گفتند نمی شود، سرش شلوغ است زیادِ زیاد، شاگرد نمی گیرد در اینجای راه که، اینجای راه بودن مرا خیلی به رخ کشیدند، گفتم همه بوده اند اینجای راه من، الان اینجایشان اینجای من نیست،زدم به ور خیره سر بودگی، دلم خواست از ته که انجامش بدهم حتی اگر نشد است،رفتم پیدایش کردم و هرچه خواست این دل تنگ برایش گفتم، چندروزی گذشت بی جواب من اما به خیالم نبودهرچند در اینقدرِ ابتدای ناپخته ی که کنار او قرار گرفتن انگار که وصله ای است ناجور، اما در همین ناباوریهایمان شماره اش را برایم فرستاد و گفت که حتما تماس بگیرم، حالا همه مان هول کرده ایم، آماده نبوده ایم که چه کار کنیم، علی هی زنگ می زند می گوید زنگ زدی بهش، می گویم نمی توانم بعد هرهر می خندیم که یعنی چه این خاک برسربازیها، بعد علی می گوید زهرا منم دلهره گرفتم زنگ زدی به من بگو چی و چی ،می نشینم با خودم حرف می زنم که این کارا چیه پاشو خودتو جمع کن و زنگت را بزن از این دلواپسی مهیج به وجد آمده ام، بوق که می خورد هی نفسم بند می آید و حالم از این بند آمدگی به می شود، گوشی را که برمی دارد با آن صدای رسا، ای وای از صدا، کلمات گم می شوند و تکه تکه پیدا،انگار که به رقص آمده باشند در آهنگ او، فکر کرده ام در خیال خامم که با نام کوچکم مرا می شناسد چون در جوابی که فرستاد برایم مرا با نام کوچک خوانده بوده حالا که اینطور است باید بشناسدم، نمی شناسد خب، این چه انتظاری است آخه، تا فامیلم را می گویم صدایش خوشحال بلند می شود و می آید نزدیک، کمی حرف می زنیم که من کجای کارم، پیش کی کار کرده ام و فلان و توضیح می دهد که شاگرد نمی گیرد راستش و فقط یک تعداد محدودی هستند چهارشنبه ها و پنجشنبه ها می آیند خانه ی خودش آوازکی کار می کنند، به نحوه ی آوازک گفتنش می خندم به حالت غش غش، مراعات هم نمی کنم الان او کیست و این حرفها، او هم همچین خوانا و به حوصله تا ته غش غش مرا گوش می سپارد، و کم کم این می شود که اصلا هم حالیم نیست دردودل هم می کنیم با هم، ابراز احساسات و حتی چند باری خیلی عامیانه و دم دستی قربانش می روم چون یاد یکی از کارهایش می افتم که لذتم داده و در خلوت خودم قربانش رفته ام و او هم قربانم می رود که انقدر نگویید توروخدا حالا که اینطور شد من هم قربانتان می روم، بعد می گوید که حالا این هفته بروتفریح خواستی هم نرو بیا اینور بشنومت، آدرس خانه اش را که می دهد یک سری باید فکر کند بنشیند به یادش که مثلا کوچه اش غربی است یا شرقی است اصولا و آخرش هم می گوید میدان رو از آدرس حذف کن از اون کوچه هه بیا یک جور خلی پنهان و شیکی دارد که مرا یاد خودم می اندازد، حتی آنجا که می خواهد بگوید طبقه ی هفتم و هفتم بودن راخیلی پیروزمندانه ادا می کند،قند را در دلم آب می گرداند که چقدر آدم باحالی است و حالا من باید چه کار کنم از حالا اینهمه دوستش دارم؟
1
از آن بعداز ظهرهایی بود هم بوی ِ آن بعداز ظهرِ با هممان در شهر کتاب ونک،نمی دانستم چرا انقدر خوشحالم،نمی خواستم هم بدانم، همینجور دلخواه کتاب برمی داشتم،راز نو را هم باید می گرفتم چون خیلی وقت بود قولش را به خودم داده بودم،دوتا از کتابها را هم دوست داشته بودم بگیرم برای تو و با خودم می گفتم راز نو را هم با هم اشتراکی گوش می دهیم، از همین گفتمان هایی که آدم موقع خریدهایی برای یک نفر غایب با خودش می کند که یعنی این را خوانده؟این یکی را دارد؟،تا اینجای داستان چیزی یادم نمی آمده انگار،خوشحال بوده ام، چند کتاب برداشته بوده ام و دوتاشان را مخصوص تو،تا آنجایی هم که آقای دم در می گذاردشان تو کیسه و مهرو فلان چیزی نبود توی چشمم بزند،عجیب بیایدو یک شاید غیرممکن باشد به میان،ولی تا باد پاییز رفت بیخ گلویم و طره ای را لیزاند به گونه ام شاید که به لحظه ای از هم وا شدم،انگار که ندانم که یهو چه بر سرم آمده،سرم را کردم توی کیسه،توی کیسه لای آن دو کتاب، هی پیچیدم به درد،بغض کردم و از تهم آنجا که دیگر هیچ صدایی نیست و خالی هوار کشیدم و زوزه، اشک بود و اشک که می ریختم، که کلمات در آب غرقه شدند، که من در من غرقه شدم، که من لای آن دو کتاب مردم ...
