توی ماشین که رفتیم هنوز عیش مانده بود در تمام تهمان و بوش هم می آمد، این را راننده آژانس می گفت، ما بوی سری کامل یک کارخانه ی سیگارسازی را می دادیم و چیزهای دیگر البته،از آن شبها بود که دوست داری کش بیاید ولو شود به درازا بکشد و تو همانجوررقصان باشی در تاریکی و تنت بخورد به تن هایی که نمی شناسی و می شناسی، پایت هم بلغزد با آن پاشنه ی تیز طلایی و بدانی هستند نگهت دارند، از آن شب ها که خودت را می سپاری و می روی می نشینی یک گوشه سیگار می گیرانی و آن خودی را که سپرده ای دید می زنی، که چه زن ملایم ملوسی است و نگاهش می کنی هی که چطور دست می چرخاند و چه طرز موهایش را رها می کند آن وسط و قربان دست و پای بلورینش می روی هی، شبی که شلوغ است و آرام و ترد و گرم، که حاوی آدم هایی است که همه ش دوستشان داری، انگار که یک شب را مشغول دوست داشتن باشی، می بینید چه خوش می گذرد؟، از آن شبها که زمان را می چپاند به فراموشی و همه ی غم ها را به گا می برد، غم که می خواهد لانه کند یهویی و یک گوشه، بلد نیست غم بودگی یعنی چه، خل می شود می افتد به خنده، نمی فهمی چه بر سرت آمده که اینجور سرخوشانه ی یواش داری قدم می زنی، به آدم ها لبخند از دست همه خوشحالی و می خواهی یک سیر ماچشان کنی، دستشان را در میانه ی رقص می فشاری، به آغوششان می افتی، اینکه پایت خیس شده است و قرار است لیز بخوری برایت شعف ویژه دارد، خانه که آمدیم، خانه نیامده بودیم، جا مانده بودیم در بزم، هنوز داشتیم می رقصیدیم، پاهایمان رد انداخته بود و درد نداشت، البته رد که نه اسمش زخم بود، با آن قرمزی کنده کنده شده ای که می سوخت هم، اما از آنها که شیرین است و تا هفته ها که نگاهش می کنی خوشی از آنکه حالا حالاها خوب شدنی نیست و یادت می آورد از کجا و کدام شب آب می خورد، بعد مرض می گیری هی زخمش را می کنی تازه ی تازه بماند خوشحال باشی همیشه از آن زخمِ شیرین، می بینید، زخم ها هم بد نیستند، آدم را سرحال می آورند گاه، خانه که آمدیم، صداها، مزه ها، نورها، آدم ها، مانده بودند هنوز نزدیک و بیخ گوش و وردل، انگار شبی بود که خیال ِ پایان نداشت، خودش راه افتاده بود آمده بود دنبالمان، توی اتاق ولو شدیم، هی دانه دانه لباس هایمان را درآوردیم مگر کنده شود ازمان، عین خیالش نبود،می رفت یک گوشه ی دیگر خودش را ادامه می داد، تمام بوی شب مانده بود به تن و عیاشی می کرد، ما هم می بوییدیمش، چه خوب است آدم کلی خاطره بچسبد به لباسش و بو هم بدهد و هی بو بکشد هی کیفور باشد، هی بو بکشد هی کیفور باشد، اصلا چه خوب است آدمیزاد می تواند بو بکشد و آخیش شود، روی تخت دراز کشیدم، باید یک مراسمی می بود کسی باشد بعد از اینهمه خوشی بیاید کفش های آدم را دربیاورد، باهاشان مهربان باشد، جفتشان کند بگذارد در جعبه اش، کفش ها و لباسم را یک گوشه پرت کردم، انگار هم یک چند ساعتی ملنگ و خوشحال همینجوری ور ور چرت و پرت گفته ام و گفته ایم دوتایی، بعد هم دوست داشته ایم نخوابیم ادامه دهیم دری وری بگوییم و حسرت بخوریم که چرا ظرفیت آدم حتی اگر همه ش هم در حال رقص باشد در یک مهمانی پنج ساعته انقدر محدود است و کم و کفایت نمی کند جان های خسته ی شادانمان را؟،چرا آن چیزهایی که باید زیاد باشد کم است انقدر؟،با اینجور حال خوشی خوابیدیم، صبحش سرم درد خوبی می کرد،به پتویی که روم بود انقدر مهربان، علاقمند بودم و انگار که به معشوم خیره باشم و نازش کنم بود اوضاع رفتاریم با پتو، انگار چون صبح دیشبی است که دارد ادامه می یابد همچنان خوبم و خوشحال و سرذوق، از آن شب هایی بود که رقصانم ازش هنوز ...
+ نوشته شده در شنبه ۸ آبان ۱۳۸۹ ساعت ۳:۳۸ ب.ظ توسط صراحي
|