يك،دو،سه

48 ساعته با كوچه هاي مخمل ِ خواب

من قرارِ تو و ديدارِ تو دارم

روي ِ هم رفته دو ساعت

وقتِ آزارِ تو دارم

وقت دارم كه نگاهت بكنم،

پشتِ پيراهنت آويز شوم

يك شبي يوسفِ چاهت بكنم

يا كه تعمير كنم زنگِ دلت

و به افشا، فرياد زنم

از سرِ دلتنگي ها

يادت آرم به وضوحي عريان

آن همه رنج،روان سنگي ها

وقتِ نيرنگ زدن

به كميني سرِ راهت باشم

وانگهي هلهله ي جنگ زدن

به گرفتاري ِ تو كوشيدن

پس از آن ترك كنم خوابم را

لحظه اي در خلاء اعلام كنم

مي فروشم به كسي قابم را

مي توانم سرِ تو داد كشم

ضربه هايي به تنت نوش كنم

سر به راهي كنم و بنشينم

به صداي سخنت گوش كنم

و تو در وادي ِ خواب

ز غمم پير شوي،يا به زنجير شوي

يا اگر حكم كنم،طعمه ي تير شوي

 

يا كه من حل بشوم پشتِ سكوت

رگي از خود به رگت باز كنم

شايد از حجم ِ غبارِ مرگم

با تو يك زندگي آغاز كنم...

 

 

خواب اينجاست ببين هيچ كسي

جز من و تو رقم ِ آدم نيست

مثل ِ ما گمنامان در جهان ِ خوابم

طبق ِ آمارِ گذشته،الان

به نتيجه،كم نيست

خواب اينجاست ببين كه من و تو

زِ خيابان هايش نه هراسي داريم

و نه با هوشياري ما تماسي داريم

نه جدايي اينجاست،نه غم ِ فردايي،و نه حتي مايي...

خواب اينجاست،تو را مي بينم

تو،بدون ِ تكرار

تو،بدون ِ تقدير

تو،بدون ِ وصله و بدون ِ بايد

تو،بدون ِ خود كه بامن...

خواب اينجاست تو را مي بينم كه نگاهم كردي

روي ِ آن بالكن ِ چوب نشسته بودم

و تو گوشت پر حرف و حروفت خاموش

به چه مي پيوستي؟

آري،به من...

و مرا مي ديدي...

ريشه اي از نگهت تا نگهم سبز شكفت

پاي ِ رفتن گم شد

خوابِ من،خوب ببين

راه ِ برگشت نهفت

و تو را بالكن ِ چوبي ِ من قرض گرفت

و چگونه دستم

وهم ِ دستان ِ تو را فرض گرفت

و جهان در خوابم به فراموشي رفت

و چراغ ِ ترديد رو به خاموشي رفت

همه جا شيرين شد

آه، فرهاد همان كوهكن ِ ديرين شد

 

ناگهان وقت گذشت

آسمان آهني و بي جان شد

بالكن ويران شد

هذيان ها آمد كه تو را دور كند

و به كابوس بگويد كه مرا

واردِ آن قصه ي مجبور كند

و نمي فهميدند كه چه بي اندازه

به من و تو هر دم

لحظه ها سخت گذشت

واي انگار حقيقت گم شد

ناگهان وقت گذشت...

 

 

من پريدم از خواب و چه مضطر بودم

بدنم ميلرزيد،آه از اشكِ خودم تر بودم

در درونم آشوب

و سرم درد گرفت

روي ِ پيشاني ِ من

آب حكم ِ عرق ِ سرد گرفت

با خود هي مي گفتم

من تو را گم كردم؟

... ويا

تو مرا گم كردي؟

آن مهيب ِ پايان

با هجوم ِ غرش

و سقوط ِ باران؟!

 

عطش ِ نفريني به من آغوش گشود

و ته ِ ذهنم را كه پر از خوابِ تو بود

اسبِ بيدار ربود...

يك صداي مبهم

روي ِ دالان ِ اتاقم پيچيد...

نه، تو بودي انگار

كه به نجوا گفتي

خواب، تعبير ندارد گاهي

زندگي خوابِ پر از تعبير است...(ز.س)

 

پ.ن: از همون شعرهايي ست كه دوستشون دارم، از اون شخصي ها، از همون خواب ها، از همون ...