من ... آلوده ي يك خشم غريب
در ستون سخني بنيان كن
خبر از حادثه اي آوردم
پاي در دشنه ي گفتن كردن
آه من چلچله ي پاييزم
آسماني كه پر از بارانم
قلبم آشفته ي قرني ابري ست
و سكوتِ غزل ايرانم
...
من ضريب آتشم كسر دروغ
قلب من محتاج يك سينوس مرگ
بودنم در زير راديكال هنوز
من كه روشن كرده ام فانوس مرگ
با توام وحيت سراب محض و كذب
آيه هاي خون نزول دين تو
استخوان مردمم سقف سرت
بوي نفرت مي دهد آيين تو
اين جماعت هركه را عاقلتر است
تا به سوي مسلخ خون مي برند؟؟
باج گيرند و جنايت پيشه خو
تبصره گويندوقانون مي خرند
من هنوز پشتِ چراغ قرمزم
انتظارم پاي رنگ سبز مرد؟
تا سپيدي آيدم در اين وطن
مردمم را گور در ظلمت فشرد؟!
آه من اي كاش دستي داشتم
تا كه در حلق گرفتاري كنم
سيب سرخ سفره ي هفت سين را
تحفه ي آواي بيداري كنم...(ساكت)