بعد از آن دعوای سخت با الف سعی کردم دوری کنم از مردها، اینجور حرف زدن بوی حماقت می دهد، هیچ وقت به سرم نمی زد که بروم به چنین لاکی، که دوری کنم از مردها، اما یک جور حس شدید وشدیدِ دوری بهم دست داد،یک جور احتیاج دوری در من شکل گرفت سخت، نمی دانستم باید با نوازنده هایم چه کار کنم حتی،اینجور بغرنج شده بودم و روانپریش،سرم را کرده بودم زیر کوهی از فرار که آرامم می کرد، مدام قضیه ام با الف می آمد می رقصید جلوی چشمم و من داغان و من گریان قرص می انداختم بالا که گرم شوم که گم شوم، اما نمی شدم، دوست داشتم فراموشم شود، دوست داشتم آن روزِ توی کردستانم با او برود یک جای نابودی دفن شود و من صدای خودم را یادم نیاید که چقدر جیغ زد و کلمات نامفهوم و غمگین را چپاند به حنجره، اما نمی شد، آرام که شدم، آن موقع که نیاز نداشتم فریاد بزنم، سروته همه چیز را با یک اس ام اس به هم دوختم، او شبش ایران را ترک کرد من هم دیگر چیزی یادم نیامد، به علی خبر دادم که تمرین را به راه کند،حتی اگر پادگان حامد را ول نکرده اند، علی هم همیشه هست، علی به این دو ماه بودن در زندگانیم شده عزیز و جانان، از آن آدم هایی که "هست"، که تا بحال نشده نگرانم کند از نیست بودنش،که از زیر سنگ هم شده جا جور می کند برویم سازِمان را بزنیم، تمرینمان را بکنیم، از آنهایی است که در برهوت روزمرگی یهو یادم می آورد که لحظه را حرام و هیچ نکنم، که صدایم را به کار بیندازم، که هی مشقم بدهد و بگذارد مقابلم و بخواهد و بخواهد و یادم بدهد که سخت تر بخواهم از خودم، همین علی بود که جسارتم داد بروم با معتمدی حرف بزنم و آن موقع که همه یک صدا گفتند نمی شود، لبخند نرم و مهربان بنشاند به دلم و آرام بگوید می شود، حتی شده یک جلسه بروی کنارش بنشینی راهنمایی بگیری برای اینجایت کافی است، همین علی بود زمانی که معتمدی جوابم را داد و قرار ملاقات گذاشتیم هم پای من شادی کرد و فریاد زد وتمام وقتش را بخشید به من تا تمرین کنیم، خوب دربیایم جلوی معتمدی، که هرشب اس ام اس می زند "زهرا ضبط را که گوش می کنم عالی هستی به جز چند ایراد جزئی، جان ِ من تمرین کن حیف نشوی،" امروز را تمرین کرده ایم، سخت و لذیذ، آن هم استودیو منوچهر، منوچهر هم بوده، اما نیمه و کم و ویلان، زمان های تمرین یادم می رود همه چیزرا، یادم می رود مطلق، در مستی هستم،انگار که نیستم، بعد که می رویم مقابل هواکش در آن دالان تاریک سیگار بکشیم، چای بنوشیم، باز می گردم، درخودم می پیچم ، تا خرخره در آن فرار و غم فرو می روم، دلم خنک است، نه آهنگساز است، نه کاوه، نه محمد، نه حتی منوچهر، دلم علی را همینجور تنها و مهربان می خواهد، که در این دالان تاریک در نیمرخ چپم می ایستد و نگاهم می کند، آن منی که از مستی رخت کشیده و یادش آمده و اینجور کلافه است و سیگار به لبش می ماسد، گاهی بعد حرف می زند، طرحم را می کشد، رنگم می کند، مرا به خودم وامی دارد که حیفش نکنم در این سهل انگاری فطریم، از اینهایی که هیچ بوی پندو نصیحت از حد حوصله خارج را نمی دهد، از بس صاف است و بی غش، اصلا علی را از آن جا که اینقدر صاف است می خواهم در آن دالان تنگِ تاریک، آن لحظه که من آن همه آوار را یاد می آورم و دیگر صدایم نیست و سکوتی است و تک سرفه های بعد سیگار، تا آن روز که گروه دوباره کامل جمع شوند و این دلخواه تنهایی نباشد، آنقدر آمده نزدیک که آخر تمرین دوست دارم سرم را فرو کنم در سازش بگویم علی روزی که می روم پیش معتمدی تو هم بیا با ساز که مرا اینگونه خوشتر است، می خواستم بگویم یک روزی هم می شود به من که با یک آقای الفی یک چند هفته ای گلاویز استم، یک آقای الفی می آید حالم را بد می کند و دست هم برنمی دارد، آدم یک صبحی در رختخوابش فرو می رود و می بیند چقدر هم عصیان دارد و ذهنش به مرزبندی جنسیتی رسیده اصلا، می خواهد بلند شود طی یک عملیاتی مردهای زندگیش را بفرستد بیرون از متن، می بیند دیگر به ته است در مقابل این جنس، همه ی اینها هم از ذهن خیال زده اش بیرون ریخته اند، از روحیه ی لعنتی حساسش که خو نمی گیرد به یک سری واقعیتها و در رختخواب و کابوس و خواب سرگردان می شود اگر از پس اینهمه واقعیتِ ریزودرشت برنیاید، ولی خب اگر همه ی همه چیز بد است انقدر، اگر من شبهای زیادی است که می لرزم از اشک، اگر که بریده ام لحظه هایی حتی، یک کسی هم بوده است مثل علی که سازم باشد، که نغمه ی جانم را بنوازد، که رهایم کند، از اینهمه بند،از آن تک لحظه های غمبارِ دالان تاریک که میان تمرین می روم تویش سیگار می کشم ...
+ نوشته شده در شنبه ۲۹ آبان ۱۳۸۹ ساعت ۱۰:۳۹ ب.ظ توسط صراحي
|