تو نزديك تريني آدم اينجوري مي شود عضو يك خانواده! مي رود قاطي شناسنامه هاي شبيه و فاميلي هاي يكسان ،اونوقت حضور دارد؟ تو منو مي بيني زماني كه از دانشگاه برمي گردم زماني كه غذامو مي خورم گاهي تلفن هامو جواب مي دي بعضي دوستانم ديگه دوست تو هم شده اند گاهي كنار تختم شعر ديشب گفته اي رو پيدا مي كني و مي خونيش، غمگينت مي كند يا شاد؟ تو موهاي شانه نكرده ام را مي شناسي با فريادها و زنگ صدايم خو گرفته اي تقريبا هر روز به چشمانم نگاه مي كني بيماريهايم را ديده اي و سرخوشيهايم را همينطور، تو چهره ي خسته ي نخوابيده و زرد و بي آرايشم را بارها و بارها نه در آينه نه در خيال كه در واقعيتِ صبح هاي زودِ پشت پنجره ي اتاقم، ديده اي و چهره ي خوابيده ام را كه خودم هم نديدم حتي، دستانت انگشتهايم را مي شناسند و شانه ات سرم را، تو با من دچار اختلاف ها شده اي در اين مسيرِ دراز باهم دعواها كرده ايم از دنبال بازيهاي بچگي تا وخامت بحثهاي بزرگسالي و گاهي نفس هايت را مي شنوم كه پشت درِ اتاق به آواز من گوش مي دهي تو كودكي مرا ديده اي فحشهايم را شنيده اي كتابخانه ام با وروديهاي كتابهاي جديد و خاك كتابهاي قديميم،دلزدگيهام، نبودن هام، بد اخمي هام، شيرينيها و تمام مهربانيهام ، دروغ مي گويم ها، زيبايي هايم، ترس ها و فرارهام، پنهان كاريهام كه بالا مي زد چه زياد گاهي، بامن قدم ها زده اي، دوتايي خيلي جاها رفته ايم...خب اين يعني من و تو...يعني كه من و تو سالهاست كه با هم زندگي كرده ايم ...امروز بهم گفتي : خيلي وقته دنبال ِ يكي مي گردم تا مناسب باشه و با تو حرف بزنه و ازت بپرسه، هيچ آدم مناسبي رو پيدا نكردم، هيچ كس، مي ترسم خيلي طولاني شه طولاني واژه ي سهمگيني بود برات چون خواستي نفس بگيري تا ادامه بدي كه: تو چرا ...؟ اينجوري چرا؟ و من همه ي خنده هام رو به رخت كشيدم همه ي جفنگ بازي هام، اون شيطنتهاي عجيب غريبم تو پارك رو حتي،با اون روز ديوونه شدنمونو از صبح تا بعدازظهر تو سالناي سينما و چرخيدن توخيابون وليعصر و پراشتها شدن بي سابقه ي من كه چشاتو گرد كرده بودو مي گفتي بميري جمعت نمي كنما، اصلا چندتا رويداد هم ساختم تا تو همينكه كمي يادت بياد بيخيال بشي، اما يه ميل، يه له له برام موند، براي افتادن تو بغلت و گريه كردن گير كرد گوشه ي چشمم يك قطره ي اشك سنگين مي خواستم نبينيش و همينطور خيره به يه جاي ديگه نگاه مي كردم تا پلك نزنم و نيفته كه اگه مي افتاد واويلايي بود انكار ناپذير همون قطره به هزار راز نگفته ميمانست ولي تو گفتي: باشه... قبول، ولي من ديدمااا...