پايان ِ بيست و يك سالگي ام

پايان ِ كدام بيست و يك ساله ها بود

كه شمع نشمرده

به سرگرداني ِ مرگ

آب شدند؟؟؟

پايان ِ بيست و يك سالگي ام

دويست فرسخ دوري داشت

دو هزار سال دلتنگي

و ميليون چشمي كه

به گريستن نگذاشتند

رودي،چشمه اي،دريايي،بخشكد...

بيست و يك سالگي اي كه به پايانش مي رسم

دستي كه نيست در دست مي فشارم

لباني كه نيستند به بوسه تر مي كنم

شانه هايي كه به گناه غايبند

به سر تكيه مي دهم...

همان سال ِ خيلي دوست داشتن هايم

كه بي مرز

تمام نشدني

ماند كجي ازدل

آنجا كه همه چيز تمام مي شود

و آن تمامش يعني ناتمام...

سالي از زندگي

ورقي از حيات

و رنجي از ماندن....

 همان سال ِ سلام ها و خداحافظي هاي

نيمه كاره

سال ِ نخواستن هاي ممتد

نامه هاي بي خطِ پايان

و حرفهاي نگفته...

پايان ِ يك عدد...

سالي چروك

مردادِ پاييزي

مردادِ برفي

مردادِ خونين...

اين است حكايتِ پايانِ

بيست و يك سالگي ام

به من سالي اضافه مي شود

از من عمري كم مي گردد...(ز.س)