ویولن شکسته...
تا حالا شده قاطي ِ اتفاق ِ نابِ يه نفر ديگه بشي؟اصلا نقش اصليه مال ِ خودت باشه!تيكه ي حياتي باشي و گند بكشي به قضيه،اونوقته كه شايد حس كني تو همون آدم بده هستي كه در جماعت آدمهاي بد زيست مي كني... قضيه مي تونه هر جور باشه مثلا طرف يكي باشه كه برات ويولن مي زنه،بچه ي مودب،سرِ موقع بياد،ساز كوك،لباسا اتو،قيافه كفِ هاليوود از اونا كه دختر جيگيلي هاي آموزشگاه براش عشوه خركي ميان و خط چشاشونو پررنگ تر مي كنن تا آهاني،شماره اي،نيش ِ تا بناگوش بازي،بعد تو مثل كلئوپاترا پا رو پا بندازي و منتظرو كوك ِ اتاق مخصوصه كه فقط مال بچه هاي آوازه و آه و حسرت ِ اونا كه نيگات مي كنن كه با آقا ويولن زنه مي ري تو و تمرين داري،آي راجع به وقايع در بسته ي اتاق تخيل مي كنن آي تو چشات زل مي زنن و رنگ دانه هاشو جدا مي كنن و رويدادهاي اون اتاقه همش رازو رمزه واسشون زنجيره و روابط گروه نوازنده و آواز همه اون چيزايي كه ماها و من ها هستيم، دلشون مي خواد جاي تو باشن ولي تو هيچ التهابي نداري واسه ت يه قضيه ي هنريه،تمريني، يه جور همكاري، يه جور رابطه متقابل كه هدفش كوتاه مدته، اندازه ي همون اتاقه و تموم، تازه استاد هم هست كه... بعد مي شيني روبروش سازش كوكه بدبخت،بعد تو هم معروفي كه از اون اول ِ تستي كه پات تو آموزشگاه وا شده اصلا صداي فالشي نداشتي نوازنده ها هم راحت بودن،بعد ويولن زنه شروع مي كنه درآمد تو مي ري برا آواز تموم كه شد سازو آواز باهم شروع مي كنن، لحظه هاي زنده و هماهنگ، يه پيوستگي دو نفره ي عالي، تو چشم هم نگاه مي كنين،كد ميدين كه من دارم مي رم اوج اونم جاي دستاشو تنظيم مي كنه و...ديگه بايد ديدو شنيد،استاد كيفور از اين شاگرداش بعد تو لج مي كني، به آقا ويولن زنه لج مي كني فالش مي ري اخم نمي كنه،سازو ول نمي كنه،مي چسبونه بيخ صداي قاطي پاتي تو و اصلا فالش مي شه و گه كشيده مي شه به داستان ِهماهنگي،استاد يه نگاه بهت مي كنه مهربون،پير،استاده ديگه از اونا كه يعني اي پدر سوخته و يه نگاه به اون،دنيا ديده وار،رنجور،اي بابا يعني عاشقي ديگه،مثلا جلسه تموم شد و هر كه رود خانه ي خود،به سرعتِ نور خداحافظي مي كني با همه، تا سرِ راه آقا ويولن زنه نباشي بعد ببيني ايشون يه نوري سراغ دارن كه سرعتش ازسرعت نورِ شما هم بيشتره،هي دنبالت بياد و بگه اجراي امروزتون خوب بود داريد پيشرفت مي كنيد و خنده تون بگيره كه چه سعي جالبي داره برا چسبوندن ِ حرفاي غير واقعي به واقعيت بعد ببيني سه،چهار،پنج تا چهارراه رو با آقا راه اومدي و خيلي چيزا دونستي كه روانشناسي خونده شاخه هاي هنري اي كه كار مي كنه چيه كه چقدر عاليه واسه خودش كه الان پشتِ سرت آه و نفرين دختران ناكام آموزشگاهه،فقط خل خل بازي كردي كه اين آقاهه ويولنش رو بزنه،سرش به كار خودش باشه،بذاره اوضاع ژوست باشه نشه فالش فهميدي كه داري ماجرا مي شي داري نم مي دي توي زندگي ِ يه نفر،بعد ميبيني كه اون شاده،رو هواس،ناب ترين اتفاق زندگيشه انگار كه تا نگاش مي كني خون مي دوه تو صورتش و مي ترسي يهو پس بيفته زياد نگاش نمي كني،فهميدي كه چقدر دنبال فرصتهايي مي گرده،گاهي حواست نيس نگاهاشو طولاني مي كنه،دست و پاشو گم مي كنه، داره آروم آروم از خودش جدا مي شه و زنده،از پوسته و هستي ِ خودش نوك مي زنه و خارج مي شه تفاوت دلهره آور خودت با اونو هي حس كردي كه چقدر گريه داري برا اين آدم چون رو زميني،پات رو آسفالتِ داغه فهميدي كه هيچم از اون نگاها راضي نيستي،كه عذاب گرفتت،كه تو خودت مي گي به جهنم من كه نمي تونم براي نشكوندن دل يه آدم نقش بازي كنم،كه هي ميگي هيچي سرِجاي خودش نيست،كه درمانده مي شي،كه دنبال ِ واژه مي گردي كه همون لحظه مي خواي برا هميشه از جلوي اون آدم محو شي كه دلت مي سوزه كه نگران مي شي...كه داري صداتو آماده مي كني كه يه چيزي بگي احتمالا براي اون بي موقع، تلخ، باور نكردني بوده كه بي حركت يه جا واي مي سه انگار آماده باش برا تيرباره كه تو با صدايي كه صافش مي كني اونم خيلي فالش هي شليك كني كه ببينيد من هيچ...دوستتون ندارم...
+ نوشته شده در پنجشنبه ۸ مرداد ۱۳۸۸ ساعت ۲:۵۳ ب.ظ توسط صراحي
|