تمام شب را داشته ام با این مرد می رقصیدم، با این مردِ لال با یک آهنگ آبی تکراری، قیافه ی خوبی داشت چشمهای قهوه ای موهای سیاه با ته ریش که دوست دارم دستهایش هم دوست دارم من در مردها دستهایشان را دوست دارم،همان لباس سیاه تامی تنم بود کسی هم گیسهایم رو بغل سمت چپ سرم گره زده بود محکم و دستهایم روی شانه های مرد، پاهایم برهنه بود وخوشحال بودم یکدفعه وسط رقص که سبک می غلتیدیم از اینور به آنورفهمیدم بعدش باید بمیریم ولی همینجور مست رقصیدم، برگشتم پشت به مرد شدم خودش را به من قفل کرده بود و توی گردنم نفس می کشید احساس امنی داشتم مدتی که اینجور گذشت و من هنوز آرام بودم و آهنگ آبی تکراری می زد و می زد، برگشتم و دیدم مرد بی سر است یک چیز سنگین افتاد روی سینه ام و پریدم از رویای این رقص مرگ و بی سر ...،از خواب که پریدم نه اتاقم را می شناختم و نه زمان را و نه هیچ چیزی را فقط سریع از اتاق رفتم بیرون، یک کم تو پذیرایی راه رفتم سرم را خاراندم، تلفن را چک کردم،پنجره ها را باز کردم، بعد رفتم آشپزخانه یک لیوان آب ریختم آمدم کنار اوپن نشستم دیدم سردم است و دیدم یک صدای زنگِ قطاری ِ" زهرا زهرا" می آید انگار که سوتِ قطار بگوید "زهرا زهرا "من هم یک جیغ زدم که "چیییییییییییه" یهو دیدم بابا جلوم است، چشمانش از حدقه بیرون زده و می گوید" زهرا.. خوبی بابا؟؟ چی شده؟؟ پاشو برو لباستو تنت کن داری می لرزی" می بیند حرف نمی زنم و هی بروبر نگاهش می کنم و میلرزم،دستش را می گذارد روی صورتم"بیداری بابا؟؟ داشتی تو خواب راه می رفتی حرف می زدی جاییت درد می کنه؟؟بیارم لباساتو تنت کنم؟؟بیداری زهرا؟؟" یکدفعه از خودم چندشم می شود و گریه می کنم، پامی شوم می روم تو اتاقم لای پتو می پیچم ... صبح که می شود سردردم،خیلی سردرد،انگار که میخ توی سرم فرو کنند،چشمم می سوزد، خودم را جمع می کنم از اتاق می آیم بیرون کسی خانه نیست و بابا اصلا به کل دیشب را نبوده و من جلوی آیینه می ایستم، پای هردو چشمم کبود و گود افتاده است نگاهم خالی است، دو گوی خالی آویزان و می ترسم از خودم،می ترسم...