شناختيم مطمئن شدم هر جاي ديگر،سالها ديگر هم مي ديدم مي شناختمش،نمي توانم معناي اين جور لبخندها رو بعد از اينطور شناختن ها بنويسم،خيلي خوبه،همين و من اينقدر از خوبيش جوگير شده بودم مي خواستم بپرم بغلش بگم يادته اون روز؟؟؟ (عكس نگير آقا،ما همه جا هستيم...)

پ.ن: مرضيه،همون روز كه مثلا من با تو دانشگاه بوديم برا تحقيق، خب ...

پ.ن2.: آقاي رهجو لطفا به كامنت هاي پست تولد داريوش رفيعي نگاهي بيندازيد...

بی احترامی های محترم...

از بعضي احترام ها بدم مياد،احترامهايي كه از سرِ دست به سر كردنه،احترامهايي موقر كه جملات شيك قاطي ش هستن تنها براي اينكه يه چيزي حالي كنن يا يه جور دور زدن ِ مؤدبانه،احترام هايي كه به نوعي بي شرف گونه از يك بي احترامي ِ مخفي ناشي مي شه...