منم زوزه...
نگاهم زوزه ي ماندن...
به پنداري،شباهت بود در قابِ جديد ِ من
من آن من بودم
آن معشوقه ي آزار
تلو مي خورد انگشتم
به لغزش، چون غمي آوار
درون ِ ريشه،رگ تالابِ آشوب است
نگاهم كن عزيزم،آه من حال ِ دلم خوب است
نگاهم مي كني،صدبار بر من آفرين ها گو
منم، آن عرضه ي مردن
منم، آن كيفِ پژمردن
توحش گر درون ِ ظلمتِ آغوش ِ من جاري ست
نگاهش كن ، اينها از علائم هاي بيماري ست
اگر دقت كني،شايد زني با من گلاويز است
و حتما رنگِ دلخواه ِ تن ِ من رنگِ پاييز است
به دستم خيره شو
جاي ِ جنايت هاي بكري در نهان دارد
نگاهش كن،تو مي بيني
كسي با يك كلاه ِ سبز
در اين رشته ي متروك گويي آشيان دارد
به انگشتان ِ من تك تك
نگارش هايي از دوري ست
نگاهم كن،نمي بيني؟
نگاه ِ من، ببين، ساده است
ببين،يك طرح ِ معمولي ست
و اين است آن نگاه ِ گرگ
همان زوزه
براي ِ مرگ هم شايد
بخواهم مرگِ يك روزه.(ز.س)
+ نوشته شده در شنبه ۷ شهریور ۱۳۸۸ ساعت ۱۲:۵۳ ب.ظ توسط صراحي
|