هر صبح پیکرم به هوس درد میکند

میلی به تنگی تن یک مرد میکند

دندان به گردن و لب و اندام وی کشد

گُرگیرِ آتشش به تکان سرد میکند

هر سو اگر نگارو بتی دارد و کنار

بر صحن موی من ز حرم طرد میکند

حجم خرامشم اگر از مرز بگذرد

او را به خویش میکُشد و گَرد میکند

هر صبح در خیال ،برهنه نگاه من

با مردی از دیار فنا شرط میکند... ساکت