مي خواهم از آيلين كوچولويت بنويسم، فرزند تازه آمده ات، الان كه اينها را تايپ مي كنم تنها چند ساعت است  كه نفس اولش را سخت كشيده از لابلاي خون و مرگ روي مردمك هاي ناكاملش كه درست وقتي آينه را ها مي كني ابر نور بهش هجوميده، همينجور مي بيند، بعد بي وزني سفت مي شود و  اولين نفسش را كه مي كشدآن لبان كوچكش مي لرزد و دهان بي دندانش هوار خدا را مي دهد بيرون تك نفس هاي بي دما ، واي دلم غنج رفت براي اون گريه ي اولش اولين اعاده، اولين تيكه ي وجود، اولين منيتش  و يكدفعه كنده مي شود، مي بيني؟ حكايت كنده كاريهاي اين هيچستان كه همان اول ِ ِ راه گوشت به گوشت رگ به رگ جدا مي شويم و چه زندگي هم ادامه دارد... يادت هست چقدر راجع به فرزند نداشتن حرفها زديم و حاملگي ات دهانم را بست چون لااقل مي گفتم اين بچه تو شكم يك جامعه شناسه... هه... حرفهاي بي ربط؟ انگار تو فرق داشتي،انگار مطمئن بودم مادريت تو ايمن تر است از لحاظ هايي، خب مي گفتم دارد بيشتر مي داند دارد مي كاود، گفتم مباركش اصلا ... بعد شروع كردم تحسين كردنت به از دور نگاه كردن تو با آن شكم برآمده و جزوه هاي در دست، فكرت را مي كردم كه نكنه تو فلان تحقيق اذيت شه؟؟؟ نكنه هولش بدن؟؟يعني حالش چطوره؟ يعني چطوره حال دو وجود رو داشتن با هم؟؟عاشق نشستناي گشادت مي شدم و تند تند جزوه نوشتنت با چيزي كه در خودت كاملش مي كردي و اتوبوس سوار شدنت،شروع كردم  بيشتر نگاهت كردن با آن سخت و چه زيبا قدم گذاشتنت و گاه پنهان كردن آن توپ زنده و هي وزنت را شمردم هي سنگينيت را  ليزاندم به ترازوي ذهن و عدد دادم و تو شروع كردي خودت رو بند نكردن به باري كه داشتي، همپاي هميشه بودن و فك منو از تعجب انداختي كه تو دلم بگم "بابا تو ديگه كي هستي، من بودم ديگه ماه پنجم به بعد لطفا يه رختخوابي مي شدم"... و ستاد رفتن هايت، داشتي مي رفتي توي ماه پنجم؟آن ماه هاي مواظب باش ها؟ بعد مي رفتي ستاد؟  دستبند سبز داشتي و فرياد در گلو؟؟ جوشيدي و خون دادي به بچه ات از اين اوضاع؟؟ الان كه صداي خسته ات بعد از زاييدن سختِ طبيعي به وسط سزارين شده  را شنيدم فرق داشتي ديگري اي بودي، ديدي به خنده گفتم الان داري بهشت به زير پا لگد مي كني بشر و نرم خنديدي كه حالا از اين بهشت چي مي خواي سوغات؟؟گفتمت سيب، سيب مسموم، سيب ممنوع كه ما را همين زمين كفايت كرد و تو خيز برداشتي به درد به سوزش و خنديدي كه مرضيه هم شير موز خواست و من گفتم اي كارد بخوره به اين شكمامون... فكرش را كه مي كنم من يهو زني بودم كه با تمام ضجه هايي كه پس از لخته لخته زنانگي مي كشيد و دوست داشت از بن و ريشه تمام شود اين ماهانه ها،اين بارداشتنها، همه چيز... گوشه اي زل بزنم به همين خودمان كه چه خوشي هايي داريم، طبيعتِ درديم اصلا، در ما ويراني به يكجاست هميشه و خونمان را مي ريزد، مردها را مي دهم به كارها به دردها، به غيره هاي مصنوعيشان شايد و شروع مي كنم رنگ حيات را زنانه زدن  زن زن زن ... پايان قصه هاي خوب همين هست؟؟ آره همان اولين تصويري كه آيلين كوچكت ديد،همان پايان قصه هاي خوب بود...

دوازدهم مهر هزاروسيصدوهشتادوهشت