آدم كه هميشه خوب حالي ندارد آدم كه خبر فرداش رو ندارد تو بگو چند دقه ديگه ش رو و يهو دگرديس مي شود از يك شعف گندالو به يك  ناراحتم الان اخمي و طرفم نپلكيد كه بدحالم سرايت دار،من اين بعدازظهره اينجور شدم نافرم كه اصن از صبحش با يك تشرهاي پشت هم شوك دارو محزون  زدم بيرون،ميدون ونك بارون مي چكيدو ابرا چلانده شده چونان يك دل مچاله، نشستم رو تخته سنگ كنار اون آقاهه كه سنتور مي زد كه عصاره ي ناراحتيم رو انگولك كرده و تحريك مي نمود با اون سازش با اين بارون و با اون مني كه منم،از مرضيه جدا شدم و ماشين گيرم نميومد يه ماشين از كنارم رد شدو كلي آب بهم پاشيد و من خانوم متشخص از دور با يك جيغ عصبي گفتم اي تف به گور پدرت ،ما شين ديگري كه يكدفعه اي از حركات ناعقليش نظرم رو جلب كرد داشت ويژ ويژ ميومد طرفم  كشيدم كنار و  كله م رو كردم تو ماشينش و خيلي شيك همونجور كه زل زده تو چشام گفتم ببين تف به گور پدرت و گفت يه ساعت دارم بوق مي زنم نمي فهمي؟؟ چشام گرد شد كه جانم؟؟ با كي كار داري؟؟ گفت بله كل خيابونو دنده عقب اومدم پليسه هم اونجا جريمه م كرد،حالا همينطور دارم علامت سوالي نيگاش مي كنم خب به من چه؟؟ درو وا مي كنه پررو و با اعتماد به نفسي كه مو لا درزش نمي ره تند تند مي گه بدو بيا سوار شو سرما مي خوري نيگاش كن خيس آبه  مي گم برو بابا اصن حوصله تو ندارم و راه مي افتم روش كم نمي شود چه بسا زيادتر هم،با اون ماشين گنده ش هي مي پرد جلوم،هي صداي بوق ماشينا رو در مي آورد کشنده کش دار، هي پشتيا فحش مي كشن بهش كه الدنگ گوساله و گاه فحش خواهرمادر،عين خيالش نيست كه خونسردش مي كند انگاري واسه ش افعال معكوس هست و دلخوري به جا نمي گذاردو حواسش به مسيرگردي من است كه چپ مي روم چپ بپيچد راست دوست دارم راست بپيمايد به ديوار گرايش دارم گورپ به ديوار متمايل شود همه ش هم با يك لبخند  از اون لبخندها كه وقتي آدما به خودشون قول مي دن يك كاري رو انجام داده بعد به خودشون جايزه دهند به لب می آید ول و ولو،نگاش مي كنم  يک جوري كه آخه چي بهت بگم بازيته ديگه،مي گم بگذار بيايد و مي آيد نفهم نمي داند كه مي خواهم اين مسير را پياده بروم كه خيس خيس هم بشوم هيچ حاليم نيست واسه خودم هم شعر مي خونم و گريه مي كنم انگار هيچ كس جز من اينجا نيست و اين جهان من است كه مي شود توش پياده راه رفت و گريه كرد بعد از اينهمه مسير دنبالم هست هنوز مي ايستم قيافه ش گرفته و خموده وترك دار كه زل زده به من، خيره كه مي شود حرفي ندارد  مكث مي كنم سرش رو از ماشين بيرون مي آورد و مي گويد باشه به خدا واي ميسم تاكسي سوار شي بعد ميرم، دستش رو  از توي ماشين از اين فاصله اي كه بينمان هست دراز مي كند جوري كه بخواي دست كسي را بگيري  همينجور دراز نگه مي دارد دستش خيس شده و آويزان و دراز به طرف من،هيچي نمي گوييم قبل از اينكه سوار تاكسي شوم كاپوت ماشينش رونوازش مي كنم و مي پرم تو ماشين و لاي قطره هاي باران مي بينمش كه  دور  دور و ريز مي شود تا آنجا كه ديگر نيست و تمام شده  با اون دستاي دراز شده اش ...