دستم هنوز هست

خط ها ي ارتباط مجروح اگر شود

اين قطعه قطعه قطع ماندگي

گاهي اگر صداي مرا دور مي كند

راهي به سوي فيلتريِ دست من كه نيست

اينها موقتي است

اين رسم سايه ي سياه  ظلم لعنتي است

 قلبم چه مي تپد 

 انگار جاي چندنفر كار مي كند

 نبض تمام كشتگان

درذره ذره خون من

 آري ... فشرده است

انگار هيچ كس

زير شيارِ كين گورِ خشم

در لحظه اي سكوت و كمي چشم برزدن

در چارراه خسته

 يا دراتاق تنگ شكنجه... لاي خون

هرگز نمرده است ...

من خواب ديده ام

با بغض، با اميد

 با حنجره ي سوخته و قلب داغدار

پاي برهنه، منگ

چهره به چهره دوخته بردار مانده ام

تصويرهاي محوِ دود

و صداي داد.. .

شليك گلوله و هه... خنده هاي شاد ...

يكهو... قفس شكست

كشتي ديكتاتور محكم به گل نشست

در آن ميان پرنده ي خموش سينه ام

هي جيغ مي كشيد

انگار يك كسي

رگ هاي كهنه ي ستم و ظلم و خشم را

با تيغ مي بريد ...(ساكت،عاشوراي 1388)