دستم را  به ميز تكيه  دادم و لبانم  را طوري مي كردم  كه يادم مي آمد آره بچه تر كه بودم ،

 

خيلي بچه، موقع هايي كه استخوانم سفت نشده بود و مجبوري تكيه به هر چيزي مي دادم  و بيشتر مادرم  و اگر تل ِموهايم مي شكست  شكسته بود و من گريه مي

 

كردم  كه عادي ترين  شكل ِ اون روز مي شد، مي گفتم، هي مي گفتم كه من يك روزي  به خارج مي روم، نمي دانستم  چيزي به نام ِ خارج نيست، خارج كشور ِ

 

 خاصي نيست، خارج تنها در ذهن ِ من بود كه در خارج اصلا معنايي نداشت، اما براي ِ من  همان بود كه مي شد برايش چمدان بست و رويش حساب باز كرد

 

حتما با تل ِ شكسته  در دستم  مي ايستادم كه اعلام كنند  آنهايي كه خارج مي روند تنها مي توانند  آن عروسكشان  را بردارند  كه اسمش موناست  و اصلا اشكالي ندارد 

 

موهايشان شانه نشود  و من هم موناي ِ خودم را  بغل مي گرفتم  و با مامان بابا  خداحافظي مي كردم  و مي رفتم  خارج...بزرگتر كه شدم  مثل ِ الان كه عقلم مي رسد، 

 

ميفهمم خارج مي روم،واقعا دلم مي خواهد  فقط خارج بروم ... همانجايي كه آن موقع بود و بيرونش  چيز ِ خاصي وجود نداشت...