تنگی دنیاست دیگه...
دنيا هم كوچك جايي ست براي خودش،همون پسره كه اون روز توي همون خيابون باهام دويده بود و موقعي كه واقعا گير افتاده بوديم و من نه از لحاظ اشك آور كه از نظر ترسيدگي احتمالا، چشمام مي سوخت و داشت گريه م مي گرفت كه حالا چي مي شه بعدش سينه سپر كرد جلوم و معرفتي موند تا با من فرار كنه و شروع كرده بود به خواندن ِ اي ايران اي مرزِ پر گوهر با صداي خفيف كه محكم،همون كه من از ويژگي هاي برادران،گاردها،لباس هاي سبز كثيفي هاو...ها مات برده و خشك مانده بودم، كناريم بود و گوشه ي آستين ِ مانتوم رو چسبيد و دِ بدو... همونو ديروز دوباره ديدم، اتفاقي و همينكه همديگر رو شناختيم مطمئن شدم هر جاي ديگر،سالها ديگر هم مي ديدم مي شناختمش،نمي توانم معناي اين جور لبخندها رو بعد از اينطور شناختن ها بنويسم،خيلي خوبه،همين و من اينقدر از خوبيش جوگير شده بودم مي خواستم بپرم بغلش بگم يادته اون روز؟؟؟ (عكس نگير آقا،ما همه جا هستيم...)
پ.ن: مرضيه،همون روز كه مثلا من با تو دانشگاه بوديم برا تحقيق، خب ...
پ.ن2.: آقاي رهجو لطفا به كامنت هاي پست تولد داريوش رفيعي نگاهي بيندازيد...