كاش مي شد براي نرفتني كردن ِ يك نفر آنقدر در بغل گرفتش تا آب شود، كه آرام آرام تمام گردد، كه قطره قطره ذوب شده قالب بگيرد در همه جاي آدم و از منافذ پوست به وجودم وارد شود و در خونم جريان يابد و به قلبم بجهد و در مغزم معلق بزند و از من به من شروع كند به حرف، به شعر، به فرياد... با من همه چيز شود از من همه جا رود، با من همه دم رقصد، در من همه شب خوابد، بي هيچ دوري و نبودي، حتي در حجم من برنجد، بخندد، بميرد... امان از واقعيت كه سخت است و استخواني، امان از اين واقعيت هاي آب نشدني....