زندان جاي ِ خوبي ست. حالا شما فكر كن مثل بيمارستان براي كساني ست كه شناخت ِ خونشان آمده پايين ... ببين جانم،آدم هايي كه آدم بشو نيستند را مي برند زندان بهشان يك سوئيت ِ رو به دريا و آفتاب و اصلا چهار فصل رو ميارن جلو چشاشون و سپس چند تا كتاب ِ درست درمون از براي كليد زدن مي دن دستشون چند فقره از افراد متفكرو تحصيل كرده باهاشون حرفهاي خوب خوب و جامعه مندانه واز درو ديوار دموكراسي مي زنن، بهشون آب هويچ بستني مي دهند قبلش هم تازه بهشون چلوكباب ِ سلطاني دادنا( خودشون از منو انتخاب كردن)، نازشان مي كنند، روز تولدشان يادشان نمي رود و اجازه نمي دهند از آمدن در اين جهان كه زندانش هم اينگونه گلستان سعدي ست پشيمان شوند عوضش اجازه دارند خانواده هايشان را نبينند و تماسها كات شود آن هم يك شبه، بي توضيح،بي حرف اضافه، بي چمدان، بي.... از لحاظ آزادي از قيد تعلق ديگه... مي گن به دليل ِ سرايتِ شناختِ نوع ِ جديد فعلا طرفتون در قرنطينه به سر مي بره... در زندان به آدم ها خوش مي گذرد، زندان براي بشر است ، خلاصه بعضي ها هم در زندان از خوشي مي ميرند...