شايد همينطور بود،آره،من غش كردم،من در يكي از همين كنارها،از همين پياده روها، از همين ها كه راه به خيابان ِ اصلي دارند غش كردم... نيمه فهمي مانده بود كنج ِ ذهنم آن هم در آبدارخانه اش كه مي شنيدم صداي همهمه ي استكان نعلبكي گونه ي آدم ها كه از كنارم ليز مي خوردند و من چقدر مي دانستم در بازيافتن اين جسم براي سرپا شدن خيال خوش و خام دارم يك كلام اينكه نمي توانم پاشم و چقدر هم اين آسفالت سفت است و صورتم را چنگ مي اندازد و چقدر پاها از اين زاويه زيادند و عجله دار و ته شان، ته ِ كفش ها تف هاي خشك شده و آدامسهاي دهان ليسانده و رفتن هاي بي شمار مانده اند...مردم را نمي دانم ولي اول پليس آمد بالاي سرم و بعد اورژانس، آن مرده مچم را گرفته بود، نبض، نبض، نبض....از لاي چشمانم مي ديدمش، سرم به سنگيني هزار تني داشت آسفالت را مي كند برود توش آنوقت مي شد باتلاق ِ آسفالتي، سنگين بودم مثل كوه ماندگي همه ي آدم ها، انگار بشر مجال يافته بود با آن جمعيت ِ ميلياردي اش برود توي پوستم و از همه ي اتم هاي من سر دربياورد، مرد داشت بلندم مي كرد بي احتياط بود كه آن گردنبند سفيدم پاره شد بعد از اين همه دلبستگي و حالا چه كارش مي توانستم بكنم دريغ از يك بوس ِ كوچولو... سرم به طرف سينه ي مرد اورژانسي بود همانجا كه فاميلي اش را كاشته بودند، فاميلي ِ كم،كوتاه،به دردبخور...مجرد،مجرد از همه،مجرد از ماده!،و من مجرد از خودم، توي ماشين اورژانس صداي وهم مي آمد، صداي شهرو ماشين، صداي برج و تصادف، بوي مغزهاي كف آسفالت، بوي خون و الكل، صداي آدم ها، صداي حجم ِ تو خالي رفت و آمد و يك هيچي بود درعمقم تا لگدي پراند به توده هاي گوشتي درونم از آنور نيزه اي به قلبم نيش نشاند و يك دهاني در درون شروع كرد به بلعيدن قلبم، چيزي در من داشت مرا خفه مي كرد و من چشمانم از حدقه بيرون ماند و پيچ خوردم به قدرتي كه مثل بعضي مسئله هاي رياضي پيچيده است شروع كردم به لرزيدن و من حكايت ِ ساختمان بزرگ شكيلي رو داشتم از عهد قديم ها كه ديگر به درد مدرنيته نمي خورد و دارند منفجرش مي كنند، اون هيبت انفجار رو ديديد؟؟اون لرزش هاي غم انگيز؟؟و بعدش فروريختن؟؟ دو مرد كل كل مي كردند و من اين دم مي خواستم در سكوت جرياني از خودم راه بيندازم، دهان با صورتك اكسيژن پوشانده شده بود و دو مرد براي نگه داشتن ِ لرزش ها روي بدنم ولو بودند، يكيشان مضمون هاي فريادش اين بود كه ضزبان، ضربان، اونقدر تكون مي خوره كه نمي شه ضربانشو بگيرم ...محكم نگهش دار ...اكسيژن رو نگه دار درِ دهنش... ... من داشتم خيل عظيمي از خودم را مي شماردم يك دم از من مي گريختند و دم ِ ديگر به من باز مي گشتندو نگاهم توي نگاه مرد ِ دستپاچه ي بالا سرم پازل مي ساخت يك پازلي كه تا عمر دارد تمامش نكند، چهره ي مطمئن داشت با نام خانوادگي خوانا و همه ش براي يك ضربان ساده علاف من شده بود، بي احتياطي يعني همين كه دكمه ي لباسم رو هم ناديده گرفت و كنده ماند گوشه ي اين ماشين، با نيمه مشتش به شكم برهنه ام مي كوبيد كه من رخت بربسته بودم از خودم و ضربه ها هيچ حاليم نبود و جايي از گردنم را محكم مي گرفت .... بعدش هم بايد يه جورايي مي فهميدند كه گيجي ِ آرام بخش هايي كه خودشان تند تند همانجا به تنم خالي كردند ، صورتِ ورم كرده ام ، مزه ي غليظِ خون توي دهنم ، اينكه بايد لباسامو بكشم تنم و دستم اونقدر درد مي كرد و تنم به حدي لرزان و بي حس ماسيده بود كه مرده بايد دكمه هاي پيرهنم رو مي بست و يك حس دلتنگي براي هيچ كس، براي هيچ چيز، براي هيچ نشاني وبه يكباره عصاره ي تلخ تنهايي اي كه تا همون لحظه برام غريبه بود و با نوع همه ي تنهايي هايي كه مي شناختم و مي فهميدم فرق مي كرد در حلقوم وجودم ريخته مي شد وخراشم مي داد و روحم يكدفعه شيرجه زده بود به پناهگاه گريه كردن هايش به هق هق افتادم با آهنگِ ظريف و غم داري كه نم مي داد به همه جاي ماشين تا آدمهاي ساكنش را غرق كند، خفيف مي لرزيدم و گريه مي كردم ، دست ِ يكيشان در دستم سفت جامانده بود،رگهاي گرمش به سرو صورتِ دستم چون سيلي هاي پياپي برخورد مي كرد و سرانگشتانم به تاولي هر كدام يخ بسته بودند،سرد،در من،چيزي،كسي،حسي،روحي...به انجماد رسيده بود،من در دماي زيرِ درجه اي از هستي دستِ گرم مردي كه سوراخ هاي يخي ام را مي پوشاند نمي شناختم چون از بودني كه شناخت را سهل مي كند در من خبري نبود و من از هول ِ اين همه ، اين سردي اي كه دارم، شروع كردم به خون بالا آوردن و چشم در چشمش گفتم يعني هوا سردتر از اين هم مي شه؟؟ - نه به سردي ِ اين تابستون....