آن صبح ِ بعد از طوفان رفتم انقلاب چون شبش نخوابيده بودم، از بيرون به كافه اي نگاه مي كردم  كه هيچ وقت با اون فرصت نشد بيايم. تاريك و شلوغ،پر ازآدم هايي كه  از دست داده بودند،داشتند مي دادند،يا خواهند داد... سرم را  چسباندم به شيشه اش، چشمام قلمبه زد بيرون  و با خودم غر مي زدم  و ياد اون همه سي دي ِ خوشحال كننده ي روانشناسانه  افتادم  كه همه ش براي راست كردن ِ كج ترين  انديشه هاي زندگي وحشتناكم برايم آورده بودند يا خودم يافتشان كرده بودم و من الان مثل گول خورده ها  اينجا  تو گرگر آتيش صبح متمايل به ظهرگاهي پهن شده بودم   چون باز رختخواب رختخواب ِ من بود  و من با همه ي اونايي  كه با هم فرق دارن فرق داشتم،ياد مي گيرم، دروني مي كنم،مي پذيرم ودر نهايت  به صورت ويژگيهاي شخصيتي  نسبتا پايدار  كه طبيعت ثانويه  يا عادت است  طي زندگي بر اساس آن عمل مي كنم  ولي لزوما نه منطبق  زيگ زاگ هم مي رم، پس يكسان نه ياد مي گيرم  نه قبول مي كنم نه عمل مي كنم،داشتم غصه مي خوردم،همه ي كساني كه مي خواستند من غصه نخورم شُر شُر از زاويه ي زندگي من ريخته بودند و نشانه هاشون هم توي زمين فرو رفته بود و من منگ و با اطلاعات قاطي شده ي مغزي گاهي ياد جزوه هاي  دانشگاه هم مي افتادم... خب اين خيلي بده  كه با كسي رابطه داشته باشي ، كمترين رخداد يك خاطره مي شود  كه كوچه هاي عبوريمان را دستخوش تغيير مي كند،مي شود يك مشت  تصويرهاي موهوم  از لحظه هايي كه ديگر نيستند، لحظه ها با اينكه واقعاتي غير واقعي اند  در تراشه ي گوشتي آنها كه پيشمان هستند  پيدايشان مي شود  و تنها آن هنگام است كه  قصه ي زمان و گذشتن  سر ميگيرد ،لحظه هايي كه واقعا وجود نداشتند اما  الان كه هيچ كس پيشم نيست  انگار واقعا وجود داشتند  و تمام شدند اين مسئله ي بغرنجي است كه با وجود داشتن رنگ واقعيت مي گيرد هرچند هم كه اصالتا يك چيز ناموجود باشد  وگرنه زمان كه قصه ي خودش را دارد  و من اگر از لحظه  حرف ميزنم  دقيقا منظوري  جز همان گوشتهاي  صورت و دست و پا ندارم، ازآدم ها آدم هاي اندام واره ... الان هر جا كه مي روم  هر كسي در قسمتي از ته مانده ي  وجودم  ليز شده است  و تلوتلوخوران  پشت شيشه ي فكرم كه مثل شيشه ي انتظار فرودگاه است  هنوز زنده مانده  شايد زندگي اش مال قبل ترهاست اما الان در ذهن سوراخ شده ي  من  لحظه اي كه بروم  در صندلي ششم  رديف راست اينجا بنشينم  زنده است،روبرويم مثل تقويم، فکرم می چرخد به سال هاي قبل که وقتي خداحافظي مي كرديم  يك بعدي وجود د اشت  مي شد روي يك جاي ديگر  برنامه ريخت و من قبل از اينكه  تمام خداحافظي را بگويم  تمام ِ بعدا هايمان را مرور مي كردم  و مي گذشتم و مي رفتم  و جدايي آن جدايي مخوف نبود كه بعدش  همه ي صداهاو نفسها قطع مي شود  و زنده بودنش را ميداني  و دوباره ديدنش را وداع گفته اي  كه از مرگ قاطع تر است  كه زنده است و آزاد  به هر ارتكابي كه شايد  جدايي و خداحافظي ِ ناگهاني  در يك روز آفتاب سوخته  كنار ايستگاه اتوبوس باشد،آماده است تورا در گالن  سرب داغ  به هم بزند  مثل يك حبه قند  توي چاي داغ  و تو به پشت سرت كه نگاه كني  همه ش لبخندهاي غليظ خاكستري ست  با بوي ادكلن هاي  تند و  رنگ هاي درخشان طلايي  كه در يك نوار ويدئويي خلاصه است البته  منظورم سي دي ست  چون ويدئو خود از آن اقلاميست  كه دچار از دست رفتگي  و قضيه ي خداحافظي و اینجوریا گردیده شده،خب روي همان سي دي بدون هيچ خشي برايت مي رقصد و به تو ناسزا مي گويد  بعد تو آنقدر بغض داري  كه دستش را هم نمي گيري  و او در حاليكه بعد ِ خودش را مرور مي كند  تنها مي گويد متاسفم... سرم را به شيشه فشار مي دهم  بوي ِ مار ِزهري ميخورد به دماغم و چشم ثابت کردم به تكه هاي  كاغذ  كه روي شيشه از نوشته هاي مختلف چسبيده، مثل خشك شده ي يك اتفاق كه قشنگ بوده  ولي حالا از دست رفته...