1
از آن بعداز ظهرهایی بود هم بوی ِ آن بعداز ظهرِ با هممان در شهر کتاب ونک،نمی دانستم چرا انقدر خوشحالم،نمی خواستم هم بدانم، همینجور دلخواه کتاب برمی داشتم،راز نو را هم باید می گرفتم چون خیلی وقت بود قولش را به خودم داده بودم،دوتا از کتابها را هم دوست داشته بودم بگیرم برای تو و با خودم می گفتم راز نو را هم با هم اشتراکی گوش می دهیم، از همین گفتمان هایی که آدم موقع خریدهایی برای یک نفر غایب با خودش می کند که یعنی این را خوانده؟این یکی را دارد؟،تا اینجای داستان چیزی یادم نمی آمده انگار،خوشحال بوده ام، چند کتاب برداشته بوده ام و دوتاشان را مخصوص تو،تا آنجایی هم که آقای دم در می گذاردشان تو کیسه و مهرو فلان چیزی نبود توی چشمم بزند،عجیب بیایدو یک شاید غیرممکن باشد به میان،ولی تا باد پاییز رفت بیخ گلویم و طره ای را لیزاند به گونه ام شاید که به لحظه ای از هم وا شدم،انگار که ندانم که یهو چه بر سرم آمده،سرم را کردم توی کیسه،توی کیسه لای آن دو کتاب، هی پیچیدم به درد،بغض کردم و از تهم آنجا که دیگر هیچ صدایی نیست و خالی هوار کشیدم و زوزه، اشک بود و اشک که می ریختم، که کلمات در آب غرقه شدند، که من در من غرقه شدم، که من لای آن دو کتاب مردم ...