هذیان بند
تا كي مي شه اين ناخودآگاه ِ عصباني رو با خود داشت؟بعضي بارها هستن،فقط سنگينيش رو دوشمه نه خودش،امروز خيلي بدخلق بودم،كج و يهو نابود،عصبي،عصبي،عصبي...مطمئن بودم همه چيز دستشان را توي دستِ هم مي گذاشتند سيگار پشتِ سيگار روشن مي كردم،يه عالمه سيگار و مشتهاي كوبيده شده به ديوار و سري كه در دست مي گرفتم گه گدار و موهايي كه همه ش لاي انگشت مي پيچيدم و ناخن هاي بلندي كه دانه دانه با دندانم مي كندم... آدم ِ عصبي بغض هم مي فهمد اون موقع ها؟؟ بغض كردن و پشت بندش گريه آمدن شريف است انگاري آروم مي نشيند روي سينه و زخمش را با احتياط و دقت مي زند جاهايي را هم كه بايد بكند مي كند تكه تكه مي كند ولي اجازه مي دهد نفست رو هم بكشي،عصبانيت وحشي گري ِ ناخودآگاه است مثل اين مي ماند كه ريشه اي خود زني كني، به قصدِ جان گلوله بزني چاقو ول بدي،يه ويراني ِ حسابي بدون ِ رد،بدون ِ گذشته ماندن براي فردا، نابود، ويران،نفس قطع... تلفن هاي بي جواب،تبريكهاي بايگاني كرده،حرص درآمدن هاي بيخود،فرستادن اس ام اسي بي فكر از سرِ لج،روزه ي بي سحري،امروزِ بي امروز....