يك گوشه ايستاده بودم،زير ِ سقفِ خيس خورده ي هفتصد سال ِ پيش بود با آن خطاطي هايش كه راهنما مي گفت از رنگِ طبيعي هست،من ولي چشمم روي دستگيره ي در وول مي خورد،همان هفت درِ روبرو به هم،هفت درِ عشق... كنارِ درِ ورودي به اين عمارت يك جفت چشمِ آبي پيدايشان شد كه شروع كرده بود نخست از طره ي كنارِ موهايم سر خورده بود به طرفِ مردمك هاي چشم ها و رفته بود سراغ ِ لبهايي كه باز و بسته مي شد و با كناريش از رنگ هاي طبيعي ِ هفتصد سال ِ پيش و ما چقدر فرهنگ داريم و منم منم هاي تاريخي ايراني صحبت كردن از جنازه هاي به جا مانده و بودم ها  و آن نگاه رفته بود روي ِ آويزِ روسري و دستش به جايي از گلوگاه و ميان ِ دو ابرو و يك گوشه از چشم بند شده بود....به من خيره گي مي كرد كه راهنما گفت اين آقا و همراهش از گردشگران فرانسوي هستند خاك فرانسه رو به مقصد ايرانگردي ول كردن سه ماهه...جفت چشم آبي از نگاهم رود مي كشيد بيرون،به بازديدِ جنگل ها مي رفت و يا حتي به عيان، زيرِ باران ِ كوير با من مي خوابيد ويا شايد هم ميراث چاه ِ نفت مي خواست از آن عمق ها...حالا نوبت ِ من بود،بايد مي ديدمش،مردمك چرخاندم،نه،ترديد نكرد،نگاه برنگرفت،لحظه اي چشم نپوشيد،يكبار پلك نزد و من هم...بي كلمه اي،اصرارِ كناريم كه شروع كن انگليسي يه كم باهاش حرف بزن به گوشم نمي رفت كه دلخواهم اين بود او فرانسه اش را بفهمد كه من بلدش نيستم و من فارسي ام را و نابلدِ فرانسه...حركت ِ دايره ايمان شروع شد، آن رقص، نگاهي كه در نگاهي مي چرخيد، جهاني كه در جهاني فرو مي رفت و رازها ،سكوت،چشمها،سياهي ِ گيسويي كه از من بود و طلاي عيارْ بالاي موهاي او ...قضيه ي شرقي غربي ديگر، انگاري كه عنصري از بدويت را كه من باشم از شرقستان خارجي دارد تجربه مي كند داشت ديوان حافظ را ورق مي زد و مولانا زمزمه، از هخامنشيان با ارابه ها عبور مي كرد دمي در ارم مي رفت و باغ فين را سر سري كه نه به هيجان دور مي زد از براي رسيدن به اينجا در وراندازي من كه تجسدِ همه اين ذرات خاك شده بودم و بس، داشت صورتم را با پرتره هاي تمام زناني كه از ايران ديده بود و چقدر هم كه خواسته بودشان قياس مي زد و و زنده زنده صورتم را در قابي در خيال و ذهن دفن مي نمود براي موزه ي لوورشان... اي بابا ما زير سقف هاي هفتصد ساله جو گرفته بودمان و تخيل پردازي تاريخي مي كرديم، خب براي كشف چيزهايي كه زبان را راهي نيست نگاه است كه مي ماند و روي انگشتهاي دست ضربدر مي زند به چشم شبيخون به پوست انگشت مي كشد و به لب شايد بوسه، از كجا معلوم كه نه...بي صدايي كه از هم نداشتيم، بي هيچ بي هيچ...سرم به زير همان سقف با رنگ هاي طبيعي بود لبخندم را شناخت كه از براي گرفتن ِ نگاه است و رفتن ...دوربينش را بلند كرد و لحظه را در عكس كشت،من ِ قبليم،من ِ بعدي ِ آن نگاه در دستگاهش سرقت شد و ماندگار... آدم يك موقع هايي نمي داند كجاي نقشه ي جغرافيايي ِ ديگري قرار مي گيرد، آدم فقط يك زمانهايي نگاه مي كند، خداحافظي هم نمي كند شروع هم نمي كند دنبال طرف روبرويش نمي گردد آدم يك موقع هايي افرادي را دارد در زندگيش كه همان لحظه به دستشان مي آورد و همان لحظه هم از دستشان مي دهد بدون هيچ يادي هيچ صدايي هيچ حرفي ولي مطمئن هست همان نگاه را يادش مي ماند اگر فيلم بازي از خودم در بياورم آخرش مثلا اينجوري مي شود كه ما گذرمان به فرانسه مي افتد و لبخند ژوكوندمان را يك جايي معطل گذشته اش مي بينيم...