سینِ هفتم
سیبِ سرخی است،
حسرتا که مرا
نصیب
ازاین سفره ی سنت
سروری نیست.
شرابی مردافکن درجام ِ هواست،
شگفتا
که مرا
بدین مستی
شوری نیست.
سبوی سبزه پوش
درقابِ پنجره
آه
چنان دورم
که گویی جز نقش بی جانی نیست.
و کلامی مهربان
در نخستین دیدار بامدادی
فغان
که در پس ِ پاسخ و لبخند
دل خندانی نیست.
بهاری دیگر آمده است
آری
اما برای آن زمستان ها که گذشت
نامی نیست
نامی نیست.
احمد شاملو
+ نوشته شده در جمعه ۲۸ اسفند ۱۳۸۸ ساعت ۱۱:۱۵ ق.ظ توسط صراحي
|