كتاب وانهاده اثر سيمون دوبووار رو دوست داشتم، يك كتاب ساده ست كه داستان پيچيده اي هم ندارد، يك كتابي كه يك روزه مي شود باهاش سركرد بدون اينكه اذيتت كند و خوش دست و خداحافظي ست، حالا اگر آخرش تو تختتان رو صندليتان حالا هرجا وامانديد و قطره اي اشك هم به چشماتون اومد يا در لابه لاي پيشروي داستان حرصتان گرفت و از چند شخصيت لجگير شديدو از چندتاشان پرسيديد آخه چرا و اينا از پرداخت خوب خانم دوبووار هست كه يك كتاب درست كرده داده دست ما كه شاهكار نيست امادلنشين است و يك تلخي حجيم دارد آميخته به رنج، به درد كه از اول تا پايان بازي بازي باهات مي آيد تا اون ضربه ي آخر،حالا بعضي جاها رو كه دوست داشتم اينهاست:

- به سرم آمد.بالاخره به سرم آمد

- در نانسي دربرابر نرده هاي ميدان استانيسلاس حس كردم كه چيز تيزي در قلبم فرو مي رود. خوشبختي آنقدر غيرعادي بود كه دردناك شده بود.در كوچه هاي قديمي شهرستاني بازويش را به بازويم مي فشردم،گاهي هم دستهايش را دور شانه ام حلقه مي زد.

- ولي ديگر لبانم را نمي بوسد. كاملا احساس بدبختي مي كنم.

- در همه ي سرگرميها چيز پوچي نهفته است.

- شايد صدبار مي شد كه آنها را بازو در بازو و خندان مجسم كرده بودم ولي براستي اين كار را نكرده بودم همانطور كه نمي توانم آنها را دربستر مجسم كنم،شهامتش را ندارم...

- به محض اينكه آدم به پيشداوري مي پردازد چقدر همه چيز پيچيده مي شود!

- موريس اين كلمات را كه مثل سيلي به صورتم خورد ادا كرد: ديگر دوستت ندارم،بعد از دعواهاي ده سال پيش ديگر دوستت نداشته ام!

- ((((زوزه كشيدم))))

- خواب مي بينم و اغلب در خوابهايم از شدت بدبختي بيهوش مي شوم...

- زني معشوقه ي شوهرش را پيدا مي كند و به او مي گويد كه براي تو فقط يك هوس است ولي من دوستش دارم!

- من،او را وقتي بيست و سه ساله بود و آينده ي نامعلوم و مشكلات زياد داشت دوست داشتم،بدون تضمين به او دل بستم،از آينده ي حرفه اي خودم چشم پوشي كردم.پس افسوس چيزي را نمي خورم ...

- واي كه اين ذرات اميد كه گهگاه در قلبم مي خلد چقدر از خود نوميدي دردناكتر است.

- و اين گلها،يادآور لحظات شيريني كه از دست رفته اند. براي هميشه از دست رفته اند،و همه ي نيروي دفاعيم را خنثي كردند.

- عشق آنقدر انواع مختلف دارد...

- در واقع اين گفت و گوي مفصل چيزي را تغيير نداد. نام ديگري به مسائل داديم، هيچ چيز از جايش تكان نخورد.چيزي دستگيرم نشد. گذشته همانطور تاريك ماند و آينده مثل گذشته مبهم.

- ((( خرد شدم ))) ، به من تلفن زد براي اينكه بگويد شب را نزد نوئيلي مي ماند و نمي تواند در اين حالت او را تنها بگذارد. اعتراض كردم،قطع كرد، شماره ي نوئيلي را گرفتم تلفن مدت زيادي زنگ زد تا قطعش كردند ...

- ديگر نمي توانم گردنبندي را كه موريس براي چهلمين سال تولدم به من هديه كرده به خود بياويزم. انگار اشياء و اثاثه دورو برم را اسيد خورده است از آنها فقط اسكلتي بر جاي مانده،دل آزار است.

- زماني مي توانستم تنها به سينما و حتي به تئاتر بروم. چون تنها نبودم. حضورش در من و گرد من بود. حالا،وقتي تنها هستم به خودم مي گويم:"تنها هستم" و مي ترسم ...


- بايد به او بگويم با نوئيلي زندگي كند و بدون من خوشبخت باشد ... نمي توانم ...

- خداي من! وقتي اوضاع خوب است،زندگي چقدر زلال است،روشن،بي دغدغه. كافي ست يك درگيري پيش بيايد. مي فهميم كه تيره و تار است،كه درباره ي هيچ كس،نه خودمان نه ديگران،چيزي نمي دانيم: چه هستند،چطور فكر مي كنند،چكار مي كنند، درباره ي شما چه عقيده اي دارند ...