هر صبح پیکرم به هوس درد میکند
میلی به تنگی تن یک مرد میکند
دندان به گردن و لب و اندام وی کشد
گُرگیرِ آتشش به تکان سرد میکند
هر سو اگر نگارو بتی دارد و کنار
بر صحن موی من ز حرم طرد میکند
حجم خرامشم اگر از مرز بگذرد
او را به خویش میکُشد و گَرد میکند
هر صبح در خیال ،برهنه نگاه من
با مردی از دیار فنا شرط میکند... ساکت
+ نوشته شده در شنبه ۸ اسفند ۱۳۸۸ ساعت ۴:۶ ب.ظ توسط صراحي
|