کاش برای من جایی را باقی می گذاشتی
پنجره ای
دری در دور دستی
روزنی
قاب کوچک پنهانی ای
یا حتی
یک صفحه ی کوچک از وبلاگی ناشناخته
که حدسم می رفت ازآن تو باشد
کاش برای من جایی را باقی می گذاشتی تا
نگاهت کنم ...
کاش برای من جایی را باقی می گذاشتی
پنجره ای
دری در دور دستی
روزنی
قاب کوچک پنهانی ای
یا حتی
یک صفحه ی کوچک از وبلاگی ناشناخته
که حدسم می رفت ازآن تو باشد
کاش برای من جایی را باقی می گذاشتی تا
نگاهت کنم ...
موسیقی، کتابها و داستانها، دنیایی را که ما در آن زندگی میکنیم، انعکاس میدهند و ما هم در دنیای آزاردهنده و آشفتهای زندگی میکنیم. دنیا پُر است از رنجها و نادانیها و چیزهای منفی. این داستانها، یعنی ایدهشان، از دنیای خودمان میآید و داستانها اینطور شکل میگیرند. در یک داستان خوب واقعی هم با یکسری ابهامها، تضادها و مرگ و زندگی روبروییم. اما نکته اینجاست که هنرمند برای نمایش رنج و عذاب خودش که الزاماً نباید رنج بکشد. باید رنج را فهمید. فهمیدن بهترین کاریست که بشر در بهترین شرایط میتواند بکند و چه بهتر که رنج و عذاب را روی پرده سینما، یا در کتابها ببینیم و نه در زندگیمان.
دیوید لینچ
کنارت سال ها بودم
به دلتنگی بیافزودم
غم دل را به جان سودم
که تو دلدار من باشی
همه افکار من بودی
به دریای دلم رودی
چه دارد این زمان سودی
که درآزار من باشی؟
مرا در تو نهانی بود
تنم را با تو جانی بود
نماندی و فغانی بود
شه خونبار من باشی
به خامی دل به تو دادم؟
به درس عشق استادم؟
ندادی جز جفا یادم
مرا آوار من باشی
" ساکت "
تازه فهمیده ام از جهان تاریک خودم می توانم به تو پناه بیاورم ... از رنجی که بابت گریه های نیم شبم می کشی می دانم ،این را درست آنجا متوجه شدم که توی آن تاریکی دنبال سیگار می گشتی و من هق هقم بند نمی آمد ، من همیشه گریه می کنم، نه؟ ،داری شروع می کنی تشویقم کنی که دیگر تکرارم نشود ،که دارد پلکهای چشمم می ترکد و چروک های عاصی زیر نگاهم دویده اند، اشک در چشمان مقاوم تو هم حلقه می زند گاهی وقتی خیره ام می شوی و آرام آرام تهی شدنم مقابلت رخ می دهد ... نگاهم می کنی و خوابت نمی برد و من به تو پناه می برم ، در جهان تاریک من خدایی نیست و عشق های مرده و گندیده نشانی از زندگی باقی نگذاشته اند و هیچ گاه به تو نگفته ام که من مرده ام ، هیچ گاه نگذاشته ام بفهمی قلبی نمی تپد و لبی نمی بوسد، بااین حال من به تو پناه آورده ام از وحشت زندگی، از هراس پوچی تمام این هستی، از لای دندان خونریز عشق ، از پیش چشمان خالی ای که دوستم می داشتند انگار، به تو پناه آوردم، به لبخند تو و به چشمان بسته ی هنگام خوابت که چه بی اندازه معصومیت ابلهانه ی انسان را به دوش می کشد و خواهد مرد و تمام خواهد شد، به آغوشت می خزم که سرشار و داغ است از زندگانی بکر، از جهانی با بوی تازه ی علف ، از مهربانی حیوانی اهلی، از امنیت دستانی که نگهم خواهد داشت و من را با خود خواهد برد و دلم را نوازش خواهد کرد و دلتنگی ام ر ا تیمار ... من به تو پناه آورده ام، به نگاه چهارگوشت که توان ترک مرا ندارد ...