چندی بود آرزومند بودم پای یک محسن در زندگیم باز شود که  در حال پر کردن ِ هفت سالگیش باشد با ابعاد کُپُلی ِ یه عالمه هم دندانهاش افتاده،لق شده والانه می افته حتی و زبان دار و واژگانش عجیب و بکر،ذهنش پیچ پیچی و جواب بلد و یک جوری هم دلش مرا سیر بخواهد،شروع کنیم با هم برویم و بیاییم، شده هم یک روز باشد، ما که شاکریم و راضی به رضا،اصلا من محسن های زندگیم رو خیلی دوست داشتم، اصلا آنهایی که محسن هستند معلومند که محسن هستند داد می زند قیافه شان از یک عالمه فرسخ  بعد من هم دوستشان دارم،خلاصه اینجوریاس که همین دیروز یه جا رد می شدم  یکی داشت محسن محسنی را صدا می زد،تیز که شدم،زوم کردم که مشتاق مثل این معجزه به انتظار نشسته ها خودش بود که بود،از مدرسه تعطیل شده همچین آماده باش آتیش سوزوندن  و کلی همون محسنی بود که می خواستم این همه دوران،انقدر بچه رو فشار دادم ماچ کردم به روش له که خیلی عاشقانه و همچین از نفس افتاده  از این کارای من انتقاد کرد و ترجیح داد این ماچ ها در همین جا ختم شود که خوبیت نداردو بپرد بغل مامانش و نه برویم و بیاییم که اینجور برای بعدا هر دومان بهتر است که هیچ هم به اینهمه دوست داشتن من توجه نمی کند و نمی فهمدش،اصلا تو چی میگی؟؟ که سردو خشک و اخمالو به زورِ چندتا شکلات وداع ماچی بکند، تو رو خدا یه دونه اونم،من هم با یک قیافه ی خوشحال پس از جمع وجور کرذن لبانم ویک آخیش گفتن در حالیکه همینجور محسن های زندگیم رو دوست دارم رامو بکشم و برم