این روزها چه هوس مونا را کرده ام،این فاصله ی ده ساله ی نیست بودن خیلی خوب است به طور آزاردهنده ای خوب هست ها، خودم را آماده می کنم ببینمش،دارم مقدمه می چینم، دارم جا انتخاب می کنم دارم دست به آداب می زنم دارم به خودم تو آینه نگاه می کنم و می گویم ده سال چقدر عوض شدم هان؟؟، هیجان زده ام برای یک آغوش بعد از ده سال، برای بوسیدن برای جیغ کشیدن برای گریه،حتی برای اولین سیگاری که روبرویش می کشم عینهو خر هیجان دارم،آنجایی که با هم درس می خواندیم چادر اجبار بود، نماز اجبار بود، زیارت عاشورا اجبار بود عاشق هنرپیشه ی تئاتر بودن بودیم و نقش مادر حضرت علی و اگر دوس نداشتیم بلال حبشی رو بازی کردن اجبار بود، درود بر رهبر اجبار بود رعایت اصول اخلاقی و انسانی و این جور چیزهای انتزاعی اجبار بود شاگرد اولی و آدم حسابی بودن و مایه ی سرافکندگی و دردسر نشدن اجبار بود، ولی ما دوتا گر گرفته ی جهانی دیگر بودیم، قرار بود با دوتا کابوی که حتما یکیش قیافه خالص پل نیومنه ویکیش هم آل پاچینو چونکه ما میگیم از جهنم دره ی دوروبر فرار کنیم و قرار بود هرکی با آدمای مذکور بمونه کار به پل نیومن و آل پاچینوی دیگری نداشته باشه و یک خلاصه ای که عاشق طرف همدیگه نشیم یهو، از بس اصول پیچ شده بودیم به وفاداری به عدم خیانت به همیشه نگران این بودن که طرفمان یکباره دلش نلرزد با نگاهی آهی بکشد وخیلی ممکن است برود و ما باید از 12 سالگی بپا بودن رو خوب یاد بگیریم وخیلی چیزهایی که برای سن آن موقع مان وزن داربود، هنوز سایز دست آن موقع هامون خاطرم هست که همه ش تو دست هم ولو و قلقلکی می گشت واسه خودش، اصلا دست داشتن یکی از اساس های نگه داشتن رابطه بود، ما بادستهای هم بود که زنده بودیم ، من هنوز بوی عرق پیچیده شده به کرم دستهامان را به خاطر دارم هنوز یادم می آید خیسیش را،روی "ر" لکنت بامزه ای داشت و من خوشحال بودم نامم زهراست که هی بگوید" زهرا زهرا "منم از لکنت بی نقصش لذت ببرم، خب دیگه من در یک چیزی به نام دوستی درنهایت داشتن صفتی مثل "جون جونی" بودن آدم به نسبت بی تفاوتی هستم،من سریع می روم می چپم به انزوای خودم سریع می گذرم و گسستهای دوساله،پنج ساله،ده ساله و همیشگی ایجاد می کنم،ایجادش به مویی بسته است،به ندرت هوای درگیر کسی شدن را می دهم به سر، اینکه رفتن یهویی دوستی از این دست از اساس بهمم بریزد چیز غریبی است، کمی این پا اون پا و ناراحتی کردن کفایت حالم را می کند، اصلا خودبخودی رفتن کسی را که بحثی نیست می شود از حیطه ی حوصله خارج، نه تلفن می زنم چی شد مگه؟ نه می روم پیدایش کنم که توچشماش هی بغلطم هی بپرسم هی زل بزنم ،اینها از آن هیچ های گران زندگیم می شود، می گم خب دوماهه نیست جواب هم نداده که، قایم هم که شده انگار، یعنی که رفته، آره دیگه ... ولی خب فیلی دارم درونی که گاه یاد هندوستان خارجی اش می افتد،می روم سراغ خاک گرفته ها،هی شماره یافت می کنم هی آدرسها و خاطرات جالب می افتند جلوی پام، آدم ها را از گورهاشان می کشم بیرون و کلی به خودم هیجان می دهم اما این علتی بر ایجادوادامه ی دوستی ِ به هر دلیلی قطع شده یا نشده نیست،این صرفا یک هیجان و لذت لحظه ای خودخواهانه ی من است که به هیچ ارگان و دلیلی مربوط نمی شود،یعنی آدم های مذکور دارند با یک هیچ خالص دست و پنجه شان را نرم می کنند که تمام دارد وخب این درجه از انبوه عاطفه می رود انباشت می شود در احساسات عاشقانه در عاشق بودن است که فعالم در عاشق بودن بیرونم عیان و فریاد، در عاشق بودن سرکش پیگیر خطرناک و ول نکنم، در عاشق بودن صحرا به صحرا هم می گردم از آن تیشه گیرها هستم سرم رو می اندازم پایین هرکار بخواهم می کنم،روزنه های گردنه هایش را می شناسم خودم را پرت می کنم آش و لاش می کنم همه ش هی حوصله دارم، خوشم می آید چنان بیامیزم که رگی از رگم بازشناخته نشود،خلاقم و بازیگوش، در عاشق بودن است خب که درگیرم، نرم و نازکم صبوروسبکم، به غلیظی شادم ،محزونم، مجنونم ...
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۱ خرداد ۱۳۸۹ ساعت ۶:۲۶ ب.ظ توسط صراحي
|