برای محمد معتمدی عزیز و آن مولانایی را که صدا بخشید در" اپرای مولوی"
چه کسی است در صدایت که چنین بی قرار است
به نوای دلگشایت این چه درد ِآشکار است
قفسی است در میانه که قرار می ستاند
که در این قفس صدایت دمِ بلبل و هزار است
چه خوش است آن طنینی که به جان و دل نشیند
طرب است یاکه آن غم که به کام انتظار است
چه به دشتی و بیاتی چه به شور و اصفهانی
همه جارجار عشق است و هوار یار یار است
تو به لهجه می نشانی غم و غصه ی نهانی
به مثال آن سرشکی که ز هجر داغدار است
همه رنج مانده ای دوست در این زمان بدرنگ
تو بدان هنوز دل ها به صدا امیدوار است
"ساکت"
توی ماشین که رفتیم هنوز عیش مانده بود در تمام تهمان و بوش هم می آمد، این را راننده آژانس می گفت، ما بوی سری کامل یک کارخانه ی سیگارسازی را می دادیم و چیزهای دیگر البته،از آن شبها بود که دوست داری کش بیاید ولو شود به درازا بکشد و تو همانجوررقصان باشی در تاریکی و تنت بخورد به تن هایی که نمی شناسی و می شناسی، پایت هم بلغزد با آن پاشنه ی تیز طلایی و بدانی هستند نگهت دارند، از آن شب ها که خودت را می سپاری و می روی می نشینی یک گوشه سیگار می گیرانی و آن خودی را که سپرده ای دید می زنی، که چه زن ملایم ملوسی است و نگاهش می کنی هی که چطور دست می چرخاند و چه طرز موهایش را رها می کند آن وسط و قربان دست و پای بلورینش می روی هی، شبی که شلوغ است و آرام و ترد و گرم، که حاوی آدم هایی است که همه ش دوستشان داری، انگار که یک شب را مشغول دوست داشتن باشی، می بینید چه خوش می گذرد؟، از آن شبها که زمان را می چپاند به فراموشی و همه ی غم ها را به گا می برد، غم که می خواهد لانه کند یهویی و یک گوشه، بلد نیست غم بودگی یعنی چه، خل می شود می افتد به خنده، نمی فهمی چه بر سرت آمده که اینجور سرخوشانه ی یواش داری قدم می زنی، به آدم ها لبخند از دست همه خوشحالی و می خواهی یک سیر ماچشان کنی، دستشان را در میانه ی رقص می فشاری، به آغوششان می افتی، اینکه پایت خیس شده است و قرار است لیز بخوری برایت شعف ویژه دارد، خانه که آمدیم، خانه نیامده بودیم، جا مانده بودیم در بزم، هنوز داشتیم می رقصیدیم، پاهایمان رد انداخته بود و درد نداشت، البته رد که نه اسمش زخم بود، با آن قرمزی کنده کنده شده ای که می سوخت هم، اما از آنها که شیرین است و تا هفته ها که نگاهش می کنی خوشی از آنکه حالا حالاها خوب شدنی نیست و یادت می آورد از کجا و کدام شب آب می خورد، بعد مرض می گیری هی زخمش را می کنی تازه ی تازه بماند خوشحال باشی همیشه از آن زخمِ شیرین، می بینید، زخم ها هم بد نیستند، آدم را سرحال می آورند گاه، خانه که آمدیم، صداها، مزه ها، نورها، آدم ها، مانده بودند هنوز نزدیک و بیخ گوش و وردل، انگار شبی بود که خیال ِ پایان نداشت، خودش راه افتاده بود آمده بود دنبالمان، توی اتاق ولو شدیم، هی دانه دانه لباس هایمان را درآوردیم مگر کنده شود ازمان، عین خیالش نبود،می رفت یک گوشه ی دیگر خودش را ادامه می داد، تمام بوی شب مانده بود به تن و عیاشی می کرد، ما هم می بوییدیمش، چه خوب است آدم کلی خاطره بچسبد به لباسش و بو هم بدهد و هی بو بکشد هی کیفور باشد، هی بو بکشد هی کیفور باشد، اصلا چه خوب است آدمیزاد می تواند بو بکشد و آخیش شود، روی تخت دراز کشیدم، باید یک مراسمی می بود کسی باشد بعد از اینهمه خوشی بیاید کفش های آدم را دربیاورد، باهاشان مهربان باشد، جفتشان کند بگذارد در جعبه اش، کفش ها و لباسم را یک گوشه پرت کردم، انگار هم یک چند ساعتی ملنگ و خوشحال همینجوری ور ور چرت و پرت گفته ام و گفته ایم دوتایی، بعد هم دوست داشته ایم نخوابیم ادامه دهیم دری وری بگوییم و حسرت بخوریم که چرا ظرفیت آدم حتی اگر همه ش هم در حال رقص باشد در یک مهمانی پنج ساعته انقدر محدود است و کم و کفایت نمی کند جان های خسته ی شادانمان را؟،چرا آن چیزهایی که باید زیاد باشد کم است انقدر؟،با اینجور حال خوشی خوابیدیم، صبحش سرم درد خوبی می کرد،به پتویی که روم بود انقدر مهربان، علاقمند بودم و انگار که به معشوم خیره باشم و نازش کنم بود اوضاع رفتاریم با پتو، انگار چون صبح دیشبی است که دارد ادامه می یابد همچنان خوبم و خوشحال و سرذوق، از آن شب هایی بود که رقصانم ازش هنوز ...
دلم غریب غمت نیست، بی وفایی کن
بتی شکن، به دل دیگری خدایی کن
فغان ز حسرت آن بوسه کز لبت نچکید
مرا شراب خوران، بعد هرچه خواهی کن
من از دیار تو گم می شوم به گوری تنگ
تو در نگاه دگر ترک آشنایی کن
هوای یاد تو در دل به درد خو دارد
مرا به مرهم این کهنه زخم یاری کن
ببین خمار نگاهت مرا چه بند زند
بیا و جام شکن،فکر این رهایی کن
"ساکت"