یادته ترم شیش بودم،هنوز ریاضی پیش بودم ؟؟
یک چیزی ننویسم نمی توانم بروم درسم را بخوانم ... آهنگ گوش ندهم نمی توانم بروم درسم را بخوانم، اون فیلم هنوز ندیده ام را نبینم نمی توانم بروم درس بخوانم،با عباس کل کل نکنم نمی توانم برم درسم را بخوانم، سیب نخورم نمی توانم بروم درسم را بخوانم ،خودم را از تمامی وسوسه های ریزودرشت خلاص نکنم نمی توانم بروم درس بخوانم، کتاب هم که می گیرم دستم سریع خوابم می گیرد می افتم و می روم به خواب،تمرکز که می کنم تبدیل می شود به تخیل و من بی خیال تند تند ویراژ می دهم در عوالم خیال انگیز و می پردازم هی برا خودم و یهو می بینم اوا خاک بر سرم 4 ساعت است خیالاتی بوده ام، امتحان داشتن کلی خواب آور است آدم را یاد خیلی چیزها که یادش نبود می اندازد دستش درد نکند،و خب من اصلا هم حالیم نیست یک ترم هفتی ِ بدبخت هم نیاز دارِ کلی واحد مانده در دامن هستم، هر سال امتحان پایانی ها مخصوصا ترم خرداد من این بساط ملنگ رو دارم،تازه دارم کتابهای جامعه شناسی توسعه، جنسیت و آسیب رو می بینم و برای اینکه آشنا شویم یک روز زمان کمی است خب، تازه یادم آمده با یک زن و شوهر بابت یک کار تحقیقی قرار است مصاحبه کنم خودشان دیدند من گم و گور شده ام زنگ زدند یادم آوردند که خانم فلانی پانمی شوید بیایید با ما مصاحبه تان را بکنید؟؟ نمی دانم موضوع کاری که به استاد درباره ی توسعه داده ام مسئله ی فقر جهانی بود یا فقر فردی یا یک چیزهایی در فقر توسعه ی جهانی یا اول توسعه بود بعدش فقر یا اولش فقر بعدش توسعه ؟؟ از استاد هم بروم بپرسم الان میل به قتل رساندن خودم را در او تقویت کرده ام و بس، از کرده ی خود پشیمان هم هستمها با این جزوه های کپی شده ی معلوم نیست خط چه کسی است اینجور میخی که به زحمت خواندن نمی ارزد آن هم تو این گرما، جدیدا از دست ریاضی و آمار و پژوهش دوست دارم بنشینم و گریه کنم و از شما چه پنهون چندین بار در انظار خانواده نشسته ام به گریه کردن بعد مامانم هم انقدر دلش به حال من سوخته که همراهم هر هر گریه کرده و بابا حرفی را که از اول دبستان بهم می زد تا همین الان الان با این مضمون که "بابا جان سلامت روحی و جسمیت مهمتر از درسته خودتو آزار نده اصلا" زده و برادرم مرا متهم به مگه تو خنگی نموده و تهدید که گریه کنی باهات کار نمی کنما و من هم در یک عملیات خودویرانگر برای اثبات عدم خنگی هیچ کدام از درسهارا نخوانده ام عوضش ریاضی حل کرده ام حالا هم از اضطراب دارم تگری می زنم، بعد الان من سریع آمدم اینجا اعترافم را کنم که اوضاع خرابی جهت بلد نبودن درسهایم دارم، کتابها قطور شده اند تازگیها دیدین؟؟ من خودم را به حساب ترم سه و چهار می گذاشتم و شب امتحان و خلاص، الان خیلی یواش پاشده ام دیده ام ترم هفت از این بیدها نیست که با از آن بادها بلرزد، زیاد است، تخصصی است، سخت است، واجب است،حالا خیلی با ندامت عمیقی همینطور کتاب و جزوه است از سروکولم آویزان، چوب کبریت می گذارم لای پلکم هی به خودم سیلی می زنم و سرم را می گیرم زیر شیر آب و هی می گویم نخواب نخواب، به طور مطلق هیچ کاری جز درس خواندن نمی کنم هیچ کجا نمی روم، نمی آیم، نمی مانم،نمی خوابم و .... خودم را از آدم مهمی بودن عزل کرده ام بنشینم سر درسم سفت، اگر خب آن وسوسه های شیرینی که عرض شد بگذارند،اگر بگذارند
یک توضیح: این " یادته ترم شیش بودم هنوز ریاضی پیش بودم ؟؟"شعری است طولانی با همکاری صمیمانه ی برخی نزدیکان( البته یکذره ش، بقیه ش از ذوق خودم ریخته ) که بعدا در اختیار علاقمندان قرار خواهد گرفت متشکرم